عاقبت رابطه نامشروع مادر و پسر!!!!!!!!!!


31 فروردين - تپش، رابطه نامشروع مادرفرزندي - هيچ شباهتي با مجرمان نداشت. نه شرارت در چشمان سياهش موج مي‌زد و نه گستاخي در رفتارش به چشم مي‌خورد.

گويا برلبانش قفل زده بودند كه آنقدر به سختي لب مي گشود. به سوالات قاضي پرونده خيلي آرام پاسخ مي‌داد و در بين حرف‌هايش گاه گاه به فكر فرو مي‌رفت. حتي تصور آن كه سام- ش مادرش را به قتل رسانده است باورنكردني بود. وقتي از شب حادثه حرف مي زد به زمين خيره مي‌شد و بغض برگلويش چنگ ميزد.

در حالي كه صدايش مي‌لرزيد با سري خميده به قاضي نگاه كرد و گفت:
مادرم مورد اخلاقي داشت. يعني زن خوبي نبود، البته تا حدي هم دست خودش نبود. شايد هم بتوان گفت به نوعي بيمار بود. از پدرم هم خاطره خوبي ندارم. چند سال پيش آن دو از هم جدا شدند. البته پدرم در زندان بود و مادرم غيابي از او طلاق گرفت. مادرم، سميه چند ماه بعد از جداشدن از پدرم دوباره ازدواج كرد.


اما او و همسرش هر روز با هم دعوا داشتند تا اين‌كه بالاخره بدون آن كه رسماً از آن مرد جدا شود او را ترك كرد و از حدود 4 سال پيش من و او تنها با هم زندگي مي‌كرديم. آن زمان من 19 سال بيشتر نداشتم. ولي خوب و بد را مي‌فهميدم. اوايل مي‌ديدم كه مادرم هر شب ديروقت به خانه مي‌آيد. بعد از مدتي او صبح از خانه خارج مي‌شد و تا شب نمي‌آمد. دورادور حرف‌هاي بسيار بدي درباره او مي‌شنيدم. ولي به هر حال سميه مادرم بود پس سعي مي‌كردم آن حرف‌ها را باور نكنم. تا آن كه به خودم ثابت شد تمام حرف‌ها راست است. پس از چند ماه كه او همسر دومش را ترك كرده بود، يك شب متوجه شدم او بر سر بالين من آمده. اول متوجه نشدم چه قصدي دارد ولي بعد... ببخشيد آقاي قاضي خجالت مي‌كشم بگويم. او مرا مجبور مي‌كرد كه با او رابطه نامشروع و نادرست برقراركنم. من سن و سالم خيلي كم بود اما از اين روابط عذاب وجدان داشتم. هر روز كه مي‌گذشت من عصبي‌تر مي‌شدم و نسبت به او احساس تنفر مي‌كردم. چند بار خواستم از آن خانه بروم و يك زندگي سالم براي خودم تشكيل بدهم ولي مادرم اين اجازه را به من نداد. حتي با هم چند بار درگير شديم ولي نتيجه آن شد كه من باز در آن خانه كثيف بمانم.

او مريض بود. وقتي كه نمي‌توانست خواسته‌هاي خود را ارضا كند مثل ديوانه‌ها با من دعوا مي‌كرد. فحاشي مي‌كرد و خانه را برايم جهنم مي‌ساخت. تنها زماني كه به بهانه كار از خانه خارج مي‌شدم آرامش روحي داشتم. به همين خاطر هر شب ديرتر از همه همكارانم به خانه مي‌رفتم. حتي گاه ساعت‌ها در خيابان‌ها بي‌هدف پرسه مي‌زدم. اما فرقي نمي‌كرد هر لحظه كه به خانه مي‌رسيدم آن هيولا به من حمله‌ور مي‌شد. چهار سال تحمل كردم و عذاب كشيدم. هزار بار او را نصيحت كردم كه دست از سر من بردارد و دوباره ازدواج بكند ولي او مي‌گفت همه مردها بدذات هستند و فقط تو خوبي. از يك طرف دلم برايش مي‌سوخت چون او جز من كسي را نداشت و از سوي ديگر هر روز بيشتر از او بدم مي‌آمد. چهارشنبه هفته گذشته من باز پس از اتمام كار، بي‌هدف به اين سو و آن سو رفتم تا كمي ديرتر به خانه بروم، شايد سميه خواب باشد و من بتوانم كمي آرامش داشته باشم. احساس مي‌كنم ديوانه شده‌ام. گاهي اوقات بي‌اختيار گريه مي‌كنم و گاه دلم مي‌خواهد خود را بكشم. آن شب حدود ساعت يك به خانه رفتم. مادرم هنوز بيدار بود به محض آن كه وارد خانه شدم شروع كرد به فرياد زدن كه چرا ديربه خانه مي‌روم و تا آن وقت شب چه مي‌كنم؟
بدون آن كه جوابي به او بدهم به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم. اما فايده‌اي نداشت. سميه يك كليد اضافه از در اتاق من داشت. در را بازكرد و به اتاقم آمد. همچنان فحاشي مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد.

من در رختخوابم خوابيدم و طوري وانمود كردم كه خواب هستم. پس از دقايقي او از اتاق خارج شد. تنها راه من براي رهايي از دست سميه اين بود كه با او دعوا كنم. فكر كردم كه مي‌توانم كمي استراحت كنم. چند ساعت بعد آرام آرام پلك‌هايم سنگين شد و به خواب رفتم. دقايقي بيشتر آن آرامش زودگذر طول نكشيد در خواب و بيداري احساس كردم كه دستان كثيفش در موهاي من بازي مي‌كند. محكم دستش را گرفتم و او را محكم به گوشه اتاق پرت كردم.

ديوانه شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه بكنم. فقط فرياد مي‌كشيدم و از او مي‌خواستم مرا راحت بگذارد. از شدت عصبانيت شروع كردم به گريه كردن. ديدم كه آرام به سمت من مي‌آيد. فكركردم كه حتماً‌ دلش به رحم آمده و ديگر قصد دارد مرا رها كند.

اما اين فكر كاملاً اشتباه بود. جنون به سرش زده بود. مي‌ديد كه من گريه مي‌كنم باز به فكر خودش بود. از كوره در رفتم. مي‌دانستم اگر چند لحظه بيشتر آنجا بمانم حتماً از شدت عصبانيت سكته خواهم كرد. بدون آن كه لباس‌هايم را عوض كنم از خانه خارج شدم. وسط حياط بودم كه به خودم آمدم، به ساعت مچي‌ام كه نگاه كردم ديدم ساعت 5/3 شب است. جايي براي رفتن نداشتم بنابراين تصميم گرفتم به پاركينگ ساختمان بروم تا كمي آرام شوم. ديگر خسته شده‌بودم. هر راهي را امتحان كردم تا او بفهمد كه كارش درست نيست و من حق دارم با زن دلخواهم ازدواج كنم و زندگي سالمي داشته باشم. هرلحظه كه مي‌گذشت با مرورگذشته حس تنفر و انزجار بيشتر در قلبم رسوخ مي‌كرد. تصميم گرفت كه او را از سر راهم بردارم. يك ميله بلند و سياه نظرم را جلب كرد. چند دقيقه در حالي كه ميله در دستم بود فكر مي‌كردم كه چطور مادرم را بكشم. بعد از يك ساعت دوباره به خانه برگشتم. خيلي آرام گامم برمي‌داشتم، اميدوار بودم او به خواب رفته باشد. وقتي وارد اتاق خوابش شدم ديدم كه آنجا نيست به اتاق خودم رفتم او برروي تخت من خوابيده بود. بهترين وقت براي انتقام گرفتن و رهايي از چهار سال عذاب بود. چند ضربه محكم با لوله‌ آهني به سرش زدم. خون تمام رختخواب را گرفته بود. حس خوبي داشتم. از دستش راحت شدم. دقايقي خنگ و مبهوت به جسم بي‌جانش نگاه مي‌كردم. نمي‌دانستم چه كردم. در فكر آن بودم كه راهي پيدا كنم تا قتل را به گونه‌اي جلوه دهم كه مقصر شناخته نشوم. خيلي سريع جسد سميه را به حمام بردم. و تمام ملحفه‌هاي سفيد را دريك كيسه مشكي قراردادم. پتوي تميزي روي تختم كشيدم و تمام آثار جرم را از بين بردم. براي آن كه كسي به من شك نكند، تصميم گرفتم ماهواره، تلويزيون و ويدئوي خانه را با خود ببرم تا نشان دهم كه دزد به خانه زده و لوازم برقي را هم به سرقت برده.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤