داستان من

"فــــرشته هایی از زمیــــــــن"

"خط عراق غوغا بود.تانکهاي عراقی آرام آرام به چپ و راست می رفتند.صدای تانکها فضا را پر کرده بود.عراقيها گاهی نور افکنهای تانکها را روشن می کردند و به اطراف می چرخاندند و گاهی هـــــم به سوی آسمان می گرفتند؛گويي می خواستند آسمان را با آن روشن کنند. شايد هم می ترسيدند بسيجيها ممکن است از آسمان به آنها حمله کنند!.
ساعت حدود ده شب را نشان می داد و به پايان نگهبانی من ، دو ساعتی باقی مانده بود. امشب ،شب عجيبی بود؛ چون برعکس شبهای گذشته که آسمان پر بود از منورهای دشمن، امشب از آن منورها خبری نبود. تنها گاه و بی گاه به فاصله يک ربع صدای فِش فِش منوری در آسمان شنيده می شد. منور فش فش کنان نور ضعيف خود را به تاريکی نشان می داد و پس از مدت کوتاهی خاموش می شد و آنگاه بود که دشت بار ديگر در تاريکی مطلق فرو می رفت. تک و تنها توی کانال جلوی جاده خاکی که به اسکله امتداد داشت، مشغول نگهبانی بودم. لبه های کانال پر بود از علفهای خود رو که بوی خاصی را در فضا می پيچاند. بچه های گردانِ فاطمی که به تازگی از شمال آمده بودند، در سی - چهل متری من، يعنی درست پشت جاده خاکی پناه گرفته بودند و مسووليت نگهبانی از آنها را به من و چند تا از بچه های جديد داده بودند تا ضمن آموزش ، بيشتر با منطقه عملياتی آشنا شويم.تجربه زيادی نداشتم؛ نوجوان هفده ساله ای بودم و اولين تجربه عملياتی خود را می گذراندم. در آن لحظات حساس سعی داشتم آموزشهای مربی پادگان را به خاطر بياورم و آنها را هنگام نگهبانی بکار بندم. مسووليت سنگينی را به دوش خود حس می کردم. آن گردان به اميد من و نگهبانهای ديگر خاطرش آرام بود. اگر اشتباه کوچکی می کردم، جان افراد گردان به طور حتم به خطر می افتاد.
باد سردی در منطقه وزيدن گرفت؛ کلاه کاپشن جنگی ام را به سر کشيدم. جعبه نارنجکها را کنترل کردم تا بودنشان مطمئن شوم. از قبل ضامن نارنجکها را بالا آورده بودم تا هنگام عمليات آسانتر خارج شوند... .
در همين حين از سمت چپ کانال صدای خش خش بی سيمی به گوشم خورد. سريع اسلحه ام را به سمت صدا گرفتم. دو سياهی را ديدم که نيم خيز به طرفم می آيند. با صدای بلند با بی سيم مشغول صحبت بودند. خوب گوشمرا تيز کردم؛ به فارسی لهجه دار حرف می زدند. فرياد زدم« ايست...!ايست...!» اما انگار نه انگار که چيزی شنيده باشند، باز به حرکت من به سوی سنگر من ادامه دادند. فکر نمی کردند که هر لحظه امکان دارد آنها را به رگبار
ببندم. فکر کردم شايد صدايم را نشنيده اند. گلويــــــم را صاف کردم و دوباره بلندتر از قبل ، فرياد زدم:
«ايـــــــــست...! » اينبار صدايي از جلو شنيدم که گفت:« چی چی رو ايست...؟! اگه راس می گی به تانکهای عراقی که دارن جلوت رژه می رن ايست بده! زورتُ به خودی می رسونی...؟! » حســـابی تعجب کرده بودم. حالا ديگر نزديکم شده بودند. همان صدا گفت:« ســـلام اخوی، خسته نباشی ! » دو نفر بودند. يکی در حدودِ نوزده – بيست ساله که بی سيمی روی دوشـــش انداخته بود و آنتن آن را با دست خم کرده بود؛ ديگری هم که دو کــــلاش در دستش گرفته بود، دو- سه سالی بزرگتر از رفيقش به نظر می رسيد. جواب سلامشان را دادم. با لهجه ای شبيه جنوبـــی ها سوال کرد:« بچـــه کجايي؟!» گفتــــــــــــم:« تهران...» ابروهايش را بالا انداخت و گفت:« هـــا ! از بچه های لشکر بيـــــــــــست و پنج هستی؟» جواب دادم:« بله، گردان سيـــــــد الشهداء(ع) » بعـد ادامه داد:« اگه بچه تهرانی پس زرنگيِــــــت کو؟! آخه مرد مؤمن، تو اينجا وايسادی و يه گله تانک دارن جلوت رژه می رن...؟!» اينبار با لحن تندی گفتـــــم:« خب وقتی اجازه ندارم از اين جلوتر برم می گی چيکار کنم؟! بچه های گردان پشت جاده منتظر يه موقعيت مناسبن تا حمله رو شروع کنن...» هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که دادَش به هوا رفت که:« موقعيت مناسب کدومه؟! ايــــنا همش بهونه ی! از اين موقعيت بهتر نمی شه! تازه از کجا معلوم، شايد عراقيـــا زودتر به شما حمله کنن...؟!» گفتــــــم:« مگه از جلو اطلاع داری؟!» چشمهايش را کمی درشت کرد و متعجبانه گفت:« بَـــــه! پس فکر کردی الان ما داريم از کجـــا مياييم؟! همين بيست دقيقه پيش لای تانکـــا شون بوديم! آماده حملـــه اند! حيف که نارنجک به اندازه کافی همراهمان نبود و گر نه... راستی اخوی اين دور و برا نارنجک پيدا نمی شه؟!» با خوشحالی گفتـــم:« اتفاقــــاً چيزی که اينجا زياده نارنجکه! يه جعبه دست نخورده اينجاس! مال خودِ عراقياس...» با شنيدن حرف من، از خوشحالی نزديک بود پرواز کند!. جعبه نارنجکها را از داخل سنـــــــگر بيرون آوردم و گذاشتم روی کيسه های پر از خاک سنگر. دستی به جعبه کشيد و در آن را باز کرد. لبخـــندی بر گوشه لبهايش نشست و زير لب چيزی گفت که متوجه آن نشدم. نمی دانم چطور شد که به آنها اعتماد کردم و نارنجکها را به آنها دادم. بی سيم و اسلحه ها را پيش من به امانت سپردند و پس از طلب حلاليت و وداع، با يک حرکت سريع توی کانالی که توسط بچه های رزمنده برای شناسايي کنده شده بود، پريدند و نيم خيز به سمت خط عراقيها شروع به دويدن کردند. عجب شجاعتی داشتند! ای کاش ميتوانستم همراهشان بروم. اگر آنها رزمنده بودند، پس من چه بودم؟! شايد به قول بچه ها لرزنده...!
حدود نيم ساعت از رفتنشان می گذشت، اما هيچ خبری از آنها نبود. دلشوره عجيبی داشتم و سخت نگرانشان، که
مبادا برايشان اتفاقی بيفتد... در همين افکار بودم که ناگهان آسمان برقی زد و به دنبال آن، صدای انفجار مهيبی
دشت را به لرزه انداخت. خوب نگاه کردم. شعله های آتش بود که زبانه کشان به سوی آسمان می رفت. خط عراقيها کاملاً روشن شده بود.حدس زدم که شايد کار آن دو نفر باشد! طولی نکشيد که انفجار دوم و بعد انفجارهای بعدی، يکی پس از ديگری ديده و شنيده می شد. صدای تکبير رزمنده ها بلند شده بود. بی اختيار قطره ای اشک از گوشه چشمانم لغزيد. شعله های آتش دوازده تانک عراقی را در کام خود فرو برده بود و اين خط عراق بودکه در آتش می سوخت... .
آن دو بسيجی شجاع در آن شب باعث شدند که گردان ما خط عراق را به آسانی تصرف کند! با آنکه فرماندهان از قبل پيش بينی کرده بودند که خسارات سنگينی بر گردان ما و گردانهای مجاور، از جمله همين گردان تازه رسيده وارد خواهد شد، اما با رشادت آن دو جوان بسيجی که ياد شهيد حسين فهميده را دوباره در اذهان زنده کرده بودند،چنين نشده بود.وقتی در پشت خاکريز دشمن به طور کامل مستقر شديم، از بچه های گردان شنيدم که می گفتند:« ديديد که چطور فــــــرشته ها از آسمان به کمکمان آمدند؟!» و من که همه ماجرا را می دانستم، به آنها گفتم:« نه اشتباه نکنيد! اينبار فرشته ها از آسمان نبودند که به کمکمان آمدند، بلکه آن فرشته ها فرشته هايي از زمين بودند... .»
بـــعدها فهميدم که آن دو بسيجی شجاع از لشکر صاحب الامر(ع) بودند و هنگامی فهميده بودم که به ديدارمعبودشان شتافته بودند... . "

نویسنده: حـــــامد الهی – گنــــــبد کاوس
دارنده مقام نخست شهرستانی و نهم استان مازندران د ر سال   
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤