داستانی که من نوشتم

"ماهــی مــــن "
" پول خورده ها و يک اسکناس پنجاه تومانی چروکيده را برای چندمين بار در ته جيبم وارسی کردم.دلم پر بود از شوق کودکانه .
حدود يک ساعت به تحويل سال نو مانده بود.توی پياده رو مثل يک ماهی کوچک که گويی در تور جمعيت گرفتار شده به سختی عبور می کردم...
ســر را به يک گلفروشی رسيدم.يک حوض بزرگ پــراز ماهی قرمز ، پشت ويترين مغازه بود؛ ولی از صاحب گلفروشی خبـــری نبود. به مشتريهای داخل گلفـــروشی نگاه کردم که مثل مور و ملخ به هم می پيــچيدند. از اولين نفری که از مغـــــــــــــازه خارج شدپــرسيدم :«آقا ببخشين ! اين ماهيــا مال کيه؟!»مــــرد پوزخندی زد و گفت:«خب معلومه ديگه مال صاحبــــــشه !»و خنده بلندی کرد و رفت. از اين طرز برخوردش ناراحت شدم ولي اهميتی ندادم. دوباره توی مغازه را نگاه کردم تا بلکه بتوانم صاحب آن را پيدا کنم. از خانمی که در حال بيرون آمدن از مغازه بود ساعت پرسيدم؛ بدون اينکه به ساعتش نگاه کند گفت: «هنوز يک ساعتی مونده پسرم !»فکر کردم با اين شلوغی نمی توانم خودم را اينجا معطل کنم؛ با عجله از بين جمعيت به هم پيوســــــته مردم عبور کرده و به دنبال ماهی فروشی ديگری رفتم. توی پياده رو از يک پسر بچه تقريباً همسن و سال خودم پرسيدم:«آقا پسر ! اين دور و برا ماهی فروشی نمی شناسی ؟!» تندی جواب داد:«چرا ! دو تا خيابون پايين تر کنار قصابی يه ماهی فروشی هست...!» بدون معطلی و با سرعت به طرف ماهی فروشی ای که پســـرک گفته بود، دويدم. طولی نکشيد تا توانستم آن را پيدا کنم. وقتی از دور جمعيت نسبتاً زياد مردم را که برای خريد ماهی ايستاده بودند را ديدم، با خوشحالی به آن طرف رفتم. بـه آکواريوم بزرگی که پر بود از ماهی های ريز ودرشت قرمز رنگ، نگاهی کردم و از مردی که ماهی می فروخت پرسيدم:«اين ماهی سه دم چنده؟!» مرد ماهی فروش همانطور که مشـغول گرفتن ماهی بود، نيم نگاهی به من کرد و با لهجه خاصی گفت:«چقدر عجله داری عامو ! مگه صفُ نمی بينی؟! برو ته صف واستا تا نوبتت بشه... !»سرم را پايين انداختم و به ناچار به آخر صف رفتم؛ مدتی ايستادم تا نوبتم شد. ماهی فروش با صدای گرفته و خش دار گفت:«آها ! حالا نوبت تو شد ! خب پولتُ بده ببينم !» اسکناس دويست تومانی را که تو مشتم نگه داشته بودم را به او دادم. مرد نگاهی به دويست تومانی چروکيده کرد و گفت:«هميــن ؟! اين که کمه عامو !يه صد تومنی ديگه هم بده !» دست بردم توی جيب کاپشنم و از ميان چند خورده اسکـــــناس و سکه، دو سکه پنجاه تومانی پيدا کرده و به او دادم. ماهی فروش نگاهی به سکه ها کرد و همانطور که کلاهش را روی سرش جابجا می کرد گفت:« خب , حالا تُـنگ آوردی يا نه ؟!» گفتـــم:« نه ، يادم رفت !» مرد ماهی فروش مکثی کرد و گفت:« اشکالی نداره ! توی نايلون می ندازم.» بعد يک نايلون گرفت و تا نصف ، درون آن آب ريخت و يک ماهی قرمز سه دُم را توی آن انداخت؛ نايلون را به دستم داد و گفت:« مواظب باش نخوری زمين... »ســـرم را تکانی دادم و با هيجان نايلون ماهی را از مرد گرفتم و بعد از خداحافظی ، لی لی کنان به سوی خانه به راه افتادم... .
در راه همه حواسم به نايلون ماهی بود که مبادا به جايي بخورد. باز به همان پياده روی شلوغ رسيدم. مردم دسته دسته و با عجله در رفت و آمد بودند تا هر چه زودتر، هنگام سال نو در خانه هايشان باشند. حالا ديگر چيزی به تحويل سال نو باقی نمانده بود؛ فقط نيم ساعت !. به هــــر زحمتی بود خودم را از لای جمعيت انبوه مردم بيرون کشيـــــــــــــدم و به آن طرف خيابان رفتــــــــــم. نزديکيــهای خانه رسيده بودم که ديدم جوی آب جلوی کوچه مان بر اثر باران شديد بالا آمده و تا پياده رو و قسمتی از کوچه را آب گرفته که گذشتن از آن را سخت کرده است. چاره ای نداشتم و مجبور بودم از جوی آب بپـــرم و وارد کوچه شوم. همين کار را هم کردم ؛ ولی وقتی که خواستم از روی جوی آب بپرم پايم بدجوری سر خورد و محکم به روی زمين و توی جوی آب ا افتادم و قسمت زيادی از لباسهايم خيس شد؛ نايلون ماهی از دستم رها شدو توی آب افتاد؛ زود از روی زمين بلند شدم و هول و هراسی که پيدا کرده بودم شروع کردم به گشتن نايلون ماهی ام توی اون همه آب... !
بغض گلويم را گرفته بود و قلبم به تندی می تپيد. هــــــــــــر چه بيشتر می گشتم کمتر نتيجه می گرفتم. آخر سر که ديدم کاری از دستم ساخته نيست رفتم پای درخت سر کوچه نشستم و مثل بهت زده ها چشم دوختم به جوی آب . همانطور مانده بودم که چه بايد بکنم ، که چشمم افتاد به يک نايلون که آب داشت آن را با خود می برد؛ تندی بلند شدم و به طرفش رفتم. دستم را دراز کردم و آن را گرفتم؛ ولی توی آن چيزی نبود.
با سرعت دويدم جلوی سه راهی جوی آب که آب را به دو طرف جريان می داد؛ مقداری آت و آشغال آنجا جمع شده بود. کاپشنم را درآوردم و به شاخه شکســـــــته درختی آويزان کردم، آستينم را بالا زدم و دستم را تا آرنج داخل آب کردم. در ايـــــن هنگام آسمان برقی زد و بعد از آن باران شديدی شروع به باريدن کرد. می دانستم که مادر الان خيلی دلواپسم شده ولی چاره ای نداشتم بايد با ماهيم به خانه بر می گشتم. زود به طرف کاپشنم رفتم و آن را برداشته و پوشيدم. پيرمردی که با عجله از آنجا می گذشت، ايستاد و با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:«چيــــــــزی گم کردی بابا ؟!»در حالی که حسابی خيــــس آب شده بودم، گفتم:«ماهيم...ماهيم افتاده تو آب...!» پيـــرمرد لبخندی زد و گفت:« ولش کن بابا جون! اونُ ديــــگه آب برده...!» و همانطور شتابان به راهش ادامه داد و رفت. با حرفهای پيرمرد بغض بيشتری توی گلويم نشست و بی اختيار چند قطره اشک روی گونه هايم لغزيـــــــــــــد... .
دستم را توی جيـــب کاپشنم بردم و مقدار پولی که داشتم را شمردم؛ ولی اينکه نصف پول ماهی هم نمی شد!. چه آرزوهايي که نداشتم؛ همه با يک اشتباه به باد رفت.امسال سفره هفت سين را خودم چيده بودم و همه کارهايش را هم خودم کرده بودم؛ مثل رنگ کردن تخم مرغها و کاشتن سبزه ها؛اما فقط جای تنگ ماهی خالی بود. حالا ديگر نه پول داشتم که ماهی بخرم و نه روی برگشتن به خانه را... همانطور که با خودم کلنجار می رفتم، متوجه شدم چند نفری به طرفم می آينديک خانواده بودند. آقايي که معلوم بود پدر خانواده است نزديکم آمد و دستی به سرم کشيد و پرسيــــــد:« چيــزی شده پســـرم؟!» نگاهی به چهرۀ متبسم
مــــرد کردم و با صدايي بغض آلود گفتم:« ماهيـــم افتاده توی آب... !» و همه ماجرا را برايشان تعريف کردم . مرد همانطور که به حرفهايم گوش می داد انگار که يکدفعه چيزی به خاطرش آمده باشد، نايلونی که سه ماهی قرمز در آن بود را از دست دختر کوچکش گرفت و از کنار جوی آب نايلون کوچکی پيدا کرد و توي آن تا نصف آب ريخت و يکي از ماهي ها را توی آن انداخت و آن را به دستم داد و گفت:« ديگه ناراحت نباش پسرم! حالا برو، برو که نزديک عيده...!» از تعجب خشکم زده بود؛ از خوشحالی نمی دانستم چه بگويم. بدون هيچ حرفی به طرف خانه شروع به دويدن کردم . بی اختيار لحظه ای ايستادم، برگشتم و رو به آنها فرياد زدم :« خيلی ممنون از عيديتون! سال نو تـــون مبارک باشه...!» و بعد اين بار با احتياط بيشتری به سوی خانه به راه افتادم... .
اما هنوز فکر ماهی خودم که توی آب افتاده بود، لحظه ای رهايم نمی کرد. توی دلم گفتم که برگردم تا شايد بتوانم پيدايش کنم!. دوباره به همانجا برگشتم. ســــر نايلون ماهی را گره زدم و آن را به درختی آويزان کردم. شاخه کوچکی از درخت کندم و توی جوی آب فرو بردم ؛ همانطور که آنرا توی آب می چرخاندم، ناگهان احساس کردم که به چيزی گير کرده؛ سعی کردم آن را بيرون بکشم. وقتی بيرونش آوردم ، نمی توانستم آن چيــــزی که می ديدم را باور کنم؛ اين همان ماهی من بود که توی آب افتاده بود. بالاخره پيدایش کردم. با خوشحالی فرياد زدم:« ماهيـــمو پيدا کردم...ماهيـــمو پيدا کردم...!» چند نفری که از آنجا می گذشتند با صدای من خنديدند. بعد از پسر جوانی کمک گرفتم ؛ او نايلونی که ماهی تويش بود را برايم پر از آب کرد و به دستم داد. حالا ديگر با دو تا نايــــلون که توی هر کدام يـــک ماهیِ گلی بود، به طرف خانه راهی شدم... .
توی راه، جواد - دوستـــــــــــم -– را ديدم . پرسيــد:« سعيــد! ماهياتو از کجا خريدی؟» گفتم:« چهار پنج تا خيابون بالاتر کنار يه قصابی...!» هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع به دويدن کرد. صدايش کردم و گفتم:« جواد صبر کن! من يه ماهی اضافه دارم، بيا يکيــــشُ بهت بدم!» جواد برگشت و با لبخند به طرفم آمد. نايلون ماهی ای که آن مرد مهربان داده بود را به او دادم... در اين هنگام از بلندگوی مسجد محل، سال نو را اعلام کردند. من و جواد يکديگر را در آغوش گرفتيم و بعد از تبريک ، دوان دوان به سوی خانه هايمان رفتيـــــــــــــم... .
هنوز که سالها از آن ماجرا می گذرد و هر سال عيـــــد وقتی به بچه خودم که الان همسن و سال آن موقع من شده نگاه می کنم ، يــــــــــــاد خاطره ماهی گمشده ام می افتم و کلی می خنـــــــدم... . "

نويسنده: حــــــامد الهــــــــــــــی
این داستان در سال 1377 نوشته و مقام نخست استانی را کسب نمود
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤