ازدواج علی دایی


شايد خيلي‌ها فكر مي‌كردند «علي‌ دايي‌» اسطوره‌ فوتبال‌ ايران‌ ديگر ازدواج‌ نكند، ... اما علي‌ دايي‌ درروز اول‌ بهمن‌ ماه‌ سال‌ 1383 پاي‌ سفره‌ عقدنشست‌ و پيمان‌ زناشويي‌ بست‌...

اين‌ ازدواج‌ باعث‌ تعجب‌ خيلي‌ها شد،همان‌هايي‌ كه‌ فكر مي‌كردند، دايي‌ به‌ ازدواج‌ فكرنمي‌كند، اما او ازدواج‌ كرد و پاسخ‌ خيلي‌ها راداد. حالا اگر شما خواننده‌ محترم‌ دوست‌ داريدبدانيد، همسر اين‌ اسطوره‌ فوتبال‌ كيست‌ با ماهمراه‌ شويد. ما تمام‌ اين‌ پرسش‌ها را از علي‌ دايي‌پرسيديم‌. درست‌ سه‌ روز بعد از مراسم‌ ازدواجش‌كه‌ هنوز گل‌هاي‌ بزرگ‌ اتاق‌ عقدش‌ در خانه‌ بود.اين‌ شما و اين‌ گفته‌هاي‌ علي‌ دايي‌ در رابطه‌ باشريك‌ زندگي‌ آينده‌اش‌...


همسرم‌ آذري‌ زبان‌ است‌

علي‌ دايي‌ به‌ ما گفت‌: همسرم‌ از آشنايان‌ دور خانوادگي‌ ما مي‌باشد،مادرش‌ اردبيلي‌ و پدرش‌ تبريزي‌ است‌ و او بزرگ‌شده‌ تهران‌ مي‌باشد. مشخصات‌ كامل‌ يك‌ دختر ‌آذربايجاني‌ را دارد و ليسانس‌ صنايع‌ غذايي‌مي‌باشد او هشت‌ سال‌ از من‌ كوچك‌تر است‌.

همسرم‌ را هم‌ من‌ انتخاب‌ كردم‌ و هم‌ مادرم‌. دايي‌مي‌گويد: همسرم‌ فرزند اول‌ خانواده‌ است‌ وخواهر ديگرش‌ به‌ تازگي‌ درسش‌ به‌ اتمام‌ رسيده‌ وقرار است‌ به‌ زودي‌ ازدواج‌ كند. باجناقم‌، كارش‌آزاد است‌ و ترم‌هاي‌ پاياني‌ تحصيلش‌ رامي‌گذارند.

پدر ايشان‌ بازنشسته‌ گمرك‌ مي‌باشد. نكته‌ جالب‌در مورد ازدواج‌ دايي‌ مهريه‌ همسرشان‌ است.از آنجا كه‌ خانواده‌ همسرم‌ داراي‌ اعتقادات‌ ارزشمند اسلامي‌ هستند، مهريه‌شان‌ مانند مهريه‌ حضرت‌فاطمه‌ (س‌)، «آب‌» است. خيلي‌ها فكرمي‌كردند كه‌ مهريه‌ همسرم‌ سكه‌هاي‌ زيادي‌ است‌،به‌ قول‌ اين‌ جديدي‌ها... اما با تفاهمي‌ كه‌ بين‌ مابود، چرا كه‌ مهريه‌ ضامن‌ خوشبختي‌ نيست‌، بلكه‌صداقت‌ها و حسن‌ نيت‌ها، زمينه‌ساز يك‌ زندگي‌مشترك‌ است‌.

علي‌ دايي‌ مي‌گويد: به‌ اميد خدا پس‌ از ماه‌ محرم‌و صفر ازدواج‌ مي‌كنيم‌ و زندگي‌ زير يك‌ سقف‌ راآغاز مي‌كنيم‌. وي‌ در رابطه‌ با مهمانان‌ جشن‌ازدواج‌ مي‌گويد: «نمي‌خواستيم‌، مراسم‌عروسي‌ام‌ بپيچد، از اين‌ رو خصوصي‌ صورت‌پذيرفت‌ وخانواده‌ من‌ و دوستان‌ نزديكم‌، مهمانان‌جشن‌ من‌ را تشكيل‌ دادند. البته‌ جشن‌ ازدواجم‌در تهران‌ برگزار مي‌شود و افراد خانواده‌ام‌ ازاردبيل‌ به‌ تهران‌ مي‌آيند، همچنين‌ بيشتر دوستانم‌در تهران‌ هستند و به‌ همين‌ خاطربايد در تهران‌برگزار شود. همسرم به فوتبال علاقهاي نداشت اما از زماني‌ كه‌ با يكديگر آشنا شديم‌،ايشان‌ هم‌ به‌ فوتبال‌ به‌ خصوص‌ ديدارهاي‌ تيم‌ملي‌ علاقمند شدند».


آشپزي‌ ام‌ خوب‌ است‌

از سال‌ 1367 تنها در تهران‌ زندگي‌ مي‌كنم‌، ازهمان‌ زماني‌ كه‌ دانشجو شدم‌. از اين‌ رو شايدآشپزي‌ام‌ از خيلي‌ خانم‌هاي‌ اين‌ دوره‌ زمانه‌ بهترباشد. اكثر غذاهاي‌ ايراني‌ را بلد هستم‌. اگر يادتان‌باشد، سال‌ها در زمان‌ دانشجويي‌ تنها زندگي‌كردم‌ و هفت‌ سال‌ هم‌ خارج‌ از ايران‌ بودم‌. شهردار شدن در خوابگاه دانشجوئي از هر کسي يک آشپز خوب مي سازد .


مادرم‌ با ما زندگي‌ نمي‌كند

علي‌ دايي‌ هم‌ اكنون‌ در شهرك‌ غرب‌ تهران‌ به‌همراه‌ مادر و دو برادرش‌ كه‌ مجرد مي‌باشدزندگي‌ مي‌كند، فكر مي‌كرديم‌ كه‌ دايي‌ با همسرش‌در كنار مادرش‌ زندگي‌ مي‌كند، اما وي‌ مي‌گويد:همسرم‌ فهميده‌ و منطقي‌ است‌ و دوست‌ دارد بامادرشوهرش‌ زندگي‌ كند، اما مادرم‌ قبول‌نمي‌كند، گرچه‌ من‌ دوست‌ دارم‌ مادرم‌ در كنار من‌زندگي‌ كند; اما از آنجا كه‌ ما پنج‌ برادر هستيم‌،مادرم‌ دوست‌ ندارد، فرقي‌ بين‌ ما بگذارد. من‌ ودو برادر وسطي‌ام‌، حسن‌ و حافظ ازدواج‌كرده‌ايم‌ و محمد برادر بزرگ‌ و بهزاد برادركوچكم‌ مجرد هستند.


با مشكلات‌ اخلاقي‌ بيگانه‌ است‌


يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ علي‌ دايي‌ اين‌ است‌ كه‌هيچ‌گاه‌ مشكل‌ اخلاقي‌ نداشته‌ است‌. مسئله‌اي‌ كه‌در سال‌هاي‌ اخير بين‌ فوتباليست‌ها، بسيار باب‌ بودو شايد سخت‌گيري‌ در انتخاب‌ همسر هم‌، ازدواج‌دايي‌ را عقب‌ انداخت‌، چرا كه‌ دايي‌ به‌ هر حال‌انسان‌ مشكل‌ پسندي‌ است‌ و بايد اين‌ واقعيت‌ راپذيرفت‌ ، اما اين‌ پرسش‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ چه‌ عاملي‌باعث‌ شد «دايي‌» اين‌ خانواده‌ را براي‌ ازدواج‌انتخاب‌ كند و دختر اين‌ خانواده‌ را به‌ همسري‌برگزيند.

«متاسفانه‌ در اين‌ چند سال‌ نه‌ تنها در قشرفوتباليست‌ها، بلكه‌ در ديگر قشرهامون‌ چنين‌مسائلي‌ باب‌ بوده‌ است‌، اميدوارم‌ كه‌ ديگر شاهدچنين‌ مسائلي‌ نباشيم‌. بايد بگويم‌، خانواده‌ همسرم‌متعهد، تحصيلكرده‌ و با فرهنگ‌ هستند، آذري‌زبان‌ هستند و به‌ عقايد من‌ نزديك‌ مي‌باشند».

دايي‌ موافق‌ كار كردن‌ همسرش‌ نيست‌. اومي‌گويد تا زماني‌ كه‌ خودم‌ بتوانم‌ كار كنم‌، دوست‌ندارم‌، همسرم‌ كار كند; همين‌ كه‌ براي‌ من‌ يك‌شريك‌ زندگي‌ مناسب‌ باشد، برايم‌ كلي‌ ارزش‌دارد، دلم‌ مي‌خواهد در كارهاي‌ اقتصادي‌ با من‌هم‌ فكري‌ كند.


مهمانان‌ ويژه‌

يكي‌ از مهمانان‌ ويژه‌، دكتر «آصفي‌» سخنگوي‌وزارت‌ امور خارجه‌ و همچنين‌ «محمد دادكان‌»رييس‌ فدراسيون‌ فوتبال‌ بود. دكتر آصفي‌ را ازسال‌ 1997 ميلادي‌ مي‌شناسم‌، وي‌ در كنارموقعيتي‌ كه‌ دارد، ‌ انسان‌ فوق‌العاده‌ خوبي‌است كه‌ من‌ افتخار آشنايي‌ با او را دارم‌، دراين‌ مدت‌ او يكي‌ از دوستان‌ خوب‌ من‌ بوده است‌.


براي‌ اولين‌ بار در يك‌ مهمان‌ خانوادگي‌

اولين‌ بار كه‌ همسرم‌ را ديدم‌، تفريبا يک سال پيش‌بود. در يك‌ مهماني‌ خانوادگي‌ با ايشان‌ آشنا شدم‌،دختر خاله‌ همسرم‌، دوست‌ نزديك‌ مادرم‌ است‌.خاله‌ او، همسايه‌ خاله‌ من‌ در اردبيل‌ بود، پسرخاله‌شان‌ همكلاسي‌ و دوست‌ صميمي‌ برادربزرگ‌ترم‌ بود و به‌ همين‌ خاطر شناخت‌ كاملي‌روي‌ اين‌ خانواده‌ داشتم‌.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

اتاق خصوصی مایکل جکسون

يکی از خدمتکاران سابق خانه مايکل جکسون آن را به يک "جزيره خوشگذرانی" تشبيه کرده است که کودکان در آن بدون کنترل آشوب به راه می انداختند و در اتاق خواب اين خواننده می خوابيدند.
کيکی فورنيه، که روز پنج شنبه در دادگاه مايکل جکسون شهادت می داد گفت که در چند مورد "به نظر می رسيد که کودکان مست باشند."

وی گفت گوين آرويزو، شاکی 15 ساله آقای جکسون، ابتدا مودب بود اما هر چه مدت اقامت او در "نورلند" (Neverland) بيشتر می شد، او نيز گستاخ تر می شد.

مايکل جکسون که با 10 مورد اتهام از جمله سوءاستفاده جنسی از گوين آرويزو و تظاهر به حبس او و خانواده اش روبروست، کليه اين اتهامات را رد می کند.

روز چهارشنبه يک مامور پليس که درباره اين پرونده تحقيق کرده است در دادگاه گفت که گوين آرويزو در گفتگو با او ادعا کرده بود که پنج تا هفت بار مورد آزار جنسی قرار گرفته است، اما تنها توانسته بود دو مورد از آنها را با جزئيات شرح دهد.

در دادگاه همچنين مجلات و نوارهای ويديويی که ادعا می شود بخشی از مجموعه آثار پورنوگرافی بود که مايکل جکسون در خانه اش نگاه می داشت، به اعضای هيات منصفه نشان داده شد.


مشتاقان مايکل جکسون هنوز برای ديدن او در محوطه دادگاه جمع می شوند

خانم فورنيه، که از سال 1991 تا 2003 در "نورلند" کار کرده است گفت کودکانی که از آنجا بازديد می کردند بدون نظارت والدين به بازيگوشی و شيطنت می پرداختند.

به گفته وی برخی از کودکان در جريان ايام تعطيل مدرسه، گاه هفته ها آنجا می ماندند، هرچه می خواستند می خوردند، تا دير وقت بيدار می نشستند تا فيلم تماشا کنند يا با پرتاب کيک و شيرينی و غذا به جنگ هم بروند.

خانم فورنيه به هيات منصفه گفت: "نورلند به جزيره خوشگذرانی پينوکيو بدون نظارت والدين بدل شده بود."

او گفت که در يک مورد وقتی از آقای جکسون و گروهی کودک پذيرايی می کرد، "دو يا سه" نفر از آنها مست به نظر می رسيدند، اما وی افزود که هرگز به چشم خود مشاهده نکرد مايکل جکسون به افراد زير سن قانونی مشروب تعارف کند.

قبلا در دادگاه ادعا شده بود که آقای جکسون پيش از آزار جنسی گوين به وی مشروب داده بود.

ريخت و پاش

خانم فورنيه گفت که چگونه در موارد متعدد کودکان از خوابيدن در اتاق هايی که در اختيار آنها گذاشته شده بود سرباز زدند و در عوض تصميم گرفتند شب را در اتاق مايکل جکسون بگذرانند.

خدمتکار سابق آقای جکسون گفت هرچه از مدت اقامت گوين آرويزو و برادر کوچکترش بيشتر می گذشت، آن دو لاابالی تر می شدند و اتاقشان نامرتب تر.

مکولی کالکين، بازيگر "تنها در خانه" (Home Alone) يکی از 9 نوجوانی بود که خانم فوريه از آنها به عنوان بازديدکنندگان خانه جکسون که با او رفاقت به هم زدند نام برد.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

عاقبت رابطه نامشروع مادر و پسر!!!!!!!!!!


31 فروردين - تپش، رابطه نامشروع مادرفرزندي - هيچ شباهتي با مجرمان نداشت. نه شرارت در چشمان سياهش موج مي‌زد و نه گستاخي در رفتارش به چشم مي‌خورد.

گويا برلبانش قفل زده بودند كه آنقدر به سختي لب مي گشود. به سوالات قاضي پرونده خيلي آرام پاسخ مي‌داد و در بين حرف‌هايش گاه گاه به فكر فرو مي‌رفت. حتي تصور آن كه سام- ش مادرش را به قتل رسانده است باورنكردني بود. وقتي از شب حادثه حرف مي زد به زمين خيره مي‌شد و بغض برگلويش چنگ ميزد.

در حالي كه صدايش مي‌لرزيد با سري خميده به قاضي نگاه كرد و گفت:
مادرم مورد اخلاقي داشت. يعني زن خوبي نبود، البته تا حدي هم دست خودش نبود. شايد هم بتوان گفت به نوعي بيمار بود. از پدرم هم خاطره خوبي ندارم. چند سال پيش آن دو از هم جدا شدند. البته پدرم در زندان بود و مادرم غيابي از او طلاق گرفت. مادرم، سميه چند ماه بعد از جداشدن از پدرم دوباره ازدواج كرد.


اما او و همسرش هر روز با هم دعوا داشتند تا اين‌كه بالاخره بدون آن كه رسماً از آن مرد جدا شود او را ترك كرد و از حدود 4 سال پيش من و او تنها با هم زندگي مي‌كرديم. آن زمان من 19 سال بيشتر نداشتم. ولي خوب و بد را مي‌فهميدم. اوايل مي‌ديدم كه مادرم هر شب ديروقت به خانه مي‌آيد. بعد از مدتي او صبح از خانه خارج مي‌شد و تا شب نمي‌آمد. دورادور حرف‌هاي بسيار بدي درباره او مي‌شنيدم. ولي به هر حال سميه مادرم بود پس سعي مي‌كردم آن حرف‌ها را باور نكنم. تا آن كه به خودم ثابت شد تمام حرف‌ها راست است. پس از چند ماه كه او همسر دومش را ترك كرده بود، يك شب متوجه شدم او بر سر بالين من آمده. اول متوجه نشدم چه قصدي دارد ولي بعد... ببخشيد آقاي قاضي خجالت مي‌كشم بگويم. او مرا مجبور مي‌كرد كه با او رابطه نامشروع و نادرست برقراركنم. من سن و سالم خيلي كم بود اما از اين روابط عذاب وجدان داشتم. هر روز كه مي‌گذشت من عصبي‌تر مي‌شدم و نسبت به او احساس تنفر مي‌كردم. چند بار خواستم از آن خانه بروم و يك زندگي سالم براي خودم تشكيل بدهم ولي مادرم اين اجازه را به من نداد. حتي با هم چند بار درگير شديم ولي نتيجه آن شد كه من باز در آن خانه كثيف بمانم.

او مريض بود. وقتي كه نمي‌توانست خواسته‌هاي خود را ارضا كند مثل ديوانه‌ها با من دعوا مي‌كرد. فحاشي مي‌كرد و خانه را برايم جهنم مي‌ساخت. تنها زماني كه به بهانه كار از خانه خارج مي‌شدم آرامش روحي داشتم. به همين خاطر هر شب ديرتر از همه همكارانم به خانه مي‌رفتم. حتي گاه ساعت‌ها در خيابان‌ها بي‌هدف پرسه مي‌زدم. اما فرقي نمي‌كرد هر لحظه كه به خانه مي‌رسيدم آن هيولا به من حمله‌ور مي‌شد. چهار سال تحمل كردم و عذاب كشيدم. هزار بار او را نصيحت كردم كه دست از سر من بردارد و دوباره ازدواج بكند ولي او مي‌گفت همه مردها بدذات هستند و فقط تو خوبي. از يك طرف دلم برايش مي‌سوخت چون او جز من كسي را نداشت و از سوي ديگر هر روز بيشتر از او بدم مي‌آمد. چهارشنبه هفته گذشته من باز پس از اتمام كار، بي‌هدف به اين سو و آن سو رفتم تا كمي ديرتر به خانه بروم، شايد سميه خواب باشد و من بتوانم كمي آرامش داشته باشم. احساس مي‌كنم ديوانه شده‌ام. گاهي اوقات بي‌اختيار گريه مي‌كنم و گاه دلم مي‌خواهد خود را بكشم. آن شب حدود ساعت يك به خانه رفتم. مادرم هنوز بيدار بود به محض آن كه وارد خانه شدم شروع كرد به فرياد زدن كه چرا ديربه خانه مي‌روم و تا آن وقت شب چه مي‌كنم؟
بدون آن كه جوابي به او بدهم به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم. اما فايده‌اي نداشت. سميه يك كليد اضافه از در اتاق من داشت. در را بازكرد و به اتاقم آمد. همچنان فحاشي مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد.

من در رختخوابم خوابيدم و طوري وانمود كردم كه خواب هستم. پس از دقايقي او از اتاق خارج شد. تنها راه من براي رهايي از دست سميه اين بود كه با او دعوا كنم. فكر كردم كه مي‌توانم كمي استراحت كنم. چند ساعت بعد آرام آرام پلك‌هايم سنگين شد و به خواب رفتم. دقايقي بيشتر آن آرامش زودگذر طول نكشيد در خواب و بيداري احساس كردم كه دستان كثيفش در موهاي من بازي مي‌كند. محكم دستش را گرفتم و او را محكم به گوشه اتاق پرت كردم.

ديوانه شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه بكنم. فقط فرياد مي‌كشيدم و از او مي‌خواستم مرا راحت بگذارد. از شدت عصبانيت شروع كردم به گريه كردن. ديدم كه آرام به سمت من مي‌آيد. فكركردم كه حتماً‌ دلش به رحم آمده و ديگر قصد دارد مرا رها كند.

اما اين فكر كاملاً اشتباه بود. جنون به سرش زده بود. مي‌ديد كه من گريه مي‌كنم باز به فكر خودش بود. از كوره در رفتم. مي‌دانستم اگر چند لحظه بيشتر آنجا بمانم حتماً از شدت عصبانيت سكته خواهم كرد. بدون آن كه لباس‌هايم را عوض كنم از خانه خارج شدم. وسط حياط بودم كه به خودم آمدم، به ساعت مچي‌ام كه نگاه كردم ديدم ساعت 5/3 شب است. جايي براي رفتن نداشتم بنابراين تصميم گرفتم به پاركينگ ساختمان بروم تا كمي آرام شوم. ديگر خسته شده‌بودم. هر راهي را امتحان كردم تا او بفهمد كه كارش درست نيست و من حق دارم با زن دلخواهم ازدواج كنم و زندگي سالمي داشته باشم. هرلحظه كه مي‌گذشت با مرورگذشته حس تنفر و انزجار بيشتر در قلبم رسوخ مي‌كرد. تصميم گرفت كه او را از سر راهم بردارم. يك ميله بلند و سياه نظرم را جلب كرد. چند دقيقه در حالي كه ميله در دستم بود فكر مي‌كردم كه چطور مادرم را بكشم. بعد از يك ساعت دوباره به خانه برگشتم. خيلي آرام گامم برمي‌داشتم، اميدوار بودم او به خواب رفته باشد. وقتي وارد اتاق خوابش شدم ديدم كه آنجا نيست به اتاق خودم رفتم او برروي تخت من خوابيده بود. بهترين وقت براي انتقام گرفتن و رهايي از چهار سال عذاب بود. چند ضربه محكم با لوله‌ آهني به سرش زدم. خون تمام رختخواب را گرفته بود. حس خوبي داشتم. از دستش راحت شدم. دقايقي خنگ و مبهوت به جسم بي‌جانش نگاه مي‌كردم. نمي‌دانستم چه كردم. در فكر آن بودم كه راهي پيدا كنم تا قتل را به گونه‌اي جلوه دهم كه مقصر شناخته نشوم. خيلي سريع جسد سميه را به حمام بردم. و تمام ملحفه‌هاي سفيد را دريك كيسه مشكي قراردادم. پتوي تميزي روي تختم كشيدم و تمام آثار جرم را از بين بردم. براي آن كه كسي به من شك نكند، تصميم گرفتم ماهواره، تلويزيون و ويدئوي خانه را با خود ببرم تا نشان دهم كه دزد به خانه زده و لوازم برقي را هم به سرقت برده.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

آموزش خود هیپنوتیزم

آموزش خود هيپنوتيزم ساده Relaxation


مقدمه:

تعلق و وابستگي به جسمانيت وعادت کردن به آن ، دليل بسياري از مشکلات روحي يا حتي از دست دادن لذتهاي بي نهايتي است که خداوند امکان تجربه آن را به بشر داده است ...لذا اولين مرحله و گام در رسيدن به عالم آرامش و در واقع رسيدن به او ، رها شدن از جسم و قطع تعلقات است .
مقاله زير آموزش ساده ترين نوع خود هيپنوتيزم به عنوان Relaxation ، مقدمه اي براي کنترل ذهن ، راز اصلي تمرکز قوا و حذف تنشهاي غير ضروري و زيانبار بدن است .



مراحل يازده گانه:

1>شروع خواب مصنوعي> مکاني ساکت و دنج پيدا کنيد ، آرام روي صندلي اي راحت بنشينيد و يا در جايي نرم دراز بکشيد (گذاشتن موسيقي اي آرام يا صداي طبيعت مي تواند کيفيت کار را بهتر کند). سپس چشمها را بسته و از 10 تا 1 به صورت معکوس بشماريد به طوريکه شماره ها يک در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند ، مثلا با شماره 10 ،نفسي عميق بکشيد و 15 ثانيه نگهداريد سپس با شماره 9 بيرون دهيد و همينطور الي آخر. . . در ضمن تصور کنيد لحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگينتر مي شود.

2>رها سازي پاها> ابتدا پاي راست خود را از انگشتانش تا کمر(يا تا زانو)در ذهن مجسم کنيد . آن را احساس کنيد و در ذهن خود تصور کنيد که تمام اجزاي آن مثل خمير شل ، گرم و سنگين شود ؛ سنگين سنگين ،اين کلمه را 5 بار تکرار کنيد ؛ وارد جزئيات شويد و سعي کنيد به ترتيب عمل کنيد يعني به خود القا کنيد که پاي راستتان تا کمر از نوک انگشتان ، پاشنه پا ، کف پا، ساق پا، ران و... همه و همه شل ، سنگين و گرم شده اند بعد همينطور پاي چپ(براي اينکار مي توانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد که آرام سنگين و گرم شو و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرمتر و سنگينتر و شل تر مي شوند . احساس سه کلمهً گرم ، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تکرار کنيد .)

3>رها سازي تنه> يک نفس نيمه عميق و آرام بکشيد و همه بدنتان را رها کنيد.حالا عضلات شکم ، سينه ، سرسينه ها و پهلوها را رها کنيد ؛ تصور کنيد تمام قسمتهاي بدنتان شل شده اند لذا اين قسمتها را ، راحت ، آسوده ، شل ، سنگين و گرم شده باور کنيد ، مي توانيد 5 بار ذهني بگوييد از کمر تا کتفم شل و سنگين شده و لحظه به لحظه گرمتر و شل تر و روانتر مي شود .(به تصوير کشيدن اجزاء بدن در ذهن به صورت ماده اي مثل خمير يا هر ماده اي که در حال وارفتن و روان شدن باشد بسيار کمکتان مي کند)

4>رها سازي دستها> منظور ، قسمت مچ دست تا انگشتان مي باشد ؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خود را رها و شل کنيد ،دقيقا مانند مراحل قبل ؛يعني تصورکنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده .بهتر است از نوک انگشتان شروع کنيد و 5 بار به خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است ،آرام و رها .

5>رها سازي کتفها و بازوها> کتفها و بازوهايتان را شل ، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد (همانطور که با اعضاي قبلي رفتار کرديد) ، مي توانيد تصور کنيد همينطور که بازوهاي شما سنگين، شل و گرم مي شوند به تدريج مثل خميري نرم ، روان به سوي پاهايتان در جريان است .

6>رها سازي سر> حال نوبت عضلات گردن ، فک ، چانه ، صورت ، لبها ، گونه ها ، پيشاني ، گوشها ، ماهيچه هاي زير چشم و موها رسيده است .تصور کنيد اختيار اين قسمتها دست شما نيست و همه شان شل ، گرم ، سنگين و مايع شده اند ؛ رهايشان کنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است .

7>چسباندن پلکها> اکنون تصور کنيد پلکهايتان شديداً به هم چسبيده اند ، يعني تصور کنيد آنها را با قويترين چسب دنيا به هم چسبانده اند و شما در ذهن خود مجسم کنيد که نمي توانيد چشمهايتانرا باز کنيد آرام آرام عضلات صورت را شل کرده و رهايشان کنيد .

8>پاکسازي آلودگيها> در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور کنيد هوايي زلال و شفاف (ترجيحا قابل رويت) به درون ريه هايتان مي فرستيد به طوريکه اين هوا علاوه بر ريه ها ، به تمام سلولها و اتمهاي اجزاي ديگربدن نيز وارد شده و همه عضلات داخلي و ماهيچه ها و مغزتان را پاک پاک پاک ، صاف و زلال و شفاف مي کند و به همين دليل هواي وارد شده سياه رنگ مي شود ؛ پس در بازدم ، آن رنگ سياه که در واقع بيماريها ، نقطه ضعفها ، ناراحتي ها و مشکلاتتان است بيرون مي رود . اين تنفس شامل دم پاک و بازدم سياه رنگ را مرتب تکرار کنيد و تصور کنيد که با بيرون رفتن تنشها و بيماريها به صورت دود سياه ، لحظه به لحظه شادابتر و سرحالتر مي شويد و رفته رفته رنگ سِاه بازدمها نيز کمتر مي شود تا آنجا که هم دم و هم بازدمتان زلال و شفاف و پاک مي شوند و در واقع تمام سلولهاي بدنتان را پاک و تميز و جوانتر شده مي بينيد .

9>افزايش کيفيت آرامش> تصور کنيد کنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا کنار رودخانه اي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام يا روي تشکي نرم و لطيف يا قايقي راحت در وسط اقيانوسي آرام زير گرماي مطلوب خورشيد ونسيم خنک پرطراوتي(و خلاصه هر مکان و فضاي آرامشبخشي که بودن در آنجا را دوست داريد )دراز کشيده ايد ؛ احساس کنيد که نسيم دريا يا صداي آب شما را آرام و آرامتر مي کند ، خورشيد به صورت حرارتي مطبوع بر شما مي تابد و بدنتان را نوازش و گرم مي کند . حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر مي شوم ، دستهايم ، پاهايم ،کمرم ،سينه ام ،شکمم ،عضلات صورتم همه سنگين و سنگين تر مي شوند .دست چپم ، سنگين شده سنگين سنگين ، دست راستم شل و آرام شده سنگين سنگين ، گرم گرم ؛ هر نفسي که مي کشم مشکلات ، تنشها ،بيماريها و انقباضها از بدنم حذف ميشود و من آرام و راحتم ، پاهايم ، سينه ام و سرم سنگين و گرمند ، من راحتم من آرامم . در اوج نشاط وآرامش ، آسوده و راحت ، رها و آزاد و شاد و اميدوار .(دقت کنيد که تکرار اين کلمات و تصور کردن دوباره اجزاي بدن به صورتي آرام در افزايش کيفت آرامش شما بسيار مهم است).

10>تلقين خواسته ها> اين مرحله ، مرحله تلقين دقيقتر آمال است ؛ هر چه مي خواهيد و هر آرزوئي که داريد به صورت جمله اي کوتاه در ذهن خود بيان کنيد مثلا بگوئيد من هر لحظه به لحظه و روز به روز از هر لحاظ بهتر مي شوم يا من در درسها يا کارم موفق هستم ،يا من ثروتمندم ،يا من سالمم . حتما اين جملات را به زبان حال (نه اينکه از اين به بعد مي خواهم باشم)و با ساختاري مثبت بيان کنيد (ا زکلمات منفي و کلمه نه خودداري کنيد) . جملات را چندين بار تکرار کنيد و تصور کنيد که به هدف خود رسيده ايد .دوستان را ببينيد که برايتان شادماني مي کنند ، صداها را بشنويد که به شما تبريک مي گويند ، افراد و دوستان شما را در بغل کرده مي بوسند و موفقيتتان را تبريک ميگويند ، احساس بسيار بسيار خوبي داريد .خوش به حالتان.

11>بيدار شدن از خواب مصنوعي> آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد ، با هر شماره تنفس را تندتر کنيد کوتاه و سريع ، و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز مي کنم ، شاداب و سر حالم ، کاملا با نشاط و سرحال ، خوشحال و پر انرژي . انگشتان پاي راست را تکان بدهيد ، آنگاه انگشتان پاي چپ ،ساق پاي راست و ساق پاي چپ ؛رانها را به حرکت درآوريد ؛ پاها را بالا بياوريد ؛ دستهايتان را تکان دهيد ؛ گردنتان و عضلات صورت را منقبض کنيد ، تکان بخوريد ، شاد و سر حال چشمها را باز کنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال مي کنيد .( تذکر مهم اينکه در مرحله 11 حتما با تلقين معکوس ، حالت سنگيني و کرختي بدنتان را حذف کنيد مثلا بگوييد پاي چپم سبک شده ، دمايش عاليست و راحتم ، همچنين حتما تلقين کنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال و پر انرژي مي شوم ، تمام اعضاي بدنم در حالت عادي راحتتر و پر انرژي اند.)



نکاتي بيشتر:

> تقسيم کردن بدن به اجزاي بيشتربدين منظور است که عمل تن آرامي به آساني امکانپذير شود .زيرا مغز فرمانهاي جزئي را سريعتر از فرمانهاي کلي به اجرا مي گذارد . پس بدن خود را قسمت به قسمت شل کنيد تا به مرحله مفيد و موثر تن آرامي برسيد.

> مثالها ، ترتيب و جملاتي که در اين مراحل آورده شده بود بي شک ثابت نيستند ؛ بخصوص در مراحل 8 ،9 و 10 تا آنجا که مي توانيد قوه تخيلتان را به کار بگيرد .طبيعتا پس از انجام يکي دو بار مي توانيد متناسب سيستم روحي ، جسمي و نيازهاي خود آنها را تغيير دهيد و سعي کنيد تمام مراحل را براي خود سفارشي(Customize)کنيد .

> با توجه به تکنيکهاي NAC (علم تداعي عصبي شرطي ) در ابتداي مرحله 11 که شروع به برگشت به حالت عادي مي کنيد در ذهن خود تصور کنيد مثلا دست چپتان را مشت کرده ايد . بعدها در مواقع ضروري ، هر وقت و هر جا ، در جمع ، ماشين و محيطي شلوغ يا پرتنش که شما اين کار يعني مشت کردن دست چپتان را انجام دهيد و چشمهايتان را ببنديد ، بلافاصله احساس آرامش مي کنيد و امواج آلفا ، مغز شما را شاد مي کنند.

> در ضمن ذکر اين نکته نيز لازم است که منظور از گفتن فلان جمله در مراحل مذکور آن نيست که آنها را به زبان بياوريد بلکه بايد طوري بيان و احساس شود که کل وجود شما جملات مورد نظر را فرياد کند.

> مي توانيد جملات مورد نظر را با تنظيم زمانبندي مناسب ،همراه موسيقي اي ملايم بر روي يک نوار کاست ذخيره کرده و از آن در حين انجام دادن مراحل استفاده کنيد .

> مسلما رفتن به حالت Relaxation و اعمال مشابه براي عوض کردن اجتماع يا آدمهاي اطرافتان نيست بلکه روشي است تا شما را با روحتان آشتي دهد و قدرتهاي نامتناهي اي که خداوند متعال در اختيارتان قرار داده را به کنترل شما درآورد تا بوسيله آنها بتوانيد در برابر محيط ، موقعيتها ، فرصتها و افراد پيرامونتان بهترين تصميم و عکس العمل را به کا بنديد ...


Farewell

ديدن آرامش و شادي ديگران هميشه براي من انرژي بخش است
لذا با آرزوي رها شدن همه انسانها از بندها و زنجيرهايي که در واقع خود به جسم و روح خود کشيده اند شما را به يگانه منبع بي نهايت انرژي ، ايزد بزرگ ، مي سپارم...
تا خود نخواهيد هيچ تغييري رخ نمي دهد ...
اميدوارم در نهايت آرامش و اطمينان باشيد درحالي که سرشار از انرژي ، نشاط و اشتياق هستيد...
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

بیوگرافی گوگوش

گوگوش : شاه ماهي موسيقي ايران بي شك كسي جز گوگوش نيست كسي كه به خاطر سكوت بيست و دو ساله اش مورد توجه همگان بويژه هنرمندان و نويسندگان بوده و علاوه بر نوشتن كتابهايي در مورد او و زندگيش و ساختن فيلم ، بسياري از ترانه هاي او نيز بازسازي شده و توسط خوانندگان زيادي مجددا اجرا شده است مثل ابي ، مارتيك ، هاتف ، نوش آفرين ، شهرزاد سپاهانلو و... حتي « گنايا كوبي » خواننده سوئدي نيز ترانه « صداي پا » را به فارسي اجرا كرده است و شهبال شب پره براي « گروه سيلوت » ترانه اي با نام « پلي به گذشته ها » در مورد گوگوش ساخته است . همهء اين توجهات مرهون شناختي است كه در طول سالهاي سكوت ، ديگران نسبت به گوگوش و كارهاي او پيدا كرده اند.




فائقه آتشين ملقب به گوگوش در 18 بهمن 1329 در خيابان سرچشمه تهران از پدر و مادر آذربايجاني كه از مهاجران آذربايجان شوروي سابق بودند متولد شد. نام فائقه را بر وزن نام مادرش فائزه براي اوانتخاب كردند. در سن دو سالگي پدر و مادرش از هم جدا شدند.گوگوش يك برادر تني كوچكتر داشت كه در سن 24 سالگي براثر رماتيسم قلبي درگذشت و سه برادر ناتني ازپدرش و يك برادر و يك خواهر ناتني از مادرش كه بعد از جدايي با يك مردكليمي ازدواج كرده بود دارد. درهمسايگي آنها يك خانواده ارمني زندگي مي كردندكه او را ازكودكي با نام گوگوش صدا مي زدند و با اينكه گوگوش معمولا اسم مرد ارمني است اما اين اسم براي هميشه ماندگار شد و بعدها كه اوكار هنري را شروع كرد همين اسم را روي خودش گذاشت


پدر او صابرآتشين دركار نمايش بود و در آن سالها در سقاخانه ها برنامه اجرا مي كرد در سالهاي كودكي گوگوش همراه پدرش به محل كار او مي رفت وتا سه سالگي همكار پدرش در عمليات آكروباتيك روي صحنه بود و در سه سالگي با شيرين زباني و استعداد زياد نشان دادكه چگونه مي تواندكارآوازه خوانان و رقصندگان حرفه اي را تقليدكند وكم كم در برنامه هاي پدرش نقش اصلي را پيدا كرد و دو برابر پدرش دستمزد مي گرفت.گوگوش در سن 8 سالگي كارخوانندگي را در برنامه هاي صبح جمعه راديو ايران شروع كرد پس از آن در سنين نوجواني شروع به اجراي برنامه دركاباره هاي بزرگ تهران كرد. اولين كاري كه به طور مستقل اجرا كرد ترانه قصه وفا ساخته پرويزمقصدي بود. دراوخر دهه 50 همراه باگسترش استفاده از تلويزيون و برنامه هاي موسيقي و رقص ، اين دستگاه ارتباطي جديد فضاي جديدي براي هنرنمايي هاي گوگوش بوجود آورد و او از اين طريق توانست به مشهورترين خواننده آن دوران تبديل شود


دامنه شهرت گوگوش و محبوبيت او خيلي سريع از مرزهاي ايران فراتر رفت و دركشورهاي فارسي زبان ديگر مثل افغانستان و تاجيكستان محبوبيت زيادي پيدا كرد. براي خيلي از علاقمندان و مردم در اين كشورها گوگوش يكي از برجسته ترين سمبل هاي هنرايراني و هنرمندي بودكه راه را براي شناسايي ديگران بازكرد. در دوران پربار اما كوتاه فعاليت هاي حرفه اي گوگوش درعرصه موسيقي پاپ در ايران او با ترانه سرايان و آهنگسازان متعددي همكاري كرده است كه اكثرآنها شايد بهترين آثارخود را به زبان گوگوش و با كمك خلاقيت و توانايي هاي ويژه او توانستند به آهنگ هاي به يادماندني تبديل كنند. واروژان ، پرويزمقصدي ، جهانبخش پازوكي ، حسن شمائي زاده ، شهريارقنبري و ايرج جنتي عطائي هريك دوره اي كوتاه يا بلند اما بسيار موفق از همكاري با گوگوش را تجربه كرده اند. از يادگارهاي گوگوش براي دختران ايراني شلوار پسرانه و موي كوتاه پسرانه معروف به موي گوگوشي بود.گوگوش بعد از انقلاب ازصحنه هنر دور شد و با وجود همه فشارها و شايعات ازايران خارج نشد و حتي يكبار نيزكه براي ديدن فرزندش كامبيزقرباني از ايران خارج شده بود مجددا به ايران بازگشت تا اينكه در سال 1379 بعد از22 سال سكوت ، اولين كنسرت خود را در ترنتوي كانادا به روي صحنه برد و با آلبوم زرتشت شعري از نصرت فرزانه و آهنگي از خود گوگوش وگيتار بابك اميني به عالم هنر بازگشت.



  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

زندگینامه مهسون

هر آدمی که زندگی می کنه دارای یک رویا یک زندگی نامه و یا یک رمان هست. مال یکی حزن آور ویکی پرنشاط ویکی زندگی تاریکی داره. هر انسانی از تاریکی می آد وبه تاریکی می ره. شما توان تعقیب سالهای مه آلود گذشته رو ندارید. در این نوشته تنها بخش کوچکی از زندگی من رو می تونید پیدا کنید. مادرم فاءقه آریک و پدرم چرکزبازنجیر در یک بیمارستان دولتی در بینگل با هم آشنا میشن وازدواج می کنن.مادرم از شوهر قبلی خودش دارای سه فرزند و از دیگر شوهرش صاحب یازده فرزند شد که اونها رو تا حد جدایی پیش برد. مادرم من رو چهار ماه حامله بود که از پدرم جدا شد و به دیار بکر کوچ کرد.چهارمین و آخرین بچهء خودش رو به دنیا آورد و اسمش رو عبدالله گذاشت. عبدالله اسمی است که مادرم روی من گذاشت. در پنج سالگی با تعویض شناسنامه توسط پدرم اسمم ماهسون شد.
دیاربکر:
به عبارتی دیگر دیاربکر با تاریخ 9000 ساله و اولین مرکز مسکونی دنیا و منطقهء گسترده تمدن انسانیت با تاریخ وخاک جادویی. دیاربکر سرزمین ضیاءگوکالپ ها وعلی امری ها- سلیمان نظیف ها و احمد عارف ها و سرزمین بلبل ترانه ها جلال. دیار بکر سرزمین خوش آوازه خوان ها سرزمین مارها ، عقرب ها، رنج ها، سختی ها و به همان اندازه دیار بکر سرزمین پر غرور.
در منطقهء عرب شیخ این شهر در خانه ای که مجموعا" یک اتاق داشت به دنیا اومدم. برادرهای ناتنی ام که از شوهر قبلی مادرم بودند (اسماعیل آریک ، محمود اریک و مصطفی آریک) از به دنیا آمدن من خیلی خوشحال شدند و منو مثل برادر تنی خود بزرگ کردند.من شوکت پدری رو از اونها دیدم چون اصلا" پدرم رو نمی شناختم. اولین بار پدرم رو یه دفعه در 6 سالگی از دور دیده بودم. از شش سالگی به بعد در بعضی تعطیلات شش ماهه که به دیدار مادربزرگم می رفتم پدرم و بقیه برادرانم رو تنها در اون زمان می تونستم ببینم. دوره ابتدایی رو در مدرسه ابتدایی سلیمان نظیف و دوره راهنمایی رو در مدرسه علی امری و دبیرستان رو در مدرسه جمهوریت دیار بکر خوندم.
شروع موسیقی:
پسر خاله ام آیخان باران در بین آقوام آدم دوست داشتنی ای هست و خیلی هم خوب ساز می زد. دفعه اول در برابر آیخان لرزان لرزان اولین شعری رو که یاد گرفته بودم خوندم. آیخان تحت تاثیر صدام قرار گرفت.از اون روز به بعد آیخان کار مداوم رو با من آغاز کرد. حضور اول من در صحنه در دبیرستان جمهوریت به تحقق پیوست. مادرم و برادرانم دکتر یا مهندس شدن من رو میخواستند. تاثیر موسیقی روی من خیلی زیاد بود. هر روزم با موسیقی می گذشت.در ذهنم آواز خواندن در کنسرت ها رو پرورش می دادم. به سختی می تونستم تصمیم بگیرم که مهندس خواهم شد یا دکتر ویا یک هنرمند.در سال 83 و 84 در فستیوال دیار بکر در مسابقات آواز خوانی برای مطرح شدن خودم رو آزمودم. در دومین دوره شرکت در مسابقات برای اول شدن مصمم بودم. در سال 84 در دیاربکر کاست آماتوری من توسط یک راننده اتوبوس ( محمد تاریح) به گوش تهیه کننده ای به نام مصطفی گونش رسید و مصطفی گونش صدای منو خیلی پسندید و منو به استانبول دعوت کرد.برای موفقیت و رسیدن به هدفم 1800 کیلومتر مسافت روبه اون شهر کهن طی کردم. سوالات زیادی در ذهنم وجود داشت. در بین میلیون ها نفر انسان در در چنین کلان شهری چه کسی می دونه که زندگی چقدر سخته؟ خیالات و امیدهایی داشتم اما از یک طرف ترس و وحشت هم داشتم.زندگی تا پایان عمر ، برای دنیا ، عشق، غم، حسرت، غربت. مجادله من در سال 84 در ماه سپتامبر با ورودم به استانبول شروع شد.
استانبول:
جایی که همسایه همسایه رو نمی شناسه ، آدم آدم رو نمی شناسه،این شهر استانبوله. چطور ساکنان استانبول به اونجا کوچ کردند و اومدند هم ترسناکه هم پر رمزو راز و هم باز پس گیری شهر ( از دست قوم اشغالگر شهر) به نظر من خیلی زیباست. چگونگی اون رو هیچکس به درستی نمی دونه. آلبوم اولم رو در سال 84 در ماه کاسیم ( نوامبر) به دنیای موسیقی عرضه کردم. در پی اون 7 آلبوم دیگه اومد 5 .سال تموم گذشته بود. در این مدت خونه ام اتاق شماره 314 هتل لاله بود.این هتل در جاده مسیح پاشا گل سرسبد هتل ها بود. در سال 89 تصمیم گرفتم برای تهیه البوم و هرچه زیبا شدن کارهام در موسیقی و وارد شدن به عرصه کنسرواتوری در امتحان دانشگاه شرکت کنم. دانشگاه دولتی فنی موسیقی ترک.
سالهای کنسرواتوری:
مکان اجرای موسیقی. اولین کنسرواتوری موسیقی ترک در ترکیه.در سیاست موسیقی مدرسه موسیقی کم بود. اما چه افسوس که در اثر سستی دولت یک مدرسه موسیقی موجود بود. در مقابل این سیستم آموزش ضعیف من اراده قوی ای داشتم. مدرسه آموزشی هنرمندان ترکیه متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده بود و دیگر یک موسسه مورد علاقه نبود و ارزشی نداشت. جهانی شدن هنر مرهون ارزش پیدا کردن هنر میان جوامع و مردم هست. امیدوارم سیاستمردانی که به هنر و هنرمند ارزش قایل میشن مسوول موسسه های آموزشی بشن.
بازگشت به موسیقی:
در سال92 با حلمی توپ اوقلو آشنا شدم که به من پیشنهاد یه البوم کرد. من با این پیشنهاد که بعد از 4 سال به من شده بود در سال 93 با آلبوم نامی عالم بویسا کار حرفه ای خودم رو آغاز کردم.
ورود به صحنه:
در سال 94 در کازینوی چاکیل به همراه بولنت ارسوی ( خواننده) به صحنه رفتم.
اولین سریال:
در سال94 برای استار تی وی سریال عالم بویسا رو در چند قسمت کار کردیم.
در سال 93 بود که مصمم شدم به:صلح،دوستی،برادری،ساخت اثری جهت محبت،با هم بودن ،دین،زبان،مذهب،یه دیدسیاسی جداگانه.
با عصر تکنولوژی همراه شدن.یک موزیسین تولید کننده و مدیروسازمان دهنده باشم.سرمایه گذاری برای موسیقی.نمونه کامل یک هنرمند بودن. دست کم هر 2.5 و یا 3 سال یک آلبوم ساختن.با زنان به برنامه نیامدن.تصدیق اولین ها. (آماتور ها)به با ارزش ترین انسان ها اهمیت قایل شدن. سالی که در استانبول بودم هر روزش جدا ، هر لحظه اش یک غم جداگانه و یک مجادله در سالهای مه آلود گذشته مقاطع رو گذروندم   
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

زندگی نامه ابرو گوندش

ابرو گوندش 12 اکتبر 1974 در استانبول به دنیا اومد .ابرو به عنوان یک فروشنده در یک فروشگاه لباس کار میکرد تو همون سالها چند تا از مشتریها که صدای ابرو رو شنیده بودن فهمیدن که صدای ابرو قشنگه و اون رو به Neshe Demirket) شرکت موزیک ) بردن . و خواستن صدای اون رو به عنوان یک صدای خوب و زیبا به همه اعلام کنن . اون شرکت چون اون زمان هنوز تشکیل نشده بود برای اینکه صدای ابرو رو ضبطش کنن ابرو رو به دست آقای Selchul Teki و یکی از مشتری ها سپردن . و ابرو هم با این 2 آدم معروف موزیک اون زمان همکاری کرد قبل از اینکه ابرو آلبومی بده بیرون و معروف بشه برای اینکه بتونه رو صحنه خوب کار کنه و به صحنه عادت کنه به نزد خانم امل سایین رفت و پیش اون کار کرد . خواننده زیبا در مدّت زمان کوتاهی برای اینکه آلبوم بده بیرون شروع به کار کرد . سال 1993 آلبوم اوّلش به نام Tanri Misafiri )مسافر الهی) در دنیای موزیک محشری به پا کرد صاحبان شرکت موزیکی که ابرو اونجا بود با این آلبوم میلیونها پول در آوردن که ابرو با این آلبومش چند تا جایزه گرفت سال 1994 در کانال Keral به عنوان بهترین خواننده زن تا 3 سال جایزه رو گرفت. ابرو بلافاصله بد از اوّلین آلبومش دوّمین آلبومش رو به نام Tatli Bela )عشق شیرین) شروع به ساختن کرد و بعد از چند وقت که آماده شد اون رو پخش کرد خواننده جوان تو این آلبوم آهنگهای رمانتیک خوند. آلبومه سوّمش سال 1995 به اسم Ben Daha Buyumedim )من هنوز بزرگ نشدم) پخش شد تو این آلبوم آهنگهای Firtinalar )طوفانها) و Chok Mu Gordunuz )آیا شادابی را برای من زیاد دانستی (عصیان میکنه این آلبومه ابرو سرآغاز دوستی ابرو با سردار اورتاچ بود.چهارمین آلبومش به اسم Kurtlar Sufrasi ) سفره گرگها) بیرون اومد در این میان پیشنهاد بازیگری به ابرو میشد و اون تو سریالهایی که اسم آلبومش رو داشتن به عنوان نقش اوّل بازی میکرد. بد از 2 سال فاصله ساله 1998 آلبومه Sen Allahin Bir Lutfusun (تو لطفی از جانب خداوند هستی) به همکاریه ........ به بازار موزیک میاد آهنگ 12 در این آلبوم به طرز و روش خوده ابرو بوده . ابرو سال 2000 با 1 آلبوم خیلی جدیدی ظاهر شد به اسم Don Ne Olur (برگرد چی میشه ؟). توی استودیو وقتی داشت میخوند جلویه فیلمبردارا خونریزی مغزی میکنه و به زمین میوفته بد از اینکه مدّتی در بیمارستان بود یک مدّته طولانی استراحت کرد و مجبور شد از طرفداراش دور بمونه. طرفداراش برای اینکه نسبت به ابرو ابراز علاقه کنن با خریدن آلبوم Don Ne Olur اون سال بالاترین رکرده خرید آلبوم در ترکیه رو رقم زدن . توی این آلبوم که کارگردان اون آقای تاریک آقانسی بود آهنگهایی از آهنگسازانه جوانه اون سال بود آهنگه Hata )خطا) که مال Sezen Aksu بود در این آلبوم جای گرفته بود توی این آلبوم 1 سورپریز هم بود که آهنگ Deli Deli )مجنون مجنون ) بود که آهنگه بچه ها بود بعد از یک استراحت طولانی شبه 11 مارس 2000 در مرکز Bestenci کنسرتی اجرا کرد که پول این کنسرت رو به بیمارستان بخشید <><><><><> . بعد از اون هم در سال 2001 آلبوم جدیدش رو به اسم Ahdim Olsun به بازار عرضه کرد که خیلی این آلبوم زیبا هست و به خاطر کلیپهای زیادی که این آلبوم داشت خیلیها رو به خودش جذب کرد . بعد از اون یک سال استراحت کرد و در پایان سال 2003 آلبوم جدید خودش رو به نام Şahane عرضه کرد که در این آلبوم حرفهای نگفته خودش رو گفته در این آلبوم آهنگی به نام Alev Alev هست که ابرو این آلبوم رو با این آهنگ تبلیغ کرد . بهترین آهنگ این آلبوم هم از نظر معنی آهنگ Ben Insan Değilim) من انسان نیستم؟ (هست . بعد از آلبوم شاهانه که بسیار زیبا بود در آخر سال 2004 هم آلبوم Bize de Bu Yakisir رو عرضه کرد که در ترکیه رتبه سوم رو به دست آورد . این آلبوم 13 تا آهنگ زیبا داره که کل آهنگهای ابرو تا سال 2004 به 112 آهنگ رسیده

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

داستان من

"فــــرشته هایی از زمیــــــــن"

"خط عراق غوغا بود.تانکهاي عراقی آرام آرام به چپ و راست می رفتند.صدای تانکها فضا را پر کرده بود.عراقيها گاهی نور افکنهای تانکها را روشن می کردند و به اطراف می چرخاندند و گاهی هـــــم به سوی آسمان می گرفتند؛گويي می خواستند آسمان را با آن روشن کنند. شايد هم می ترسيدند بسيجيها ممکن است از آسمان به آنها حمله کنند!.
ساعت حدود ده شب را نشان می داد و به پايان نگهبانی من ، دو ساعتی باقی مانده بود. امشب ،شب عجيبی بود؛ چون برعکس شبهای گذشته که آسمان پر بود از منورهای دشمن، امشب از آن منورها خبری نبود. تنها گاه و بی گاه به فاصله يک ربع صدای فِش فِش منوری در آسمان شنيده می شد. منور فش فش کنان نور ضعيف خود را به تاريکی نشان می داد و پس از مدت کوتاهی خاموش می شد و آنگاه بود که دشت بار ديگر در تاريکی مطلق فرو می رفت. تک و تنها توی کانال جلوی جاده خاکی که به اسکله امتداد داشت، مشغول نگهبانی بودم. لبه های کانال پر بود از علفهای خود رو که بوی خاصی را در فضا می پيچاند. بچه های گردانِ فاطمی که به تازگی از شمال آمده بودند، در سی - چهل متری من، يعنی درست پشت جاده خاکی پناه گرفته بودند و مسووليت نگهبانی از آنها را به من و چند تا از بچه های جديد داده بودند تا ضمن آموزش ، بيشتر با منطقه عملياتی آشنا شويم.تجربه زيادی نداشتم؛ نوجوان هفده ساله ای بودم و اولين تجربه عملياتی خود را می گذراندم. در آن لحظات حساس سعی داشتم آموزشهای مربی پادگان را به خاطر بياورم و آنها را هنگام نگهبانی بکار بندم. مسووليت سنگينی را به دوش خود حس می کردم. آن گردان به اميد من و نگهبانهای ديگر خاطرش آرام بود. اگر اشتباه کوچکی می کردم، جان افراد گردان به طور حتم به خطر می افتاد.
باد سردی در منطقه وزيدن گرفت؛ کلاه کاپشن جنگی ام را به سر کشيدم. جعبه نارنجکها را کنترل کردم تا بودنشان مطمئن شوم. از قبل ضامن نارنجکها را بالا آورده بودم تا هنگام عمليات آسانتر خارج شوند... .
در همين حين از سمت چپ کانال صدای خش خش بی سيمی به گوشم خورد. سريع اسلحه ام را به سمت صدا گرفتم. دو سياهی را ديدم که نيم خيز به طرفم می آيند. با صدای بلند با بی سيم مشغول صحبت بودند. خوب گوشمرا تيز کردم؛ به فارسی لهجه دار حرف می زدند. فرياد زدم« ايست...!ايست...!» اما انگار نه انگار که چيزی شنيده باشند، باز به حرکت من به سوی سنگر من ادامه دادند. فکر نمی کردند که هر لحظه امکان دارد آنها را به رگبار
ببندم. فکر کردم شايد صدايم را نشنيده اند. گلويــــــم را صاف کردم و دوباره بلندتر از قبل ، فرياد زدم:
«ايـــــــــست...! » اينبار صدايي از جلو شنيدم که گفت:« چی چی رو ايست...؟! اگه راس می گی به تانکهای عراقی که دارن جلوت رژه می رن ايست بده! زورتُ به خودی می رسونی...؟! » حســـابی تعجب کرده بودم. حالا ديگر نزديکم شده بودند. همان صدا گفت:« ســـلام اخوی، خسته نباشی ! » دو نفر بودند. يکی در حدودِ نوزده – بيست ساله که بی سيمی روی دوشـــش انداخته بود و آنتن آن را با دست خم کرده بود؛ ديگری هم که دو کــــلاش در دستش گرفته بود، دو- سه سالی بزرگتر از رفيقش به نظر می رسيد. جواب سلامشان را دادم. با لهجه ای شبيه جنوبـــی ها سوال کرد:« بچـــه کجايي؟!» گفتــــــــــــم:« تهران...» ابروهايش را بالا انداخت و گفت:« هـــا ! از بچه های لشکر بيـــــــــــست و پنج هستی؟» جواب دادم:« بله، گردان سيـــــــد الشهداء(ع) » بعـد ادامه داد:« اگه بچه تهرانی پس زرنگيِــــــت کو؟! آخه مرد مؤمن، تو اينجا وايسادی و يه گله تانک دارن جلوت رژه می رن...؟!» اينبار با لحن تندی گفتـــــم:« خب وقتی اجازه ندارم از اين جلوتر برم می گی چيکار کنم؟! بچه های گردان پشت جاده منتظر يه موقعيت مناسبن تا حمله رو شروع کنن...» هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که دادَش به هوا رفت که:« موقعيت مناسب کدومه؟! ايــــنا همش بهونه ی! از اين موقعيت بهتر نمی شه! تازه از کجا معلوم، شايد عراقيـــا زودتر به شما حمله کنن...؟!» گفتــــــم:« مگه از جلو اطلاع داری؟!» چشمهايش را کمی درشت کرد و متعجبانه گفت:« بَـــــه! پس فکر کردی الان ما داريم از کجـــا مياييم؟! همين بيست دقيقه پيش لای تانکـــا شون بوديم! آماده حملـــه اند! حيف که نارنجک به اندازه کافی همراهمان نبود و گر نه... راستی اخوی اين دور و برا نارنجک پيدا نمی شه؟!» با خوشحالی گفتـــم:« اتفاقــــاً چيزی که اينجا زياده نارنجکه! يه جعبه دست نخورده اينجاس! مال خودِ عراقياس...» با شنيدن حرف من، از خوشحالی نزديک بود پرواز کند!. جعبه نارنجکها را از داخل سنـــــــگر بيرون آوردم و گذاشتم روی کيسه های پر از خاک سنگر. دستی به جعبه کشيد و در آن را باز کرد. لبخـــندی بر گوشه لبهايش نشست و زير لب چيزی گفت که متوجه آن نشدم. نمی دانم چطور شد که به آنها اعتماد کردم و نارنجکها را به آنها دادم. بی سيم و اسلحه ها را پيش من به امانت سپردند و پس از طلب حلاليت و وداع، با يک حرکت سريع توی کانالی که توسط بچه های رزمنده برای شناسايي کنده شده بود، پريدند و نيم خيز به سمت خط عراقيها شروع به دويدن کردند. عجب شجاعتی داشتند! ای کاش ميتوانستم همراهشان بروم. اگر آنها رزمنده بودند، پس من چه بودم؟! شايد به قول بچه ها لرزنده...!
حدود نيم ساعت از رفتنشان می گذشت، اما هيچ خبری از آنها نبود. دلشوره عجيبی داشتم و سخت نگرانشان، که
مبادا برايشان اتفاقی بيفتد... در همين افکار بودم که ناگهان آسمان برقی زد و به دنبال آن، صدای انفجار مهيبی
دشت را به لرزه انداخت. خوب نگاه کردم. شعله های آتش بود که زبانه کشان به سوی آسمان می رفت. خط عراقيها کاملاً روشن شده بود.حدس زدم که شايد کار آن دو نفر باشد! طولی نکشيد که انفجار دوم و بعد انفجارهای بعدی، يکی پس از ديگری ديده و شنيده می شد. صدای تکبير رزمنده ها بلند شده بود. بی اختيار قطره ای اشک از گوشه چشمانم لغزيد. شعله های آتش دوازده تانک عراقی را در کام خود فرو برده بود و اين خط عراق بودکه در آتش می سوخت... .
آن دو بسيجی شجاع در آن شب باعث شدند که گردان ما خط عراق را به آسانی تصرف کند! با آنکه فرماندهان از قبل پيش بينی کرده بودند که خسارات سنگينی بر گردان ما و گردانهای مجاور، از جمله همين گردان تازه رسيده وارد خواهد شد، اما با رشادت آن دو جوان بسيجی که ياد شهيد حسين فهميده را دوباره در اذهان زنده کرده بودند،چنين نشده بود.وقتی در پشت خاکريز دشمن به طور کامل مستقر شديم، از بچه های گردان شنيدم که می گفتند:« ديديد که چطور فــــــرشته ها از آسمان به کمکمان آمدند؟!» و من که همه ماجرا را می دانستم، به آنها گفتم:« نه اشتباه نکنيد! اينبار فرشته ها از آسمان نبودند که به کمکمان آمدند، بلکه آن فرشته ها فرشته هايي از زمين بودند... .»
بـــعدها فهميدم که آن دو بسيجی شجاع از لشکر صاحب الامر(ع) بودند و هنگامی فهميده بودم که به ديدارمعبودشان شتافته بودند... . "

نویسنده: حـــــامد الهی – گنــــــبد کاوس
دارنده مقام نخست شهرستانی و نهم استان مازندران د ر سال   
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

داستانی که من نوشتم

"ماهــی مــــن "
" پول خورده ها و يک اسکناس پنجاه تومانی چروکيده را برای چندمين بار در ته جيبم وارسی کردم.دلم پر بود از شوق کودکانه .
حدود يک ساعت به تحويل سال نو مانده بود.توی پياده رو مثل يک ماهی کوچک که گويی در تور جمعيت گرفتار شده به سختی عبور می کردم...
ســر را به يک گلفروشی رسيدم.يک حوض بزرگ پــراز ماهی قرمز ، پشت ويترين مغازه بود؛ ولی از صاحب گلفروشی خبـــری نبود. به مشتريهای داخل گلفـــروشی نگاه کردم که مثل مور و ملخ به هم می پيــچيدند. از اولين نفری که از مغـــــــــــــازه خارج شدپــرسيدم :«آقا ببخشين ! اين ماهيــا مال کيه؟!»مــــرد پوزخندی زد و گفت:«خب معلومه ديگه مال صاحبــــــشه !»و خنده بلندی کرد و رفت. از اين طرز برخوردش ناراحت شدم ولي اهميتی ندادم. دوباره توی مغازه را نگاه کردم تا بلکه بتوانم صاحب آن را پيدا کنم. از خانمی که در حال بيرون آمدن از مغازه بود ساعت پرسيدم؛ بدون اينکه به ساعتش نگاه کند گفت: «هنوز يک ساعتی مونده پسرم !»فکر کردم با اين شلوغی نمی توانم خودم را اينجا معطل کنم؛ با عجله از بين جمعيت به هم پيوســــــته مردم عبور کرده و به دنبال ماهی فروشی ديگری رفتم. توی پياده رو از يک پسر بچه تقريباً همسن و سال خودم پرسيدم:«آقا پسر ! اين دور و برا ماهی فروشی نمی شناسی ؟!» تندی جواب داد:«چرا ! دو تا خيابون پايين تر کنار قصابی يه ماهی فروشی هست...!» بدون معطلی و با سرعت به طرف ماهی فروشی ای که پســـرک گفته بود، دويدم. طولی نکشيد تا توانستم آن را پيدا کنم. وقتی از دور جمعيت نسبتاً زياد مردم را که برای خريد ماهی ايستاده بودند را ديدم، با خوشحالی به آن طرف رفتم. بـه آکواريوم بزرگی که پر بود از ماهی های ريز ودرشت قرمز رنگ، نگاهی کردم و از مردی که ماهی می فروخت پرسيدم:«اين ماهی سه دم چنده؟!» مرد ماهی فروش همانطور که مشـغول گرفتن ماهی بود، نيم نگاهی به من کرد و با لهجه خاصی گفت:«چقدر عجله داری عامو ! مگه صفُ نمی بينی؟! برو ته صف واستا تا نوبتت بشه... !»سرم را پايين انداختم و به ناچار به آخر صف رفتم؛ مدتی ايستادم تا نوبتم شد. ماهی فروش با صدای گرفته و خش دار گفت:«آها ! حالا نوبت تو شد ! خب پولتُ بده ببينم !» اسکناس دويست تومانی را که تو مشتم نگه داشته بودم را به او دادم. مرد نگاهی به دويست تومانی چروکيده کرد و گفت:«هميــن ؟! اين که کمه عامو !يه صد تومنی ديگه هم بده !» دست بردم توی جيب کاپشنم و از ميان چند خورده اسکـــــناس و سکه، دو سکه پنجاه تومانی پيدا کرده و به او دادم. ماهی فروش نگاهی به سکه ها کرد و همانطور که کلاهش را روی سرش جابجا می کرد گفت:« خب , حالا تُـنگ آوردی يا نه ؟!» گفتـــم:« نه ، يادم رفت !» مرد ماهی فروش مکثی کرد و گفت:« اشکالی نداره ! توی نايلون می ندازم.» بعد يک نايلون گرفت و تا نصف ، درون آن آب ريخت و يک ماهی قرمز سه دُم را توی آن انداخت؛ نايلون را به دستم داد و گفت:« مواظب باش نخوری زمين... »ســـرم را تکانی دادم و با هيجان نايلون ماهی را از مرد گرفتم و بعد از خداحافظی ، لی لی کنان به سوی خانه به راه افتادم... .
در راه همه حواسم به نايلون ماهی بود که مبادا به جايي بخورد. باز به همان پياده روی شلوغ رسيدم. مردم دسته دسته و با عجله در رفت و آمد بودند تا هر چه زودتر، هنگام سال نو در خانه هايشان باشند. حالا ديگر چيزی به تحويل سال نو باقی نمانده بود؛ فقط نيم ساعت !. به هــــر زحمتی بود خودم را از لای جمعيت انبوه مردم بيرون کشيـــــــــــــدم و به آن طرف خيابان رفتــــــــــم. نزديکيــهای خانه رسيده بودم که ديدم جوی آب جلوی کوچه مان بر اثر باران شديد بالا آمده و تا پياده رو و قسمتی از کوچه را آب گرفته که گذشتن از آن را سخت کرده است. چاره ای نداشتم و مجبور بودم از جوی آب بپـــرم و وارد کوچه شوم. همين کار را هم کردم ؛ ولی وقتی که خواستم از روی جوی آب بپرم پايم بدجوری سر خورد و محکم به روی زمين و توی جوی آب ا افتادم و قسمت زيادی از لباسهايم خيس شد؛ نايلون ماهی از دستم رها شدو توی آب افتاد؛ زود از روی زمين بلند شدم و هول و هراسی که پيدا کرده بودم شروع کردم به گشتن نايلون ماهی ام توی اون همه آب... !
بغض گلويم را گرفته بود و قلبم به تندی می تپيد. هــــــــــــر چه بيشتر می گشتم کمتر نتيجه می گرفتم. آخر سر که ديدم کاری از دستم ساخته نيست رفتم پای درخت سر کوچه نشستم و مثل بهت زده ها چشم دوختم به جوی آب . همانطور مانده بودم که چه بايد بکنم ، که چشمم افتاد به يک نايلون که آب داشت آن را با خود می برد؛ تندی بلند شدم و به طرفش رفتم. دستم را دراز کردم و آن را گرفتم؛ ولی توی آن چيزی نبود.
با سرعت دويدم جلوی سه راهی جوی آب که آب را به دو طرف جريان می داد؛ مقداری آت و آشغال آنجا جمع شده بود. کاپشنم را درآوردم و به شاخه شکســـــــته درختی آويزان کردم، آستينم را بالا زدم و دستم را تا آرنج داخل آب کردم. در ايـــــن هنگام آسمان برقی زد و بعد از آن باران شديدی شروع به باريدن کرد. می دانستم که مادر الان خيلی دلواپسم شده ولی چاره ای نداشتم بايد با ماهيم به خانه بر می گشتم. زود به طرف کاپشنم رفتم و آن را برداشته و پوشيدم. پيرمردی که با عجله از آنجا می گذشت، ايستاد و با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:«چيــــــــزی گم کردی بابا ؟!»در حالی که حسابی خيــــس آب شده بودم، گفتم:«ماهيم...ماهيم افتاده تو آب...!» پيـــرمرد لبخندی زد و گفت:« ولش کن بابا جون! اونُ ديــــگه آب برده...!» و همانطور شتابان به راهش ادامه داد و رفت. با حرفهای پيرمرد بغض بيشتری توی گلويم نشست و بی اختيار چند قطره اشک روی گونه هايم لغزيـــــــــــــد... .
دستم را توی جيـــب کاپشنم بردم و مقدار پولی که داشتم را شمردم؛ ولی اينکه نصف پول ماهی هم نمی شد!. چه آرزوهايي که نداشتم؛ همه با يک اشتباه به باد رفت.امسال سفره هفت سين را خودم چيده بودم و همه کارهايش را هم خودم کرده بودم؛ مثل رنگ کردن تخم مرغها و کاشتن سبزه ها؛اما فقط جای تنگ ماهی خالی بود. حالا ديگر نه پول داشتم که ماهی بخرم و نه روی برگشتن به خانه را... همانطور که با خودم کلنجار می رفتم، متوجه شدم چند نفری به طرفم می آينديک خانواده بودند. آقايي که معلوم بود پدر خانواده است نزديکم آمد و دستی به سرم کشيد و پرسيــــــد:« چيــزی شده پســـرم؟!» نگاهی به چهرۀ متبسم
مــــرد کردم و با صدايي بغض آلود گفتم:« ماهيـــم افتاده توی آب... !» و همه ماجرا را برايشان تعريف کردم . مرد همانطور که به حرفهايم گوش می داد انگار که يکدفعه چيزی به خاطرش آمده باشد، نايلونی که سه ماهی قرمز در آن بود را از دست دختر کوچکش گرفت و از کنار جوی آب نايلون کوچکی پيدا کرد و توي آن تا نصف آب ريخت و يکي از ماهي ها را توی آن انداخت و آن را به دستم داد و گفت:« ديگه ناراحت نباش پسرم! حالا برو، برو که نزديک عيده...!» از تعجب خشکم زده بود؛ از خوشحالی نمی دانستم چه بگويم. بدون هيچ حرفی به طرف خانه شروع به دويدن کردم . بی اختيار لحظه ای ايستادم، برگشتم و رو به آنها فرياد زدم :« خيلی ممنون از عيديتون! سال نو تـــون مبارک باشه...!» و بعد اين بار با احتياط بيشتری به سوی خانه به راه افتادم... .
اما هنوز فکر ماهی خودم که توی آب افتاده بود، لحظه ای رهايم نمی کرد. توی دلم گفتم که برگردم تا شايد بتوانم پيدايش کنم!. دوباره به همانجا برگشتم. ســــر نايلون ماهی را گره زدم و آن را به درختی آويزان کردم. شاخه کوچکی از درخت کندم و توی جوی آب فرو بردم ؛ همانطور که آنرا توی آب می چرخاندم، ناگهان احساس کردم که به چيزی گير کرده؛ سعی کردم آن را بيرون بکشم. وقتی بيرونش آوردم ، نمی توانستم آن چيــــزی که می ديدم را باور کنم؛ اين همان ماهی من بود که توی آب افتاده بود. بالاخره پيدایش کردم. با خوشحالی فرياد زدم:« ماهيـــمو پيدا کردم...ماهيـــمو پيدا کردم...!» چند نفری که از آنجا می گذشتند با صدای من خنديدند. بعد از پسر جوانی کمک گرفتم ؛ او نايلونی که ماهی تويش بود را برايم پر از آب کرد و به دستم داد. حالا ديگر با دو تا نايــــلون که توی هر کدام يـــک ماهیِ گلی بود، به طرف خانه راهی شدم... .
توی راه، جواد - دوستـــــــــــم -– را ديدم . پرسيــد:« سعيــد! ماهياتو از کجا خريدی؟» گفتم:« چهار پنج تا خيابون بالاتر کنار يه قصابی...!» هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع به دويدن کرد. صدايش کردم و گفتم:« جواد صبر کن! من يه ماهی اضافه دارم، بيا يکيــــشُ بهت بدم!» جواد برگشت و با لبخند به طرفم آمد. نايلون ماهی ای که آن مرد مهربان داده بود را به او دادم... در اين هنگام از بلندگوی مسجد محل، سال نو را اعلام کردند. من و جواد يکديگر را در آغوش گرفتيم و بعد از تبريک ، دوان دوان به سوی خانه هايمان رفتيـــــــــــــم... .
هنوز که سالها از آن ماجرا می گذرد و هر سال عيـــــد وقتی به بچه خودم که الان همسن و سال آن موقع من شده نگاه می کنم ، يــــــــــــاد خاطره ماهی گمشده ام می افتم و کلی می خنـــــــدم... . "

نويسنده: حــــــامد الهــــــــــــــی
این داستان در سال 1377 نوشته و مقام نخست استانی را کسب نمود
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤