اگه مودمت هنگام وصل شدن به اینترنت ارور می ده اینجا رو بخون

 

كامل ترين مرجع خطاهاي مودم

600 . اگر سيستم در حال شماره گيري باشد و دوباره شماره گيري نماييد اين خطا نمايش داده مي شود .

601 . راه انداز Port بي اعتبار مي باشد .

602 . Port هم اكنون باز مي باشد براي بسته شدن آن بايد كامپيوتر را مجددا راه اندازي نمود.

603 . بافر شماره گيري بيش از حد كوچك است .

604 . اطلاعات نادرستي مشخص شده است .

605 . نمي تواند اطلاعات Port را تعيين كند .

606 . Port شناسايي نمي شود .

607 . ثبت وقايع مربوط به مودم بي اعتبار مي باشد .

608 . راه انداز مودم نصب نشده است .

609 . نوع راه انداز مودم شناسايي نشده است .

610 . بافر ندارد .

611 . اطلاعات مسير يابي غير قابل دسترس مي باشد .

612 . مسير درست را نمي تواند پيدا نمايد .

613 . فشرده سازي بي اعتباري انتخاب شده است .

614 . سرريزي بافر .

615 . Port پيدا نشده است .

616 . يك درخواست ناهمزمان در جريان مي باشد .

617 .Port يا دستگاه هم اكنون قطع مي باشد .

618 . Port باز نمي شود. ( وقتي رخ مي دهد كه يك برنامه از Port استفاده كند ).

619 . Port قطع مي باشد (وقتي رخ مي دهد كه يك برنامه از Port استفاده كند).

620 . هيچ نقطه پاياني وجود ندارد .

621 . نمي تواند فايل دفتر راهنماي تلفن را باز نمايد .

622 . فايل دفتر تلفن را نمي تواند بارگذاري نمايد .

623 . نمي تواند ورودي دفتر راهنماي تلفن را بيابد .

624 . نمي توان روي فايل دفتر راهنماي تلفن نوشت .

625 . اطلاعات بي اساسي در دفتر راهنماي تلفن مشاهده مي شود .

626 . رشته را نمي تواند بارگذاري كند .

627 . كليد را نمي تواند بيابد .

628 . Port قطع شد .

629 . Port بوسيله دستگاه راه دور قطع مي شود. (درست نبودن راه انداز مودم با برنامه ارتباطي).

630 . Port به دليل از كارافتادگي سخت افزار قطع مي شود .

631 . Port توسط كاربر قطع شد .

632 . اندازه ساختار داده اشتباه مي باشد .

633 . Port هم اكنون مورد استفاده مي باشد و براي Remote Access Dial-up پيكر بندي نشده است (راه انداز درستي بر روي مودم شناخته نشده است) .

634 . نمي تواند كامپيوتر شما را روي شبكه راه دور ثبت نمايد .

635 . خطا مشخص نشده است .

636 . دستگاه اشتباهي به Port بسته شده است .

637 . رشته ( string ) نمي تواند تغيير يابد .

638 . زمان درخواست به پايان رسيده است .

639 . شبكه ناهمزمان قابل دسترس نيست .

640 . خطاي NetBIOS رخ داده است .

641 . سرور نمي تواند منابع NetBIOS مورد نياز براي پشتيباني سرويس گيرنده را بدهد .

642 . يكي از اسامي NetBIOS شما هم اكنون روي شبكه راه دور ثبت مي گردد ، ( دو كامپيوتر مي خواهند با يك اسم وارد شوند ) .

643 .Dial-up adaptor در قسمت network ويندوز وجود ندارد .

644 . شما popus پيغام شبكه را دريافت نخواهيد كرد .

645 . Authentication داخلي اشكال پيدا كرده است.

646 . حساب در اين موقع روز امكان log on وجود ندارد .

647 . حساب قطع مي باشد .

648 . اعتبار password تمام شده است .

649 . حساب اجازه Remote Access را ( دستيابي راه دور ) را ندارد . ( به نام و كلمه عبور اجازه dial-up داده نشده است ) .

650 . سرور Remote Access ( دستيابي راه دور ) پاسخ نمي دهد .

651 . مودم شما ( يا ساير دستگاههاي اتصال دهنده ) خطايي را گزارش كرده است . ( خطا از طرف مودم بوده است ) .

652 . پاسخ نا مشخصي از دستگاه دريافت مي گردد .

653 . Macro (دستورالعمل كلان). ماكرو خواسته شده توسط راه انداز در ليست فايل .INF موجود نمي باشد .

654 . يك فرمان يا يك پاسخ در قسمت .INF دستگاه به يك ماكرو نامشخص اشاره مي نمايد .

655 . دستور العمل (پيغام) در قسمت فايل .INF دستگاه مشاهده نمي شود .

656 . دستورالعمل (ماكرو) (default off) در فايل .INF دستگاه شامل يك دستور العمل نامشخص مي باشد .

657 . فايل .INF دستگاه نمي تواند باز شود .

658 . اسم دستگاه در فايل .INF دستگاه يا در فايل .INI رسانه بيش از حد طولاني مي باشد .

659 . فايل .INI رسانه به نام ناشناخته يك دستگاه اشاره مي نمايد .

660 . فايل .INI رسانه براي اين فرمان پاسخي را ندارد .

661 . فايل .INF دستگاه فرمان را از دست داده است .

662 . تلاش براي قرار دادن يك ماكرو ليست نشده در قسمت فايل .INF صورت نگرفته است.

663 . فايل .INI رسانه به نوع ناشناخته يك دستگاه اشاره مي نمايد .

664 . نمي تواند به حافظه اختصاص دهد .

665 . Port براي Remote Access (دستيابي راه دور) پيكر بندي نشده است.

666 . مودم شما (ياساير دستگاههاي اتصال دهنده) در حال حاضر كار نمي كنند .

667 . فايل .INI رسانه را نمي تواند بخواند .

668 . اتصال از بين رفته است .

669 . پارامتر به كار برده شده در فايل .INI رسانه بي اعتبار مي باشد .

670 . نمي تواند نام بخش را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

671 . نمي تواند نوع دستگاه را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

672 . نمي تواند نام دستگاه را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

673 . نمي تواند كاربر را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

674 . نمي تواند بيشترين حد اتصال BPS را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

675 . نمي تواند بيشترين حد BPS حامل را از روي فايل .INI رسانه بخواند .

676 . خط اشغال مي باشد .

677 . شخص به جاي مودم پاسخ مي دهد .

678 . پاسخي وجود ندارد .

679 . نمي تواند عامل را پيدا نمايد .

680 . خط تلفن وصل نيست .

681 . يك خطاي كلي توسط دستگاه گزارش مي شود .

682 . Writing section name دچار مشكل مي باشد .

683 . Writing device type با مشكل روبرو شده است .

684writing device name .684 با مشكل روبرو مي باشد .

685 . Writing maxconnectbps مشكل دارد .

686 . Writing maxcarrierBPS دچار مشكل مي باشد .

687 . Writing usage با مشكل مواجه است .

688 . Writing default off دچار مشكل مي باشد .

689 . Reading default off با مشكل مواجه است .

690 . فايل INI خالي ست .

691 . دسترسي صورت نمي پذيرد زيرا نام و كلمه عبور روي دامين بي اعتبار مي باشد

692 . سخت افزار در درگاه يا دستگاه متصل شده از كار افتاده است .

693 . Binary macro با مشكل مواجه مي باشد .

694 . خطاي DCB يافت نشد .

695 . ماشين هاي گفتگو آماده نيستند .

696 . راه اندازي ماشين هاي گفتگو با مشكل روبرو مي باشد .

697 . Partial response looping با مشكل روبرو مي باشد .

698 . پاسخ نام كليدي در فايل INF . دستگاه ، در فرمت مورد نظر نمي باشد .

699 . پاسخ دستگاه باعث سر ريزي بافر شده است .

700 . فرمان متصل به فايل INF . دستگاه بيش از حد طولاني مي باشد .

701 . دستگاه به يك ميزان BPS پشتيباني نشده توسط گرداننده com تغيير مي يابد .

702 . پاسخ دستگاه دريافت مي گردد زماني كه هيچكس انتظار ندارد .

703 . در فعاليت كنوني مشكلي ايجاد شده است .

704 . شماره اشتباه callback .

705 . مشكل invalid auth state .

706 . Invalid auth state دچار مشكل مي باشد .

707 . علامت خطاياب . x. 25

708 . اعتبار حساب تمام شده است .

709 . تغيير پسورد روي دامين با مشكل روبرو مي باشد .

710 . در زمان ارتباط با مودم شما خطاهاي سري يش از حد اشباع شده مشاهده مي گردد.

711 . Rasman initialization صورت نمي گيرد گزارش عملكرد را چك كنيد

712 . درگاه Biplex در حال اجرا مي باشد . چند ثانيه منتظر شويد و مجددا شماره بگيريد .

713 . مسيرهاي ISDN فعال در خط اصلي قطع مي باشد .

714 . كانال هاي ISDN كافي براي ايجاد تماس تلفني در دسترس نمي باشند .

715 . به دليل كيفيت ضعيف خط تلفن خطاهاي فراواني رخ مي دهد .

716 . پيكر بندي remote access IP غير قابل استفاده مي باشد .

717 . آدرسهاي IP در static pool remote access IP وجود ندارد .

718 . مهلت بر قراري تماس PPP پايان پذيرفته است .

719 . PPP توسط دستگاه راه دور پايان مي يابد .

720 . پروتكل هاي كنترلppp پيكر بندي نشده اند .

721 . همتاي PPP پاسخ نمي دهد .

722 . بسته PPPبي اعتبار مي باشد .

723 . شماره تلفن از جمله پيشوند و پسوند بيش از حد طولا ني مي باشد .

724 . پروتكل IPXنمي تواند بر روي درگاه dial –out نمايد زيرا كامپيوتر يك مسير گردان IPX مي باشد .

725 . IPX نمي تواند روي port (درگاه) dial – in شود زيرا مسير گردان IPX نصب نشده است .

726 . پروتكل IPX نمي تواند براي dial – out ، روي بيش از يك درگاه در يك زمان استفاده شود .

727 . نمي توان به فايل TCPCFG . DLL دست يافت .

728 . نمي تواند آداپتور IP متصل به remote access را پيدا كند .

729 . SLIP استفاده نمي شود مگر اينكه پروتكل IP نصب شود .

730 . ثبت كامپيوتر كامل نمي باشد .

731 . پروتكل پيكر بندي نمي شود .

732 . توافق بين PPP صورت نگرفته است .

733 . پروتكل كنترل PPP براي پروتكل اين شبكه ، در سرور موجود نمي باشد .

734 . پروتكل كنترل لينك PPP خاتمه يافته است .

735 . آدرس مورد نياز توسط سرور رد مي شود .

736 . كامپيوتر راه دور پروتكل كنترل را متوقف مي نمايد .

737 . نقطه برگشت ( LOOPBACK DETECTED ) شناسايي شد .

738 . سرور آدرس را مشخص نمي كند .

739 . سرور راه دور نمي تواند از پسورد ENCRYPTED ويندوز NT استفاده نمايد.

740 . دستگاه هاي TAPI كه براي remote access پيكر بندي مي گردند به طور صحيح نصب و آماده نشده اند .

741 . كامپيوتر محلي از encryption پشتيباني نمي نمايد .

742 . سرور راه دور از encryption پشتيباني نمي نمايد .

743 . سرور راه دور به encryption نياز دارد .

744 . نمي تواند شماره شبكه IPX را استفاده نمايد كه توسط سرور راه دور در نظر گرفته شده است گزارش وقايع را باز بيني نماييد .

745 . يك فايل مهم و ضروري آسيب ديده است . Dial – up networking را مجددا نصب نماييد .

751 . شماره callback شامل يك كاراكتر بي اعتبار مي باشد . كاراكترهاي زير فقط مجاز دانسته مي شوند : Space, T, P, W, (,), - , @. 0تا9 .

752 . در زمان پر دازش script يك خطاي نحوي صورت مي گيرد .

753 . اتصال نمي تواند قطع شود زيرا توسط مسير گردان چند پروتكلي ايجاد شده است .

754 . سيستم قادر به يافتن bundle چند انصالي نمي باشد .

755 . سيستم قادر به اجراي شماره گيري خودكار نمي باشد زيرا اين ورودي يك شماره گير عادي را دارد .

756 . اين اتصال هم اكنون در شماره گيري مي باشد .

757 . خدمات دستيابي راه دور خود به خود آغاز نمي شوند اطلا عات بيشتري در گزارش وقايع در اختيار شما قرار مي گيرد .

758 . اشتراك اتصال اينترنت هم اكنون روي اين اتصال ميسر مي گردد .

760 . در زمان فراهم آوري امكانات مسير يابي ، اين خطا رخ مي دهد .

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤

درباره حضرت اباالفضل(ع)

در سال 26 هجری قمری، حضرت عباس (ع) پایه عرصه گیتی نهاد. مادر گرامی وی فاطمه، دختر حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر کلبی و کنیه اش (ام البنین) بود.

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، که امیرالمؤمنین از برادرش عقیل، که به اصل و نسب قبایل آگاه بود، درخواست کرد زنی را از دودمانی شجاع  برای او خواستگاری کند و عقیل، فاطمه کلابیه (ام البنین) را برای آن حضرت خواستگاری و ازدواج صورت گرفت.

امیرالمؤمنین (ع) از این بانوی گرامی، صاحب چهار پسر به نامهای عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.

عباس (ع) ازبرادران دیگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خویش، حسین (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار کردند.

ارادت قلبی ام البنین (س) به خاندان پیامبر (ص) آنقدر بود که امام حسین (ع) را از فرزندان خود بیشتر دوست داشت؛ بطوریکه وقتی به این بانوی گرامی خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسین (ع) باخبر سازید و چون خبر شهادت امام حسین (ع) به او داده شد، فرمود رگهای قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زیر این آسمان کبود است، فدای امام حسین (ع).

دوران کودکی حضرت ابوالفضل العباس (ع)

در روزهاى کودکى حضرت عباس(ع)، پدر گرانقدر وی چون آئینه معرفت، ایمان، دانایى و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تأثیرمی گذاشت. او از دانش و بینش على(ع) بهره مى ‏برد.

پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاک و مبارک براى ایام نوجوانى و جوانى عباس فراهم کرد تا در آینده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد.

فرزند پاکدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، که با پدر زیست، همیشه در حرب و محراب و غربت و وطن در کنار او حضور داشت. 

مقام علمی حضرت عباس (ع)

حضرت عباس (ع) در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن حضرت از محضر امیرمؤمنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) کسب فیض کرد و از مقام والای علمی برخوردار شد. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است که فرموده اند: زق العلم زقا، یعنی همان طور که پرنده به جوجه خود مستقیماً غذا می دهد، اهل بیت (ع) نیز مستقیماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع)

اگر بخواهیم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از دیدگاه امامان معصوم (ع) دریابیم، کافی است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه کنیم.

در شب عاشورا، وقتی دشمن در مقابل کاروان امام حسین (ع) حاضر شد و در رأس آنها عمربن سعد شروع به داد و فریاد کرد، امام حسین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدایت، سوار مرکب شو و نزد این قوم برو و از ایشان سؤال کن که به چه منظور آمده اند و چه می خواهند.

در این ماجرا دو نکته مهم وجود دارد یکی آنکه امام به حضرت عباس می فرماید: من فدایت شوم. این عبارت دلالت بر عظمت شخصیت عباس (ع) دارد، زیرا امام معصوم العیاذ بالله سخنی بی مورد و گزاف نمی گوید و نکته دوم آنکه، حضرت به عنوان نماینده خود عباس (ع) را به اردوی دشمن می فرستد.

روز عاشورا هنگامی که حضرت عباس (ع) از اسب بر روی زمین افتاد، امام حسین (ع) فرمودند:‌الان انکسر ظهری و قلت حیاتی) یعنی اکنون پشتم شکست و چاره ام کم شد. این جمله بیانگر اهمیت حضرت عباس (ع) است.

ایثار و جانبازی، راز تعالی حضرت عباس (ع)

با توجه به روایاتی که در شأن حضرت عباس (ع) از ائمه (ع) رسیده و در آن به ایثار و فداکاری در راه امام خویش تصریح شده است، به روشنی، فضیلت و مقام آن بزرگوار آشکار می شود.

فداکاری، ایثار و جانبازی در اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ به طوری که امیرمؤمنان در جایی ایثار را برترین فضیلت اخلاقی می داند.

در جایی دیگر، علی (ع) ایثار را بالاترین عبادت معرفی می کند و در روایتی دیگر غایت و هدف تمام مکارم اخلاقی را ایثار و از خودگذشتگی می داند.

علی (ع) در قسمتی از نامه خود به حارث همدانی می فرماید: بدان که برترین مؤمنان کسی است که در گذشتن از جان و خانواده و مال خویش از دیگر مؤمنان برتر باشد.

حضرت عباس (ع) با کمال معرفت در راه دین و امام خویش جانبازی نمود و مراحل کمال و تعالی را طی کرد.

القاب تابناک حضرت ابوالفضل العباس (ع)

قمر بنى‏هاشم: بهره‏ مندى بسیار عباس از جمال و جلال و سیماى سپید و زیبا و سیرت سبز و نورانى، زمینه ‏ساز این لقب است. 

باب الحوائج: کریمى از دودمان کریمان که چون حاجتمندى سوى او روى کند، خواسته‏ هایش را برآورده مى ‏سازد. 

طیار: بیانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

الشهید: شهادت، که نشان نمایان ابوالفضل(ع) است و در چهره حیات او درخشندگى بسیار دارد، زمینه ‏ساز این لقب است

سقا : دلاورى عباس در صحنه هاى حیرت‏ آور آبرسانى به تشنگان، سبب این لقب شد.

سپه سالار: صاحب لواء یا سپه سالار لقب بزرگترین شخصیت نظامى است و عباس در روز عاشورا این لقب را از آن خود ساخت.

پرچمدار و علمدار: یادآور دلاوى و حفظ لشکر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) این لقب را برایش به ارمغان آورد. 

ابوقربه (صاحب مشک)، عمید (یاور دین خدا)، سفیر (نماینده حجت ‏خدا)، صابر (شکیبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق) و مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات دیگران) از دیگر لقبهاى حضرت ابوالفضل(ع) است.

شهادت حضرت عباس(ع)

زمانی که کودکان کاروان امام حسین(ع) ندای العطش العطش در آوردند، حضرت عباس(ع) بیتابانه سوار بر اسب شده، نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود. شاید که آبی بدست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه فرات بودند دور آن حضرت را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و سوی وی انداختند.

حضرت ابولافضل العباس(ع) از هر طرف که حمله می کرد لشگر را متفرق می‌ ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را بخاک هلاک افکند . پس وارد شریعه شد و خود رابه آب فرات رساند چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب تشنه خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت تشنگی سیدالشهدا(ع) و اهل بیت  او را یاد آورد آب را از کف ریخت. مشک را پر آب کرد و از شریعه بیرون شتافت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند، لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبناک بر آن منافقان حمله می‌ کرد و راه می‌ پیمود. ناگاه یکی از سپایان دشمن از پشت نخلی بیرون آمد و حکیم تیغی حواله آن حضرت کرد آن شمشیر بر دست راست حضرت ابوالفضل العباس رسید و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل(ع) مشک را بدوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد.اما پس از نبردی شجاعانه بار دیگر سپاهی دشمن دست چپش را قطع کرد، حضرت عباس(ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت و تیر دیگری نیز بر سنه اش رسید و از اسب افتاد...

 السلام عليک يا اباالفضل العباس(ع)

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

عنايات و توجهات حضرت ابوالفضل(ع)۱

فراهم شدن خانه در اثر توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام 
1. حدود چهل سال قبل ، بنده از تهران راننده اتوبوس شركت واحد بودم و در خانه اى كه ده مستاءجر در آن زندگى مى كردند، من هم با خانواده خود در يك اتاق اجاره اى زندگى مى كردم . در ايام دهه عاشورا، يكى از روزها كه مشغول رانندگى اتوبوس بودم و مسافر زيادى هم در ماشين بود، ناگهان دسته عزادارى بازاريها، كه بر سر خود گل ماليده بودند و مشاهده وضع و حال آنها تاءثر عجيبى در مردم ايجاد مى كرد، از جلوى اتوبوس من گذشت . با ديدن اين صحنه بى اختيار شده ، ماشين و مسافرها را در وسط خيابان رها كردم و به ميان عزادارها رفتم و در حاليكه به سر مى زدم و يا اباالفضل ! يا اباالفضل ! مى گفتم ، براى خريدن خانه و نجات از مستاءجرى كه آزارم مى داد به آقا متوسل شدم و در خلال توسل ، عرض كردم : هر شب جمعه مى آيم شاه عبدالعظيم عليه السلام و بين مردم گوشت (به مقدار بودجه خودم )پخش مى كنم و بعدا نيز اين كار را كردم ، تا اينكه بعد از مدتى ، به طور غير مترقبه ، زمينه آماده شد و خانه اى در قرچك ورامين خريدم .
 نتيجه جسارت به قمر بنى هاشم عليه السلام !  
2. در همان مدتى كه شبهاى جمعه براى وفاى به عهد با قمر بنى هاشم عليه السلام به زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السلام مى رفتم ، ماشين سوارى قراضه اى توجهم را جلب كرد و آن مبلغ 900 تومان (نهصد تومان ) خريدم . وضع ماشين آن قدر خراب بود كه وقتى آن را به گاراژ بردم ، تعمير كارها گفتند اين كه صنار نمى ارزد! و با من شوخى كردند كه : آيا قدرى بنزين دارى تا ماشين را آتش بزنيم ؟! ولى من در جواب گفتم : من شراكت با ابوالفضل دارم . بالاخره بعد از مدتى ماشين را سر و صورتى داده و سپس توسط همان ماشين ، كه هر كس مى ديد مرا از مسافرت با آن منع مى كرد، با زن و بچه براى زيارت مولا على بن موسى الرضا عليه السلام حركت كرديم . از تهران به بابل رفتيم ، و عموى خودم را هم كه پيرمردى اهل عبادت بود با خود برديم . ما عزم رفتن به مشهد را داشتيم ، ولى هر كس كه ماشين را مى ديد مى گفت : اين ماشين به مشهد نمى رسد! اما من با توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام اطمينان داشتم كه سالم به مشهد خواهم رسيد. در بين راه به مكانى جالب رسيديم . توقف كرديم و سماور را روشن كرديم و بساط غذا را پهن كرديم . يكدفعه ديديم يك ماشين بنز مدل بالا از راه رسيد و چهار نفر از آن پياده شدند و نزد ما آمدند و گفتند: ما فقط مى خواهيم بپرسيم اين ماشين از كجا آمده است ؟! گفتيم : از تهران .
گفتند: چطور از گردنه و كتل امامزاده هاشم (كه گردنه و كتل بسيار بلند و خطرناكى است )بالا آمد؟! در جواب گفتم : چون خاطر جمعى از آقا ابوالفضل عليه السلام داشتم (ماشين به راحتى بالا آمد). اين جواب را كه دادم يك نفر از اين چهار نفر سخنان موهن و كفرآميزى بر زبان راند و سپس حركت كردند و رفتند. ما ساعتى در آنجا استراحت كرده و سپس به راه افتاديم . اما پس از طى مسافتى با كمال تعجب ديديم ماشين بنز مذكور چپ كرده است ! توقف كرديم و من پياده شدم ، ديدم كه سه تن از آن چهار نفر سالم مى باشند ولى از آن يكى ، كه چندى پيش به حضرت عباس عليه السلام (نعوذ بالله ) تمسخر و جسارت كرده بود، خبرى نيست !
سه نفر مذكور آمدند و صورت مرا بوسيدند و گفتند:
- بر منكر ابوالفضل لعنت !
و افزودند: آن يكى كه كفريات مى گفت ، راننده ماشين بوده و اتومبيل از آن وى بود. پس از اينكه از شما جدا شديم ، در بين راه ، ناگهان بدون هيچ علتى ، ماشين چپ شد و ما سه تن سالم ماندم ، اما آن خبيث مجروح و زخمى شد كه او را به بيمارستان بردند. حقير (محمدرضا خورشيدى )مى گويد مناسب است كه اين بيت مشهور را در اينجا متذكر شويم :

بس تجربه كرديم در اين دير مكافات

با آل على هر كه در افتاد، بر افتاد

نتيجه جسارت به جشن ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام 
3. آقاى خورشيدى نوشته اند:
ناگفته نماند توفيق بزرگى كه خداوند عالم به اين مرد، يعنى آقاى رضا منتظرى ، داده است اين است كه از حدود چهل سال قبل تا كنون ، هر ساله به مناسبت تولد آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مجلس جشن و سرور مفصلى برپا مى كند، به طورى كه گاهى داخل حياط منزل و گاهى در خيابان ميز و صندلى مى چيند(مانند مجالس عروسى )و از مردم كوچه و بازار و رهگذران با شيرينى و ميوه جات پذيرايى مى كند. خلاصه اينكه ، اين مرد با وضع مالى متوسطى كه دارد تمام آرزويش در مدت سال بلكه در طول عمر همين برپايى جشن ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام است ، به حدى كه خودش مى گويد: لذت برپايى مجالس عروسى براى پسرانم ، در مقابل خوشحالى و سرورى كه از برپايى اين جشن به من دست مى دهد، بسيار ناچيز است .
با ذكر اين مقدمه نظر خوانندگان گرامى را به مطالعه دو كرامت از اين مجالس جلب مى كنم .
آقاى منتظرى مى گويد:
در همان سالها كه در قرچك ورامين زندگى مى كرديم ايام تولد آقا قمر بنى هاشم عليه السلام با گرماى تابستان مصادف شده بود، و من مجلس جشن مزبور را شب چهارم شعبان در خيابان ترتيب داده و بلندگو مى گذاشتم . جمعيت عجيبى جمع مى شد و چراغانى مفصل و پرچمهاى رنگارنگ به مجلس جشن ما زيبايى ديگرى مى بخشيد. نيز خود بنده ، فقط براى خوشحالى مردم در شب ميلاد علمدار كربلا و شادى قلب قمر بنى هاشم عليه السلام ، يكى از برنامه هاى مجلس را از اين قرار داده بودم كه صورتم را سياه مى كردم و بازى در مى آورم تا سبب خوشحالى و خنده مردم و شيعيان گردد.
در يكى از اين سالها، روز سوم شعبان بود و من براى آماده كردن جشن شب چهارم شعبان مشغول پرچم زدن و چراغانى و نصب بلندگو بودم كه ديدم يك ژاندارم گردن كلفت يقه باز كه آدم شرورى بود، با وضعى ناهنجار كه حتى بند پوتين او هم باز بود(البته قضيه مربوط به دوران طاغوت بوده و تقريبا در 40 سال قبل رخ داده است ) جلو آمد و با شرارتى عجيب گفت : اين كارها چيست ؟! من نمى گذارم شما اين كار را انجام دهيد. اصلا آقا، از رئيس پاسگاه اجازه گرفته ايد؟! در جواب گفتم : من از رئيس دنيا اجازه گرفته ام ، كه آقا حضرت ابوالفضل عليه السلام است ! و بلافاصله آهن بزرگى برداشته و به سمت او حمله بردم . او فرار كرد و من به دنبالش روانه شدم . او به سمت پاسگاه دويد و من با همان آهن تعقيب كردم . وقتى ديدم واقعا از من ترسيد و فرار كرد، برگشتم .
ژاندارم مزبور به پاسگاه مى رود و براى احترام رئيس پاسگاه دست بالا مى زند و مى خواهد بگويد كه ، فلانى بدون اجازه جشن مى گيرد و در خيابان بلندگو نصب مى كند و...؛ ولى هنوز حرف او تمام نشده ، كه ناگهان ، همان دم يك تيمسار براى بررسى اوضاع و سركشى از راه مى رسد و داخل پاسگاه مى شود. وى به محض وارد شدن ، و در همان حال كه ژاندارم فوق الذكر براى رئيس پاسگاه (كه سرهنگ بود)مى كند كه اين چه وضع ژاندارم داشتن است (ماءمورى كه در زمان ماءموريت ادارى ، بندهاى پوتين او باز، و يقه اش نيز مثل آدمهاى لات و چاقوكش گشوده است )، چرا اين ژاندارم را ادب نمى كنى ؟! بنابراين من هر دوى شما را پس فردا منتقل مى كنم به آبادان تا گرماى شديد آنجا را بخوريد و بميريد و...!
جالب اين است كه من ، از اين قضايا كه در پاسگاه اتفاق افتاد، هيچ خبرى ندارم . بارى ، طبق مراسم هر سال ، جشن را در شب ميلاد ابوالفضل العباس عليه السلام شروع كرديم و در ضمن جشن هم ، چنانچه گفتم ، خودم را سياه كردم و به مجلسم آمدم تا برنامه ام (يعنى سياه بازى ) را شروع كنم . وقتى رسيدم به من خبر دادند كه رئيس پاسگاه و رئيس ‍ شهردارى با تو كار دارند! با عصبانيت ، رفتم ؛ اما با كمال تعجب ، ديدم دو دسته گل بزرگ آورده اند و هر كدام يك جعبه شيرينى در دست دارند و مى گويند راننده هستى و يك خانه خراب دارى و راننده شركت واحد هستى )تبريك عرض مى كنيم !
بعد از من سؤ ال كردند كه آن يكى كه در بين جمعيت چاى مى دهد كيست ؟
گفتم : نمى دانم . رئيس پاسگاه گفت : او همان ژاندارمى است كه مى خواست مانع برگزارى جشن شود! و بعد از جريان آمدن تيمسار به پاسگاه و توبيخ او را شرح داد و اضافه كرد كه بعد از توبيخ و خوردن سيلى ، اين ژاندارم گفته است كه از امروز مى خواهم نماز بخوانم ، چون پدر و مادر من مسلمانند و من از اين ساعت ، نوكر ابوالفضل عليه السلام مى شوم ! گفتم : عجب ، براى همين است كه از ساعت سه بعدازظهر آمده است و مشغول پرچم زدن و آب و جارو كردن است و با من رفيق شده و روبوسى كرده است ولى چون لباس ‍ ژاندارمى را در آورده بود او را نشناختم ؟! و اضافه كردم كه خاطر جمع باشيد، حالا كه او توبه كرده است از قدرت قمر بنى هاشم عليه السلام نه او را و نه تو را - هيچ كدامتان را- به آبادان تبعيد نمى كنند و همين طور هم شد و چون ژاندارم واقعا از توهين به مجلس جشن آقا توبه كرده بود و رئيس پاسگاه هم با آوردن شيرينى و دسته گل به مجلس احترام كرد، در پست خود باقى ماندند.
 شفاى پسر در اثر برپايى جشن ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام . 
4. آقاى منتظرى مى گويد: سال ديگر، بعد از اين قضيه ، در شب ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام در حين مجلس مرا صدا زدند. رفتم جلو، ديدم حدود شش نفر از يك ماشين پياده شدند كه در ضمن يك زن بى حجاب رقاصه هم در ميان آنهاست و به من مى گويند كه بياييد انگور و خيار، شيرينى آورده ايم ، داخل ماشين است ، كمك كنيد آنها را پايين بگذاريم . جواب دادم كه قبول نمى كنم ، چون هر چه خودم براى ابوالفضل عليه السلام روى ميز گذاشته ام مردم قبول دارند و از شما قبول نمى كنيم . يكى از آنها جواب داد: بايد اينها را كه ما آورده ايم قبول كنى ، چون قضيه اى داريم و ان اين است كه :
من ، پارسال در چنين شبى از اينجا مى گذشتم تا به ورامين بروم . در اينجا (قرچك ) ديدم خيابان را چراغانى كرده اند، پرسيدم : چه خبر است ؟ مردم گفتند: اينها كار يك نفر راننده واحد است كه هر سال جشن تولد براى آقا ابوالفضل عليه السلام مى گيرد.
تا اين كلمه را از مردم شنيدم ، بى اختيار گريه را سر دادم ، چون خودم كه مدير تئاتر تهران هستم پسرى بيست و دو ساله دارم كه مريض بود و هر دكترى مراجعه كرده ، و حتى به خارج هم برده بوديم ، بهبود نيافته بود. لذا در حال گريه گفتم : يا حضرت ابوالفضل عليه السلام ، دكترها همه جا پسرم را جواب كرده اند، پس تو دكتر پسرم باش ! و بعد از اين توسل به اين مجلس آمدم و مجلس بازى و نمايش شما را ترك كردم و سپس به تهران رفتم . از معجزه ابوالفضل عليه السلام همان شب ، پسرم خوب خوب شد، الان مشكلى ندارد. اين قضيه ماست ، بنابراين تو نمى توانى اين ميوه ها و شيرينيها را قبول نكنى ، چون آنها را براى عرض تشكر از قمر بنى هاشم عليه السلام آورده ام .
ما هم ميوه ها و شيرينيها را پايين گذاشتيم و بعدا آن مدير تئاتر و همراهانش در مجلس ما شركت كردند و به آن زن بى حجاب هم چادرى داديم و او هم در مجلس شركت كرد و تا چند سال اين نفر شب ميلاد ابوالفضل عليه السلام مى آمدند و در برنامه شركت مى كردند و آن پسر هم بعد از شفا گرفتن ، عروسى كرد و با سلامتى كامل به زندگى ادامه داد(پايان كلام آقاى منتظرى ).
خداوند عالم روز به روز معرفت و ارادت ما را به ساحت قدس قمر بنى هاشم علمدار كربلا عليه السلام افزون سازد و همه مروجين و مبلغين دين مخصوصا حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج آقا ربانى خلخالى را، در پناه بازوى تواناى آن بزرگوار حفظ و حراست و تاءييد فرمايد. آمين رب العالمين . محمدرضا خورشيدى ، 4 رجب المرجب 1416.
 به حضرت عباس عليه السلام نترس !  
جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدحسن سبطاحمدى كه يكى از مدرسين عاليمقام حوزه علميه قم مى باشند، كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام به نقل از مرحوم جدشان مرقوم داشته اند كه مى خوانيد:
حقير سيدحسن سبط احمدى ، محصل علوم دينى در حوزه مقدسه علميه قم - صانها الله تعالى عن التصادم - اين قضيه و داستان را كه از كرامات و عنايات آقا و مولا حضرت ابى الفضل العباس - صلوات الله و سلامه عليه - است و بلا واسطه از جد بزرگوارم مرحوم مغفور سلالة السادات الفخام و قدوة الانام مير سيد عمادالدين ساوجى متوفى در سنه 1335 شمسى شنيده ام براى شما نقل مى كنم . حدود صد سال از وقوع اين قضيه مى گذرد. ايشان مى فرمودند كه :
در عنفوان شباب و غرور جوانى ، شيفته زيارت كربلاى معلى و عتبات عاليات بودم - زاد الله فى عزها و شرفها- مجردا و متوكلا على الله از بلده ساوه با قاطر به طرف كرمانشاه كه مسير راه در آن زمان بود حركت كردم تا به قصرشيرين رسيدم .
شنيده بودم كه در آن منطقه ، كردها راهزن و طاغى زيادند و مزاحم زوار و مسافرين مى شوند و با حربه و گرزهايى كه به آن واحد يموت مى گفتند آنها را مى زنند و مى كشند و اثاثيه ايشان را به غارت مى برند؛ لذا چون تنها بودم ، وحشت داشتم . از طرفى هم هوا سرد بود.د ناچار عبا را سواره بر سر كشيدم ، با اينكه شب تاريك و سرد بود و مركب و استر بسرعت راه مى رفت ، اما قلب من از ترس مى طپيد. ناگهان از عقب سر در سمت راست صداى شخصى را شنيدم كه مى فرمود: آقا سيد، به حضرت عباس نترس ! به حضرت عباس نترس ! به حضرت عباس نترس ! سه مرتبه اين جمله را تكرار فرمود، راه امن است و امان ، نگاه كن چادرهاى شيوخ عرب را ببين !
آن مرحوم با يك حال خوشى مى فرمودند: وقتى من اين صداى فرح بخش را شنيدم ، متوجه سمت راست شدم تا ببينم كيست ، ولى متاءسفانه كسى را نديدم ؛ اما همين كه سرم را به جلو و مقابل صورت برگرداندم چشمم به چراغها و چادرهاى زيادى افتاد، ترسم بكلى از دلم رفت و خود را در سرزمين امن و امان و خير و بركت ديدم - زاد الله فى عزها و شوكتها و رزقنا الله زيارتها و حشرنا الله مع صاحبها، بحرمته و جلاله عند الله تبارك و تعالى ، آمين رب العالمين .
به قلم حفيد آن مرحوم ادنى من تراب اءقدام المحصلين و مروجى شريعة سيد المرسلين و خدمة ولاية اءميرالمؤ منين و يعسوب الدين صلوات الله عليهم اجمعين سيد حسن سبط احمدى .
من هرگز بر مولاى خود سبقت نمى گيرم !  
دانشمند محترم ، شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، جناب آقاى محمدعلى مجاهدى پروانه مرقوم داشته اند:
حدود بيست سال پيش در يك حادثه بسيار غيرعادى و استثنايى ، قسمتى از لاله گوش ‍ چپ خود را از دست دادم ، و در اثر شوكى كه به من وارد شده بود، ساعتها بى هوش بودم . وقتى به خود آمدم خود را در يكى از اتاقهاى بيمارستان مهر تهران يافتم .
پس از پرسش از چگونگى امر، مشخص شد كه در قم ، قسمت جداشده را دوخته و جهت تكميل عمليات جراحى به صورت اورژانس ، مرا به بيمارستان يادشده منتقل كرده اند . فرداى روزى كه در بيمارستان مهر بسترى شده بودم ، حضرت آيت الله آقاى سيدمحمد حسينى خويى به اتفاق فرزند بزرگ خود آقا سيدعلى به عيادتم آمدند. اين بزرگوار علاوه بر آنكه عالمى عامل و پرهيزگار هستند و با خاندان مجاهدى رابطه سببى دارند ( شوهر خواهر مرحوم علامه كبير، آيت الله ميرزا محمد مجاهدى تبريزى متوفى سال 1380 هجرى قمرى )، داراى فرزندانى متعهد و پاك و متدين هستند و آقاى سيدعلى در ميان ايشان بهترينند. آن روز در سيماى اين جوان معصوم ، آشكارا مى خواندم كه حرفها براى گفتن دارد ولى شرم حضور، مهر سكوت بر لبان او زده است . از پدر ايشان پرسيدم كه چرا امروز آقا سيدعلى دچار هيجان زدگى شده و در حيرت فرو رفته است ؟ آقاى خوئى در حاليكه بغض گلويش را گرفته بود، فرمود:
امروز صبح زود، وقتى آقا سيدعلى از خواب بيدار شد، هيجان بسيارى در چهره اش ‍ مشهور بود، و وقتى علت هيجان او را پرسيدم بشدت گريست و گفت : ديشب در خواب ديدم كه آقا شمس الدين ( نامى كه در خانواده مرا با آن صدا مى كنند ) را در اطاق شماره فلان ، طبقه دوم بيمارستان مهر بسترى كرده اند و من در جلوى در اطاق ايستاده بودم تا اجازه ورود داده شود، در اين اثنا ديدم دو سيد بزرگوار كه آثار جلالت و بزرگى از سيماى آنان ساطع و بسيار نورانى بودند، براى عيادت آمدند. هنگامى كه به نزديك اطاق رسيدند، ديدم يكى از آن دو بزرگوار به ديگرى فرمود: شما جلوتر برويد، من هم به دنبال شما مى آيم ، ولى آن مرد بزرگوار نپذيرفت و فرمود كه من هرگز بر مولاى خود سبقت نمى گيرم ! در اين هنگام آن مرد روحانى بزرگوار به ديگرى فرمود: در اين عمل ، رازى است و آن اين است كه كار ترميم اعضاى قطع شده با شماست و خداوند اين شرافت را مختص شما قرار داده است ! در اين اثنا گويى پرده از جلوى چشمانم برداشته شد و يقين كردم كه در محضر حضرت اباعبدالله الحسين و حضرت ابوالفضل قمر بنى هاشم عليه السلام قرار دارم و عطر عجيبى شبيه شبيه به عطر ياس ولى بسيار خوشبوتر از آن به مشامم رسيد. حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام در اطاق را باز كردند و آقا امام حسين عليه السلام هم به دنبال ايشان وارد اتاق شدند و من از شدت تاءثر و اشتياق از خواب پريدم .
آيت الله خوئى فرمودند: خواب آقا سيدعلى مرا به فكر انداخت و دانستم كه خطرى متوجه شما گرديده است ، زيرا آقا سيدعلى خيلى كم خواب مى بيند ولى خوابهاى او حالت رؤ ياهاى صادقانه را دارد، لذا بلافاصله با قم تماس تلفنى گرفتم و متاءسفانه خبر اين حادثه و بسترى شدن شما در بيمارستان مهر را به من دادند، ولى شماره اتاق را به من نگفتند. فورا با آقا سيدعلى راهى بيمارستان مهر شدم و بى آنكه سراغ اتاق شما را از كسى بگيرم به راهنمايى آقا سيدعلى اتاق شما را شناسايى كردم و به عيادت شما آمدم و آقا سيدعلى در بيرون در اتاق به خاطر تاءثرى شديدى كه دارد، نشسته و محلى را كه آن دو بزرگوار را در خواب مشاهده كرده است ، مى بوسد و مى گويد: آقا شمس الدين شاعر اهل بيت عليهم السلام است و مورد عنايت اين خاندان مى باشد.
جناب مجاهدى ، در پايان دو رباعى زيرا را نيز، كه از سروده هاى خود ايشان است ، تقديم محضر فرزند رشيد ام البنين عليهاالسلام كرده اند:

آن روز كه در تب و تاب آمده بود

وز سوز عطش در التهاب آمده بود

ديدند كه آن بحر كرم ، مشك بدوش

تا بر لب شط رساند آب ، آمده بود!

اى كعبه به داغ ماتمت نيلى پوش

وز تشنگيت فرات در جوش و خروش

جز تو، كه فرات رشحه اى از يم تست

دريا نشنيدم كه كشد مشك به دوش !

 اى باد خجالت نمى كشى ؟!  
آقاى عطارى نژاد در كتاب ايجاد عالم به خاطر پنج تن آل عبا عليهم السلام مى نويسد:
از قدما و معمرين شنيدم كه اصناف محترم بازار شهر رى ( حضرت عبدالعظيم عليه السلام ) در مدرسه عتيق آن شهر، كه فعلا به مدرسه برهانيه مشهور است ، مجلس ‍ عزا و سوگوارى برپا كرده و از مرحوم حاج ميرزا رضاى همدانى ، پدر بزرگوار مرحوم حاج ميرزا محمد كه صاحب كتاب صلاة مى باشد، دعوت نموده بودند كه وعظ و خطابه آن مجلس را بر عهده گيرد.
فصل ، فصل بهار، و مقتضى باد و باران بود و هوا گاه ابرى و گاه آفتابى مى شد و تغير داشت . مشهور است كه يك روز، هنگامى كه ايشان بر سر منبر مشغول سخنرانى بوده اند، ناگهان هوا طوفانى شده و باد شديدى مى وزد كه بر اثر آن چادر پوشش با ديركهاى آن به حركت در مى آيند و طناب ديركها به طرف يسار و يمين حركت مى كنند و دقيقه به دقيقه باد بر شدت خودش مى افزايد. اين عالم ربانى با مشاهده آن صحنه دستهاى مبارك را از آستين عبا در مى آورد، دو زانو و مؤ دب بر روى منبر قرار مى گيرد و با انگشت سبابه اشاره به باد مى كند و مى فرمايد كه : اى باد، حيا ندارى و خجالت نمى كشى ؟! آن قدر ياغى و سركش هستى ؟! مگر نمى بينى و نمى شنوى كه من مشغول ذكر مصيبت حضرت عباس ‍ قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشم ؟!
مى گويند: آن باد شديدى كه برخاسته و مى خواست چادر با آن عظمت را از بيخ و بن بركند، آرام آرام ، مختصر مختصر، ساكت شد تا ايشان با كمال آرامش روضه خود را خواندند و به پايان رساندند. پس از پايين آمدن ايشان از منبر، مجددا طوفان شديدى برخاست و هنوز نصف جمعيت خارج نشده بودند كه چادر در اثر شدت باد، پاره پاره گشت و همه پارچه هاى سياهى را كه بر در و ديوار نصب كرده بودند (جز كتيبه هايى كه در آن ذكرى از اهل بيت عليهم السلام و امام حسين عليه السلام رفته بود ) از جا كند و پاره پاره نمود!
فصل دوم
عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به اهل سنت(شامل 5 كرامت )
 مرد سنى ، از مشاهده كرامت شيعه شد!  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدعلى جزايرى آل غفور، از مدرسين حوزه علميه قم نوشته اند: اين كرامت به خط جد اعلاى ما مرحوم سيد عبدالغفور نوشته شده و به دست ما رسيده است ، كه اينك با اندكى اصلاح در الفاظ و عبارات (بدون تغيير در معانى ) تقديم مى گردد:
1. طويريج دهى است در سه فرسخى كربلا كهخ همه ساله روز عاشورا دستجات عزا و سينه زنى از آنجا پياده به كربلا مى روند و دسته طويريج مشهور است .
بارى ، زنى از اهل طويريج ، حاجتى داشته است ، گوساله اى نذر حضرت عباس ‍ عليه السلام مى كند و حاجتش برآورده مى شود. براى زيارت اول ماه رجب كه به كربلا مشرف مى شود گوساله را همراه خود مى برد. در بين راه يكى از ماءمورين ژاندارمرى ، كه سنى بوده ، او ار مى بيند و مى پرسد گوساله را كجا مى برى ؟ مى گويد: نذر حضرت عباس ‍ است و به كربلا مى برم . آن را از او مى گيرد و مى گويد نمى خواهد به كربلا ببرى ! هر چه زن اصرار و خواهش مى كند، پس نمى دهد. زن مشرف به كربلا مى شود و در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام ، جريان را به آقا عرض مى كند، كه من به نذر خود وفا كردم ولى آن مرد سنى از من گرفت ، و از آقا خواهش مى كند كه گوساله را از آن ماءمور سنى بگيرد.
شب كه مى خوابد در خواب در خواب خدمت حضرت عباس عليه السلام رسيده و مجددا خواهش مى كند كه به هر وسيله شده حضرت ، گوساله را از او بگيرد. حضرت مى فرمايد: نذر تو رسيد قبول است ! عرض مى كند كه من دلم مى خواهد از او بگيريد. مى فرمايد: من گوساله را به او بخشيدم و ما خانواده وقتى چيزى به كسى بخشيديم آن را پس نمى گيريم . باز زن اصرار مى كند. حضرت مى فرمايد: آن مرد حقى به گردن من دارد و من به تلافى آن حق ، گوساله را به او بخشيدم . مى پرسد: آن مرد سنى چه حقى بر شما دارد؟!
مى فرمايد: مدتى پيش ، همين مرد روزى به جايى مى رفت . هوا بسيار گرم بود، و تشنگى بر او غالب شد به حدى كه نزديك بود به هلاكت برسد. پس به كنار نهر آبى رسيد و از آب آن آشاميد. چون سيراب شد، به ياد تشنگى برادرم ، امام حسين عليه السلام ، افتاد و اشك از چشمش جارى شد و بر قاتلان آن حضرت لعنت فرستاد. به اين سبب من گوساله را به او بخشيدم .
وقتى زن به طويريج برگشت ، باز آن مرد سنى را ديد و جريان خوابش را براى او نقل كرد. مرد گفت : بيا گوساله را بگير! گفت : نمى گيرم ، حضرت عباس عليه السلام به تو بخشيده . مرد گفت : به خدا قسم ، از اين موضوع بجز خدا كسى خبر نداشت . لذا توبه كرد و گفت : اين خانواده برحقند. اشهد ان عليا ولى الله . وى شيعه شد و همان روز كربلا به زيارت حضرت ابوالفضل عليه السلام رفت و طوايف اعراب هم كه اين خبر را شنيدند همه به زيارت حضرت مشرف شدند و بعضى از بستگان آن مرد نيز به آئين تشيع درآمدند.
 ما نيازى به بزغاله و خروس تو نداريم !  
جناب آقاى صالح جوهر، امام جماعت محترم مسجد امام حسين عليه السلام از كشور همسايه كويت ، دو كرامت را به واسطه حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ عبدالامير صادقى ارسال كرده اند كه مى خوانيد:
2. دكتر مهدى ، كه اهل بصره (عراق ) و دندانپزشك است و در يكى از مدارس كويت همكار من مى باشد، برايم نقل كرد: زمانى ، گرفتار يك مشكل بسيار پيچيده و سخت شدم .
قضيه از اين قرار بود كه سازمان امنيت عراق ، او را متهم ساخته بود كه به رهبر و رئيس جمهور آن كشور توهين كرده است . از اينرو به صورت يك شخص فرارى درآمده بود كه هيچ گاه آرام و قرار نداشت و پيوسته از اين شهر به آن شهر مى گريخت تا شناسايى نشود و به چنگال آن دژخيمان جنايتكار گرفتار نگردد. مدتى بعد به اين فكر افتاد كه عراق را براى هميشه ترك كند، اما از طريق دوستانش اطلاع يافت كه نامش در ليست افراد تحت تعقيب وارد شده و در همه مرزها پخش گرديده است ، بنابراين اقدام وى به خروج ، بدون هيچ ترديدى ، مساوى با دستگيرى بود. دوست ما از هر جهت در تنگنا واقع شده بود، به طورى كه از شدت اندوه و ناراحتى به فكر افتاد كه دست به خودكشى بزند و از آن وضع مشقتبار رهايى يابد...
در اين بين ، يكى از آشنايان به او توصيه كرد حاجت خود را از ابوالفضل العباس عليه السلام بخواهد و او، كه بى درنگ احساس كرد راه نجاتى پيش پايش گشوده شده است ، بلافاصله گفت :
- اى سرور من ، اى اباالفضل العباس ، به تو روى مى آورم و حاجتم را از تو مى خواهم كه جز تو پناهى ندارم ، تو را به حق برادر مظلوم و شهيدت حسين عليه السلام مرا درياب !
سپس به خواب فرو رفت و در عالم رؤ يا مشاهده كرد كه در يك دشت گسترده و خرم ، زير درخت سرسبزى ايستاده است ، در اين هنگام شخصى نورانى كه بر اسب سفيدى سوار و نيزه بلندى زير بغل گرفته بود به او نزديك شد و خطاب به او گفت :
مهدى ، حاجت تو برآورده شد و از اين پس ديگر هيچ مشكلى نخواهى داشت .
مهدى گفت : تو كه هستى كه مشكل مرا مى دانى ؟!
سوار گفت : تو چه كسى را خواستى و به چه كسى متوسل شدى ؟
مهدى گفت : تو ابوالفضلى ! تو ابوالفضلى !
سوار گفت : بله ، ولى بدان كه ما هيچ نيازى به بزغاله و خروس تو نداريم ، و لازم نيست آنها را براى ما ذبح كنى !
مهدى از خواب برخاست و بى درنگ براى قربانى كردن بزغاله و خروس به راه افتاد! چرا كه آنها را براى امام حسين و ابوالفضل عليه السلام نذر كرده بود.
بزغاله و خروس در باغ پدر مهدى ، توسط باغبانى كه در آنجا كار مى كرد، نگهدارى مى شد. مهدى به باغ رفت و باغبان را صدا زد و به او دستور داد كه بزغاله و خروس را حضرت ابوالفضل عليه السلام قربانى نمايد. باغبان كه مى دانست مهدى از اهل سنت است ، گفت : مگر شما به حسين و عباس عليه السلام عقيده داريد، كه براى ايشان نذر مى كنيد؟!
و بعد به شوخى اضافه كرد: حسين و عباس ، نياز به قربانى شماها ندارند!
مهدى به ياد آورد هنگامى كه از ابوالفضل خواست دستهاى آن حضرت را ببوسد، او دستهاى بريده اش را نشان داد و گفت : مى دانى با من و برادرم و خاندانم چه كرديد؟! مى دانى شما دست راست و چپ مرا قطع كرديد، در حاليكه من از خانواده پيامبر خدا دفاع مى كردم ؟!
در اينجا مهدى از شدت تاءثر به گريه افتاد. سپس از باغبان خواست كه بزغاله و خروس را بياورد و آنها را قربانى نمايد... اندكى بعد، شگفتى و وحشت عجيبى آنان را فرا گرفت . زيرا آن دو حيوان را، در حاليكه مرده بودند و بوى تعفن از آنها بر مى خواست ، در گوشه اى يافتند، با آنكه باغبان تاءكيد داشت ساعتى پيش هر دو را زنده و در حال غذا خوردن ديده است !
پس از اين جريان ، دوست ما از طريق هوايى از عراق خارج شد، بى آنكه كسى مزاحم او بشود يا فردى به او چيزى بگويد، و بعدها نيز به طور مكرر به عراق مى رفت و باز مى گشت و پرونده اتهام او، همچون دفتر زندگى بزغال و خروس ، براى هميشه بسته شد!
 روز تولدش او را كنار ضريح ابوالفضل عليه السلام برديم  
3. ده سال پيش ، هنگامى كه خانه كنونى خود را مى ساختم ، يك بار فردى نزد من آمد تا صورت حساب درهاى آلومينيمى را كه براى خانه سفارش داده بوديم به من ارائه كند. او كارت ويزيت خود را نيز به همراه صورت حساب مذكور روى ميز من گذاشت تا در صورت لزوم با او تماس بگيرم . كارت را برداشتم تا ببينم روى آن چه نوشته شده است ؟ تا چشمم به كارت افتاد به طور معنى دارى به خنده افتادم ، و او بى درنگ گفت : تو از پيروان اهل بيت هستى ؟ و پيش از اينكه من چيزى بگويم ، خودش پاسخ داد و گفت : تو جعفر هستى و در اين موضوع هيچ ترديدى ندارم ، چون در غير اين صورت ، به اسم من نمى خنديدى !.
گفت : اين اسم داستانى دارد كه تو را به حق ابوالفضل العباس سوگند مى دهم آن را بشنوى ! آن مرد خوش را روى صندلى انداخت و پس از آنكه نفس عميقى كشيد چنين تعريف كرد:
هفده سال بود كه ازدواج كرده بودم و هنوز خداوند فرزندى به من نبخشيده بود. به همه كشورهايى كه گمان داشتم در آنجا ممكن است راه حلى براى مشكل من وجود داشته باشد و سفر كردم و در تمام اين مدت در چهره همسرم ، كه توانايى حامله شدن نداشت ، جز اندوه و شك مشاهده نمى شد. همه پزشكان و متخصصان در اروپا و آمريكا و ديگر كشورهايى كه به آنها روى آورده بوديم تاءكيد داشتند كه همسرم نازاست و هيچ گاه امكان باردارى نخواهد يافت و من بايد به اين وضع رضايت بدهم . اما من آرام ننشستم و بارها بارها به اميد يافتن راه حلى براى اين مشكل ، به اتفاق همسرم به جاهاى مختلف سفر كردم . گاهى به پزشكان مراجعه مى كرديم و زمانى به عطاران و مدعيان طب سنتى روى مى آورديم .
سالها گذشت ، ولى از آن همه تلاش و كوشش طاقتفرسا هيچ نتيجه اى نگرفتيم ...
يك روز مادر همسرم از شخصى سخن به ميان آورد كه مى گفت از خانمى شنيده است براى حامله شدن دست به دامن او شده و خيلى زود به نتيجه رسيده است .
نام آن شخص عباس عليه السلام و مرقد شريفش در كربلا در كشور عراق شده است .
از آنجا كه اين دوست ما اهل سوريه بود و روابط سوريه و عراق نيز بحرانى و غيرعادى مى نمود، جز گريه چاره اى به ذهنش نمى رسيد... زيرا حالا هم كه پس از سالها جستجو، راه حلى براى مشكل او پيدا شده بود اين راه حل در كربلا قرار داشت و مسلما عراقيها از ورود او به كشورشان جلوگيرى مى كردند... دوست ما شروع مى كند به توسل جستن و گريه بر بخت واژگون خويش كردن ... و در همان حال به خواب مى رود.
در خواب ، شخص باهيبت و بلندقامتى را مى بيند كه به او مى گويد: اى معاويه ! به سوى ما بيا كه با هيچ مشكلى مواجه نخواهى شد! دوست ما شتابان از خواب برمى خيزد و بى درنگ به فراهم آوردن مقدمات سفر مى پردازد. مدتى بعد او و زن مادرزنش عراق مى شوند، بى آنكه با مانعى برخورد كنند يا مورد سؤ ال و جواب واقع شوند و فورا خود را به كربلا مى رسانند. در آنجا به حرم مشرف شده و با گريه خودشان را روى ضريح مقدس ‍ مى اندازند و به توسل و الحاح مى پردازند.
دوست ما مى گويد: وقتى به شخصيت بزرگ آن حضرت پى بردم و نقش شجاعانه و قهرمانانه او را در صحراى كربلا دانستم ، از او خواستم كه فرزندى چون خودش نصيب من گردد و نذر كردم كه نامش را عباس بگذارم و همچنين نذر كردم هر ساله به زيارت مرقد شريفش بروم و هيچ گاه آن را ترك ننمايم .
يك ماه گذشت . اندك اندك حالات و حركات همسرم دگرگون شد، چنانكه گويى چيز تازه اى برايش رخ داده باشد. او را نزد پزشك برديم و آنجا بود كه دانستم معجزه الهى به وقوع پيوسته است ، زيرا دكتر گفت : مبارك باشد، خانم حامله است !
تنها خدا مى داند كه در آن لحظات چقدر احساس خوشبختى و شادمانى و سرور كرديم ، و با شنيدن اين مژده ، بى درنگ براى سپاسگذارى از خداوند بزرگ به سوى كربلا به راه افتاديم . مهم اين است كه نه ماه در كربلا توقف كرديم ، بى آنكه كسى مزاحم ما شود. در اين مدت هر روز به زيارت حضرت عباس و امام حسين عليهم السلام مشرف مى شديم ، تا اينكه خداوند فرزندى به ما داد كه او را عباس ناميديم و براى تشكر و تبرك در همان روز تولدش او را به كنار ضريح ابوالفضل عليه السلام بريديم .
اينك فرزند ما هفت ساله است و از ترس چشم مردم نمى توانيم او را از خانه بيرون بياوريم ، چرا كه چهره چون ماه او آنچنان مى درخشد و مو و قد و قامتش به اندازه اى زيبا و موزون است كه اگر ببينى نمى توانى باور كنى كه او فرزند من است !
 هدايت مرد گمراه  
4. علامه متبحر، شيخ حسن دخيل ، براى مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم ماجراى شگفتى را نقل مى كند كه خود شاهد آن بوده است . مى گويد:
در اواخر دولت عثمانى ، حرم سيدالشهداء عليه السلام را در غير ايام زيارت ، در فصل تابستان زيارت مى نمودم . سپس نزديك ظهر متوجه شدم حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام شدم . در حاليكه به سبب گرمى هوا كسى در صحن و حرم مطهر نبود و تنها مردى از خدام كه عمرى نزديك شصت سال داشت گويى از حرم محافظت مى كرد كنار درب اول ايستاده بود. من بعد از زيارت نماز ظهر و عصر را خواندم و سپس در بالاى سر مقدس نشسته ، درباره عظمت و ابهت قمر بنى هاشم عليه السلام ، كه به سبب آن جانبازى و ايثارگرى عظيم به دست آورده بود، به تفكر پرداختم .
در اين اثنا، زنى را ديدم كه وارد حرم شد، و در حاليكه سراپا محجوب و آثار بزرگى از او آشكار بود و پسرى حدودا شانزده ساله با صورتى زيبا و لباس اشراف كرد به دنبالش ‍ حركت مى كرد، شروع به طواف اطراف قبر نمود. سپس مردى بلند قد با صورتى سرخ و سفيد، محاسن حنائى و هيئتى كردى وارد شد، اما رسومات شيعه يا اهل سنت را كه فاتحه مى خوانند در مورد زيارت به جا نياورد. وى پشت به قبر مطهر كرده و شروع به تماشاى شمشيرها و خنجرها و زره هايى كه بالاى ضريح آويزان بود كرد، بدون اينكه هيچ گونه توجهى به عظمت و جلال صاحب حرم مقدس نمايد.
من از اين رفتار او بسيار تعجب كردم و متوجه هم نشدم كه از چه قوم و طائفه اى مى باشد، جز اينكه حدس زدم از خانواده آن زن و پسر است ، و تعجب من آنگاه زيادتر شد كه ديدم زن آنگونه در بالاى سر مطهر ادب مى اورزد و او اينگونه بى احترامى مى نمايد! در انديشه گمراهى او و صبر ابوالفضل عليه السلام بودم كه ناگهان مشاهده كردم آن مرد بلندقامت ، از زمين بلند شد و نديدم كه چه كسى وى را بلند نمود. وى در حاليكه به ضريح مطهر مى خورد و فرياد مى كشيد، دور قبر با شدت تمام شروع به دويدن كرد.
چرخ مى زد و خيز بر مى داشت ، در حاليكه نه به قبر چسبيده بود و نه از آن دور بود!
گويى برق وى را گرفته و انگشتان دستش تشنج گرفته بود. در اين حالت ، صورتش ابتدا رو به سرخى رفت و سپس رنگ نيلى به خود گرفت . ساعتى داشت كه زنجير نقره اى آن را به گردن آويخته بود و هر گاه كه خيز مى گرفت ساعت به قبر شريف مى خورد تا شكست . نيز از آن سو كه دستش را از عبا بيرون مى آورد تا حمايل كند و زمين نخورد، زمين نمى افتاد بلكه طرف ديگرش ره زمين فرود مى آمد و عبايش با اين خيز گرفتن ها پاره شد.
آن خانم چون اين كرامت را از حضرت ابوالفضل عليه السلام مشاهده نمود، خود را به ديوار چسبانيد و پسر را در آغوش گرفت و شروع به تضرع و انابه كرد و پياپى مى گفت :
- ابوالفضل ، من و پسرم دخيل شماييم .
من نيز كه چنين ديدم ، از اين حال بيمناك شده و ايستادم ؛ در حاليكه نمى دانستم چه كنم . آن مرد بدنى تنومند داشت و كسى هم در حرم نبود كه مقابلش را بگيرد. دوبار دور حرم ، چون عقربه ساعت كه از خود اختيار ندارد، با شتاب چرخيد. در آن هنگام خادم حرم وارد شد و با مشاهده آن وضعيت ، بيرون رفت و يكى ديگر از خدام ، به نام جعفر، را صدا زد و به كمك هم آن مرد را گرفتند و ريسمانى را كه طولش سه ذراع بود به گردنش بستند. او مطيع ايستاد اما هنوز فرياد مى كشيد و از حال عادى خارج بود. او را از حرم حضرت عباس عليه السلام بيرون بردند و به زن گفتند كه همراه آنها به حرم حضرت سيدالشهداء بيايد.
در ميان راه كه از بازار مى گذشتيم ، صداى فرياد و اضطراب وى توجه مردم را به خود جمع كرده و آنها را به دنبال خود مى كشيد.
چون او را وارد آن بارگاه قدسى مكان نمودند و به ضريح مطهر حضرت على اكبر عليه السلام بستند، حالش آرام شد و خوابيد، بعد از ربع ساعت ، در حاليكه عرق بسيارى بر چهره اش نشسته بود، بيدار شد و با حالتى مرعوب و ترسان شروع به شهادت به يگانگى خداوند و نبوت حضرت رسول صلى الله عليه وآله و امامت على بن ابى طالب عليه السلام تا حضرت حجت - عجل الله تعالى فرجه الشريف - نمود.
موضوع را كه از او پرسيدند، گفت : هم اكنون رسول خدا صلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه به من فرمود به اين حقايق اعتراف كن و آنها را برآيم بر شمرد و افزود كه ، اگر چنين نكنى عباس ترا هلاك مى نمايد! اينك من شهادت به ولايت آنان مى دهم و از غير آنان تبرى مى جويم .
سپس از آن افت و خيز عجيبش در حرم حضرت عباس عليه السلام پرسيدند، گفت : در حرم حضرت عباس عليه السلام بودم كه مرد بلندقامتى مرا گرفت و گفت : اى سگ ، هنوز دست از گمراهيت بر نمى دارى ؟! آنگاه مرا به قبر كوبيد و با عصا از پشت سر مرا بزد و آنچه مى ديدند صحنه فرار من از دست او بود!
از خانم ماجرا را جويا شدند، گفت : من شيعه و از اهل بغدادم ، و اين مرد شوهرم مى باشد كه از اهل سليمانيه و ساكن بغداد است . وى سنى مى باشد، اما در مذهب خود متدين بوده ، گناه و معصيت انجام نمى دهد، صفات نيك را دوست دارد و از خصال زشت دورى مى جويد. پيش از آنكه من زوجه او شوم به تجارت توتون مشغول بود و من نيز دو برادر داشتم كه شغلشان خريد توتون از او و فروش آن به ديگران بود. زمانى دويست ليره عثمانى به او بدهى پيدا كردند و چون از عهده آن بر نمى آمدند تصميم گرفتند كه خانه خود را در مقابل به او بدهند و خود از بغداد مهاجرت كنند. از اينرو او را هنگام ظهر به خانه فرا خواندند و نظرشان را به او گفتند و اظهار داشتند كه بدهكارى ديگرى نيز ندارند. در آن هنگام ناگاه او شهامتى عجيب از خودشان نشان داد: اوراق بدهى آنان را بيرون آورد و ابتدا آنها را پاره نمود و سپس سوزاند و بدانان اطمينان داد كه هر مقدار هم پول نياز داشته باشند مى توانند از او بگيرند. آنان چون چنين ديدند، بسيار خوشحال شدند و تصميم گرفتند كه در همانجا او را پاداش دهند.
زن ادامه داد كه : برادرانش از نظر من نظرخواهى كردند و چون راءى مرا، با توجه به اين جوانمردى كه در حق برادرانش روا داشته بود و نيز تدين و دور ريش از گناه ، با خود موافق ديدند، من را به عقد وى درآوردند.
پس از مدتى از او خواستم كه مرا زيارت كاظمين ، مرقد مطهر حضرت امام موسى كاظم عليه السلام و حضرت امام جواد عليه السلام ببرد، اما او نپذيرفت و مدعى خرافه بودن آن شد. چون آثار حمل در من پديدار گشت از شويم درخواست كردم و نذر كند اگر فرزندى نصيبش شد به زيارت رويم و او هم موافقت نمود. هنگامى كه فرزند به دنيا آمد، وفاى به نذر را از او طلب كردم اما وى از قبول آن سرباز زد و آن را موكول به زمان بلوغ فرزندش ‍ نمود. برخورد او مرا نااميد ساخت ، تا اينكه پسر به سن تكليف رسيد و از من خواست كه براى فرزندمان همسرى بيابم ، اما من به وى گفتم تا هنگامى كه به نذرش وفا نكند چنين نخواهم كرد.
از اينرو كه وى با اكراه قبول نمود و ما را به زيارت آورد. در هنگام زيارت آن دو امام همام عليهم السلام ، از آن بزرگواران درخواست نمودم كه وى را به تشيع هدايت نمايند، اما آثارى كه مايه سرور او شود مشاهده ننمودم ، بلكه از اسائه ادب و استهزاى همسرم بسيار مغموم و محزون شدم . سپس وى ما را به زيارت حضرت امام هادى و حضرت امام عسكرى عليه السلام در سامرا برد، و در آنجا هم دعا كردم ولى مستجاب نشد و استهزا و اسائه ادب شويم افزون گشت .
چون به كربلا رسيديم گفتم : به زيارت حضرت ابوالفضل عليه السلام مى روم ، اگر او، كه باب الحوائج است ، حاجتم را نداد، ديگر برادرش سيدالشهدا و پدرش اميرالمؤ منين عليه السلام را زيارت نمى كنم و به بغداد برمى گردم .
چون به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رسيديم ، جريان را به عرض قمر بنى هاشم عليه السلام رساندم و قصه خود را اعلام داشتم ، كه ناگهان درياى خروشان كرم و جود حضرت عباس عليه السلام به جوش آمد و دعايم استجابت يافت و شوهرم به سعادت ابدى نايل گشت .
(326)
 با يك شمشير، دو نيمت خواهم كرد!  
آقاى محمدكريم محسنى ، آموزگار دبستانهاى شهرستان خرم آباد، كه از معلمين كوشا و علاقمند به فرهنگ مى باشد، تعريف مى كند:
5. در ايام محرم سال 1346 شمسى ، مردم قريه اى در نزديكى شهر درود، آماده عزادارى براى امام حسين عليه السلام و شهداى كربلا بوده اند و مخارج و وسايل لازم نيز تهيه شده بود، ليكن يكى از ماءمورين دولتى ، كه نفوذى در محل داشت و گويا سنى مذهب بود، به هيئت عزاداران پيغام مى دهد كه بايد از اين كار منصرف شوند و عزادارى نكنند. سكنه قريه ، كه از طرفى نمى توانستند مراسم همه ساله خود را برگزار نكنند و از طرفى ديگر از نفوذ و خشم آن ماءمور دولتى بيمناك بودند، سرگردان و بلاتكليف مى مانند، ولى برخلاف انتظار، فردا صبح مشاهده مى كنند كه آن ماءمور، خودش لباس سياه عزا پوشيده و مشكى پر آب بر دوش انداخته و با سر و پاى برهنه و ايمانى غيرقابل تصور زودتر از ديگران به عزادارى مشغول شده است !
پس از تحقيق ، معلوم مى شود كه وى شب گذشته باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را در خواب زيارت كرده است و حضرت در حاليكه بشدت غضبناك بوده است ، به آن ماءمور مى فرمايد: اگر جلوى عزادارى دوستان ما را بگيرى با يك ضربت شمشير دو نيمه ات خواهم كرد! و بر اثر اين خواب آن ماءمور به مذهب شيعه روى مى آورد و برخلاف تصميم قبلى ، خود نيز در مراسم عزادارى شركت مى كند.
در نتيجه اين حادثه ، مراسم عزادارى در آن سال با شكوه و حشمتى بيشتر از هر سال در آن قريه ، برگزار مى شود.
(327)

بین الحرمین

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

استفتايات ازدواج از مراجع

30 دی - وبلاگ مشاوره قرآنی، حضرت آيت الله لنكرانى - س 135 ـ آيا می توان با بيش از يك زن ازدواج موقت كرد؟ اگر جواب مثبت است آيا تعداد زنهايى كه يك فرد می تواند متعه كند، محدود است؟

تبليغات در حادثه

 
Buy Luxury Cars
BMW, Mercedes Benz,... Reviews & Prices
http://www.12buyacar.com/
آلبوم عکس اينترنتي
چاپ عکس بررسي دوربين هاي ديجيتال
http://www.delmarcamera.com/

جواب : 135 ـ بلى می توان با بيش از يك زن ازدواج موقت كرد و تعداد آن محدود نيست. لكن بايد به اين نكته توجه داشت كه اصل تشريع متعه به جهت آن بوده است كه كسانى كه تمكن مالى ندارند بتوانند با ازدواج موقت خود را به نحو مشروع ارضا كنند و به عبارت ديگر متعه به جهت جلوگيرى از فساد و فحشاء تشريع شده است و در عين حال نوعى ازدواج است كه داراى قوانين است كه بايد رعايت شود و احترام و كرامت زن و اصل بقاى خانواده بايد حفظ شود.

س 164 ـ در شرايطى كه نمی توان ازدواج كرد آيا می توان فاحشه را متعه كرد؟ آيا اين عمل زنا محسوب نمی شود؟ و يا گناهى ندارد؟

جواب : 164 ـ ازدواج موقت با زن مسيحى اشكال ندارد، البته بايد به او تفهيم كنيد كه اين يك نوع تزويج است و بايد براى اجراى صيغه از او وكالت بگيريد، و ازدواج موقت با فاحشه بنابر احتياط واجب جايز نيست.

س 234 ـ نوجوانى كه در شرايط اجتنابناپذير جنسى قرار دارد و نمی تواند اميال جنسى خود را كنترل كند و ازدواج موقت نيز براى او دست نيافتنى است و از طرفى نمی خواهد به كارهاى خلاف از قبيل فاحشه بازى، زنا و غيره آلوده شود، آيا مجاز است دست به استمناء بزند؟

جواب : 234 ـ خود ارضائى و استمناء حرام است، بهتر است براى كم شدن شهوت روزه بگيرد، كتاب بخواند، ورزش كند، و تفريحات سالم ديگر داشته باشد.

حضرت آيت الله سيستانى
سؤال :آيا مى شود خانم هاى غير مسلمان (مسيحى و اهل كتاب ) را صيغه كرد يا ازدواج موقت با آنها كرد؟
جواب :ازدواج موقت با زنهاى يهودى و مسيحى مانعى ندارد و لكن اگر همسر مسلمان داشته باشيد ازدواج شما با آنها در صورت عدم رضايت همسرتان جايز نيست بلكه با رضايت وى هم بنابر احتياط واجب جايز نيست.
سؤال :اگر بانوان از راههاى جلوگيرى از قبيل ( قرص، آمپول، كاندوم و ...) استفاده كنند به طورى كه مسلماً حامله نشوند آيا لازم است در ازدواج موقت عده نگه دارند؟
جواب :بلى عده لازم است.
سؤال :ازدواج دائم يا موقت با اهل كتاب (مسيحى، يهودى)چگونه است؟
جواب :ازدواج دائم مرد مسلمان با اهل كتاب بنابر احتياط واجب جايز نيست ولى ازدواج موقت جايز است مشروط بر اينكه همسر مسلمان نداشته باشد و گر نه بدون رضايت او صحيح نيست بلكه با رضايت هم بنابر احتياط واجب جايز نيست.
سؤال :مسئله ازدواج موقت با زنان اهل كتاب از ديدگاه شما و علماء ديگرچگونه است؟
جواب :ازدواج موقت با يهوديه و مسيحيه به نظر همه مراجع جايز است.
سؤال :در ازدواج موقت بعد از بذل مدت يا انقضاى مدت براى نكاح با خواهر چنين زنى آيا لازم است عده به پايان برسد يا نيازى به پايان رساندن عده نيست ؟
جواب :بنابر احتياط واجب بايد عده منقضى شود.
سؤال :آيا متعه با زنى كه دين ندارد جايز است ؟ متعه با زنى كه كافر است چه حكمى دارد ؟
جواب :با كافر غير كتابى جايز نيست وهمچنين با زردشتى بنابر احتياط واجب ومُتعه كردن با زن يهودى و مسيحى جايز است .
سؤال :آيا مى توان بطور همزمان با دو همسر مُتعه خلوت كرد ؟
جواب :مانعى ندارد ولى بايد هر كدام عورت خود را از ديگرى بپوشاند واز تلذذ بوسيله يكديگر اجتناب نمايند .
سؤال :من مى دانم كه ازدواج مُتعه با زنان اهل كتاب جايز است اما يك مسلمان بايد با زن عفيفه ازدواج كند اينطور نيست ؟
جواب :به احتياط واجب جايز نيست .
سؤال :آيا اجازه پدر در عقد مُتعه لازم است ؟
جواب : اجازه پدر در ازدواج دختر باكره غير مستقل در شؤون زندگى لازم است چه دائم باشد چه موقت بلكه در مستقل نيز بنابر احتياط لازم است.
سؤال : آيا ازدواج مُتعه با دخترى از اهل كتاب بدون اذن ولى او جايز است ؟ ضمناً بفرمائيد چه كسانى شامل اهل كتاب مى شوند؟
جواب :منظور از اهل كتاب در اين مسأله مسيحى ويهودى است و اگر دختر قبلاً ازدواج نكرده بايد از پدرش يا جدش اذن گرفته شود مگر اين كه آنها در امر ازدواج او اصلاً دخالتى نداشته باشند .
--------------------------------------------------------------------------------
حضرت آيت الله تبريزى
سئوال : 1468 ـ دخـتـرى نـيـاز دارد شوهر كند , پدر و مادر او به دليل برخى باورهاى بيهوده با او مخالف هـسـتـنـد .
اگر او ازدواج نكند گمان مى رود جوان مؤمن مورد نظر از كف برود , آيا اجازه پدر و مادرلازم است ؟
جواب : بسمه تعالى در صـورت نـياز دختر باكره به ازدواج و عدم اذن پدر به ازدواج با كفو , اذن پدر لازم نيست , واللّه العالم .
سؤال 1469 ـ اگـر دخـتـر يـقين دارد كه پدرش به ازدواج موقت راضى است , و ليكن نمى تواند اظهار رضايت بكند , آيا دخترمى تواند ازدواج دايم يا موقت بكند ؟
جواب بسمه تعالى پدر رضايت را بايد ابراز كند , واللّه العالم .
سؤال 1476 ـ اگـر پسر و دخترى به دليل مخالفت پدر و مادر به حرام بيفتند , مى توانند بدون اذن ولى ازدواج موقت كنند ؟
جواب بسمه تعالى در صورتى كه كفو باشند , و ولى دختر با وجود مصلحت , ازازدواج منع كند , اذن وى لازم نيست , واللّه العالم .

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

آدرس،ايميل بازيگران و خواننده های خارجی

سلام...بدون هيچ مقدمه ای اين شما و اين هم آدرس و ايميل خواننده ها و هنرپيشه های خارجی و مطرح دنيا...

*جکی چان: Jackie Chan.10940wilshire blvd,#1220 Los Angeles,CA90024.,usa

*ليوناردو دی کاپريو: Leonardo Dicaperio.955 S carillo dr.#300Los Angeles,CA90048.,usa  E-mail:caprio0@ao1.com

*نيکول کيدمن: Nicol Kidman.5555melrose Avenue,Lucille Ball bldg#200,LA90038.,usa  E-mail:nicolesmagic@broken-tears.org

*بريتنی اسپيرز: Britney Spears.137w.25th street,new york,NY10001.,usa

*جنيفـــر لوپـز: Jenifer Lopez.P.O.Box:57593,sherman oaks91403.,usa

*ژان کلوديو وان دام(فــرانکی): 1122S Robertson blvd,#15,Los Angeles,CA90035-1499 .,usa

*کاترين زتا جونز: Catherine Zeta-Jones.151Central Park W,New York,NY10023.,usa

*مدونا(خواننده،بازيگر و نويسنده): 8000Bevely blvd,Los Angeles,CA90048.,usa   E-mail:madonna@wbr.com

*مل گيبسون(بازيگر،کارگردان و تهيه کننده سينما): 4000warner blvd,#p3-17burbank,CA91522.,usa   E-mail:mel_gibson@hotmail.com

*نيکلاس کيـــج: Nicolas Cage.132 S Rodeo Drive #300,beverly hills,CA90212-usa 2414  E-mail:niccage@hotmail.com

خوب ديگه چطور بود ؟! الان پيش خودتون ميگين ای حامد هم نمياد نمياد وقتی هم که مياد به وبلاگش سری بزنه و مطلبی بذاره ، يهو با مطالب خوب و جالبی مياد!!!(خيلی از خودم تعريف کردم ها!)

تا بعد دست علی يارتون خدا نگهدارتون

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

ايميل و تلفن خواننده های اونور آبی!!!

سلام...سلام...وهزاران هزار سلام و درود بر شما دوستان عزيز و خوبم که باز هم لطف کردين و به وبلاگ من يه سری زدين!

امروز هم چندان دست خالی نيومدم و براتون می خوام شماره تلفن و سايت خواننده های ايرانی مقيم اونور آب رو بذارم! پس اين شما و اين هم ...

*اندی: 2898924(0310)     www.andymusic.com

*محمد خرداديان: ۲۷۶۲۲۷۰(۰۳۱۰)    www.andymusic.com

*گروه بلاکتس: ۴۴۱۵۹۹۶(۰۳۱۰)    www.blackcatsmusic.com

*حسن شماعی زاده: ۹۰۵۸۸۱۱(۰۸۱۸)    www.shamaizadeh.com

*عارف: ۸۸۴۲۲۲۲(۰۸۱۸)    www.arefmusic.com

*مهرداد آسمانی: ۳۴۸۴۹۹۹(۰۸۱۸)    www.mehrdads.com

*حميرا: ۴۷۰۴۸۰۹(۰۳۱۰)    www.homeyramusic.com

*داود بهبودی: ۶۵۴۷۰۰۳(۰۲۱۳)

*هوتن: ۸۷۷۸۸۳۵(۰۳۱۰)

*مهستی: ۴۴۶۱۷۲۰(۰۳۱۰)    www.mahastimusic.com

*سيما بينا: ۲۶۶۸۷۸۰(۰۸۲۴)    www.sima-bina.com

*معين:  www.moein.ca

*شادمهر عقيلی:  www.shadmehr.ws

*افشين:  www.afshin-music.com

*مهرداد:  www.mehrdadlive.com

*داريوش اقبالی: ۸۳۲۰۴۵۵(0818)    www.dariush2000.com

*منصور: ۴۸۸۵۳۹۰(۰۳۱۰)    www.mansourmusic.com

*شهره:  www.shohreh-solati.com

*شکيلا:  www.shakila.com

*ليلا فروهر: ۲۶۶۸۷۸۲(۰۸۱۸)    www.leilamusic.com

*شهرام صولتی:  www.shahramsolatimusic.com

*بيژن مرتضوی: ۳۴۶۴۰۴۰(۰۸۱۸)    www.bijanmusic.com

خب...خب...خب...!! اينم چند تا ايميل و تلفن از خواننده هایی بود که تقديم شما کردم؛ تا دير نشده و شماره هاشونم عوض نشده باهاشون تماس بگيرين و ...

در ضمن بچه های استان گلستان و گنبد کاوس می تونن از کارت اينترنتی پينار استفاده کنن يا اينکه کارت تلفنهای اينترنتی ...

خدا نگهدارتون تا بعد

 

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

ايميل و سايت رياست جمهوری

 سلام ...امروز می خوام براتون آدرس پست الکترونيکی آقای دکتر محمود احمدی نژاد و همچنين سايت رياست جمهوری رو براتون بذارم که می دونم خيلی به دردتون می خوره و حتماً خوشحالتون می کنه!!!

*ايميل: dr-ahmadinejad@president.ir

*سايت رياست جمهوری: www.president.ir

لازم به ذکــــر است که شما می توانيد از طريق اين ايميل و سايت ارتباط مستقيم و ساده ای با رييس جمهور دلسوز و قهرمان کشورمان جناب آقای دکتر احمدی نژاد داشته باشين و مسايل و مشکلات و... خودتون رو با ايشان در ميان بگذاريد

يا علی تا بعد...

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

ازدواج علی دایی


شايد خيلي‌ها فكر مي‌كردند «علي‌ دايي‌» اسطوره‌ فوتبال‌ ايران‌ ديگر ازدواج‌ نكند، ... اما علي‌ دايي‌ درروز اول‌ بهمن‌ ماه‌ سال‌ 1383 پاي‌ سفره‌ عقدنشست‌ و پيمان‌ زناشويي‌ بست‌...

اين‌ ازدواج‌ باعث‌ تعجب‌ خيلي‌ها شد،همان‌هايي‌ كه‌ فكر مي‌كردند، دايي‌ به‌ ازدواج‌ فكرنمي‌كند، اما او ازدواج‌ كرد و پاسخ‌ خيلي‌ها راداد. حالا اگر شما خواننده‌ محترم‌ دوست‌ داريدبدانيد، همسر اين‌ اسطوره‌ فوتبال‌ كيست‌ با ماهمراه‌ شويد. ما تمام‌ اين‌ پرسش‌ها را از علي‌ دايي‌پرسيديم‌. درست‌ سه‌ روز بعد از مراسم‌ ازدواجش‌كه‌ هنوز گل‌هاي‌ بزرگ‌ اتاق‌ عقدش‌ در خانه‌ بود.اين‌ شما و اين‌ گفته‌هاي‌ علي‌ دايي‌ در رابطه‌ باشريك‌ زندگي‌ آينده‌اش‌...


همسرم‌ آذري‌ زبان‌ است‌

علي‌ دايي‌ به‌ ما گفت‌: همسرم‌ از آشنايان‌ دور خانوادگي‌ ما مي‌باشد،مادرش‌ اردبيلي‌ و پدرش‌ تبريزي‌ است‌ و او بزرگ‌شده‌ تهران‌ مي‌باشد. مشخصات‌ كامل‌ يك‌ دختر ‌آذربايجاني‌ را دارد و ليسانس‌ صنايع‌ غذايي‌مي‌باشد او هشت‌ سال‌ از من‌ كوچك‌تر است‌.

همسرم‌ را هم‌ من‌ انتخاب‌ كردم‌ و هم‌ مادرم‌. دايي‌مي‌گويد: همسرم‌ فرزند اول‌ خانواده‌ است‌ وخواهر ديگرش‌ به‌ تازگي‌ درسش‌ به‌ اتمام‌ رسيده‌ وقرار است‌ به‌ زودي‌ ازدواج‌ كند. باجناقم‌، كارش‌آزاد است‌ و ترم‌هاي‌ پاياني‌ تحصيلش‌ رامي‌گذارند.

پدر ايشان‌ بازنشسته‌ گمرك‌ مي‌باشد. نكته‌ جالب‌در مورد ازدواج‌ دايي‌ مهريه‌ همسرشان‌ است.از آنجا كه‌ خانواده‌ همسرم‌ داراي‌ اعتقادات‌ ارزشمند اسلامي‌ هستند، مهريه‌شان‌ مانند مهريه‌ حضرت‌فاطمه‌ (س‌)، «آب‌» است. خيلي‌ها فكرمي‌كردند كه‌ مهريه‌ همسرم‌ سكه‌هاي‌ زيادي‌ است‌،به‌ قول‌ اين‌ جديدي‌ها... اما با تفاهمي‌ كه‌ بين‌ مابود، چرا كه‌ مهريه‌ ضامن‌ خوشبختي‌ نيست‌، بلكه‌صداقت‌ها و حسن‌ نيت‌ها، زمينه‌ساز يك‌ زندگي‌مشترك‌ است‌.

علي‌ دايي‌ مي‌گويد: به‌ اميد خدا پس‌ از ماه‌ محرم‌و صفر ازدواج‌ مي‌كنيم‌ و زندگي‌ زير يك‌ سقف‌ راآغاز مي‌كنيم‌. وي‌ در رابطه‌ با مهمانان‌ جشن‌ازدواج‌ مي‌گويد: «نمي‌خواستيم‌، مراسم‌عروسي‌ام‌ بپيچد، از اين‌ رو خصوصي‌ صورت‌پذيرفت‌ وخانواده‌ من‌ و دوستان‌ نزديكم‌، مهمانان‌جشن‌ من‌ را تشكيل‌ دادند. البته‌ جشن‌ ازدواجم‌در تهران‌ برگزار مي‌شود و افراد خانواده‌ام‌ ازاردبيل‌ به‌ تهران‌ مي‌آيند، همچنين‌ بيشتر دوستانم‌در تهران‌ هستند و به‌ همين‌ خاطربايد در تهران‌برگزار شود. همسرم به فوتبال علاقهاي نداشت اما از زماني‌ كه‌ با يكديگر آشنا شديم‌،ايشان‌ هم‌ به‌ فوتبال‌ به‌ خصوص‌ ديدارهاي‌ تيم‌ملي‌ علاقمند شدند».


آشپزي‌ ام‌ خوب‌ است‌

از سال‌ 1367 تنها در تهران‌ زندگي‌ مي‌كنم‌، ازهمان‌ زماني‌ كه‌ دانشجو شدم‌. از اين‌ رو شايدآشپزي‌ام‌ از خيلي‌ خانم‌هاي‌ اين‌ دوره‌ زمانه‌ بهترباشد. اكثر غذاهاي‌ ايراني‌ را بلد هستم‌. اگر يادتان‌باشد، سال‌ها در زمان‌ دانشجويي‌ تنها زندگي‌كردم‌ و هفت‌ سال‌ هم‌ خارج‌ از ايران‌ بودم‌. شهردار شدن در خوابگاه دانشجوئي از هر کسي يک آشپز خوب مي سازد .


مادرم‌ با ما زندگي‌ نمي‌كند

علي‌ دايي‌ هم‌ اكنون‌ در شهرك‌ غرب‌ تهران‌ به‌همراه‌ مادر و دو برادرش‌ كه‌ مجرد مي‌باشدزندگي‌ مي‌كند، فكر مي‌كرديم‌ كه‌ دايي‌ با همسرش‌در كنار مادرش‌ زندگي‌ مي‌كند، اما وي‌ مي‌گويد:همسرم‌ فهميده‌ و منطقي‌ است‌ و دوست‌ دارد بامادرشوهرش‌ زندگي‌ كند، اما مادرم‌ قبول‌نمي‌كند، گرچه‌ من‌ دوست‌ دارم‌ مادرم‌ در كنار من‌زندگي‌ كند; اما از آنجا كه‌ ما پنج‌ برادر هستيم‌،مادرم‌ دوست‌ ندارد، فرقي‌ بين‌ ما بگذارد. من‌ ودو برادر وسطي‌ام‌، حسن‌ و حافظ ازدواج‌كرده‌ايم‌ و محمد برادر بزرگ‌ و بهزاد برادركوچكم‌ مجرد هستند.


با مشكلات‌ اخلاقي‌ بيگانه‌ است‌


يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ علي‌ دايي‌ اين‌ است‌ كه‌هيچ‌گاه‌ مشكل‌ اخلاقي‌ نداشته‌ است‌. مسئله‌اي‌ كه‌در سال‌هاي‌ اخير بين‌ فوتباليست‌ها، بسيار باب‌ بودو شايد سخت‌گيري‌ در انتخاب‌ همسر هم‌، ازدواج‌دايي‌ را عقب‌ انداخت‌، چرا كه‌ دايي‌ به‌ هر حال‌انسان‌ مشكل‌ پسندي‌ است‌ و بايد اين‌ واقعيت‌ راپذيرفت‌ ، اما اين‌ پرسش‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ چه‌ عاملي‌باعث‌ شد «دايي‌» اين‌ خانواده‌ را براي‌ ازدواج‌انتخاب‌ كند و دختر اين‌ خانواده‌ را به‌ همسري‌برگزيند.

«متاسفانه‌ در اين‌ چند سال‌ نه‌ تنها در قشرفوتباليست‌ها، بلكه‌ در ديگر قشرهامون‌ چنين‌مسائلي‌ باب‌ بوده‌ است‌، اميدوارم‌ كه‌ ديگر شاهدچنين‌ مسائلي‌ نباشيم‌. بايد بگويم‌، خانواده‌ همسرم‌متعهد، تحصيلكرده‌ و با فرهنگ‌ هستند، آذري‌زبان‌ هستند و به‌ عقايد من‌ نزديك‌ مي‌باشند».

دايي‌ موافق‌ كار كردن‌ همسرش‌ نيست‌. اومي‌گويد تا زماني‌ كه‌ خودم‌ بتوانم‌ كار كنم‌، دوست‌ندارم‌، همسرم‌ كار كند; همين‌ كه‌ براي‌ من‌ يك‌شريك‌ زندگي‌ مناسب‌ باشد، برايم‌ كلي‌ ارزش‌دارد، دلم‌ مي‌خواهد در كارهاي‌ اقتصادي‌ با من‌هم‌ فكري‌ كند.


مهمانان‌ ويژه‌

يكي‌ از مهمانان‌ ويژه‌، دكتر «آصفي‌» سخنگوي‌وزارت‌ امور خارجه‌ و همچنين‌ «محمد دادكان‌»رييس‌ فدراسيون‌ فوتبال‌ بود. دكتر آصفي‌ را ازسال‌ 1997 ميلادي‌ مي‌شناسم‌، وي‌ در كنارموقعيتي‌ كه‌ دارد، ‌ انسان‌ فوق‌العاده‌ خوبي‌است كه‌ من‌ افتخار آشنايي‌ با او را دارم‌، دراين‌ مدت‌ او يكي‌ از دوستان‌ خوب‌ من‌ بوده است‌.


براي‌ اولين‌ بار در يك‌ مهمان‌ خانوادگي‌

اولين‌ بار كه‌ همسرم‌ را ديدم‌، تفريبا يک سال پيش‌بود. در يك‌ مهماني‌ خانوادگي‌ با ايشان‌ آشنا شدم‌،دختر خاله‌ همسرم‌، دوست‌ نزديك‌ مادرم‌ است‌.خاله‌ او، همسايه‌ خاله‌ من‌ در اردبيل‌ بود، پسرخاله‌شان‌ همكلاسي‌ و دوست‌ صميمي‌ برادربزرگ‌ترم‌ بود و به‌ همين‌ خاطر شناخت‌ كاملي‌روي‌ اين‌ خانواده‌ داشتم‌.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

اتاق خصوصی مایکل جکسون

يکی از خدمتکاران سابق خانه مايکل جکسون آن را به يک "جزيره خوشگذرانی" تشبيه کرده است که کودکان در آن بدون کنترل آشوب به راه می انداختند و در اتاق خواب اين خواننده می خوابيدند.
کيکی فورنيه، که روز پنج شنبه در دادگاه مايکل جکسون شهادت می داد گفت که در چند مورد "به نظر می رسيد که کودکان مست باشند."

وی گفت گوين آرويزو، شاکی 15 ساله آقای جکسون، ابتدا مودب بود اما هر چه مدت اقامت او در "نورلند" (Neverland) بيشتر می شد، او نيز گستاخ تر می شد.

مايکل جکسون که با 10 مورد اتهام از جمله سوءاستفاده جنسی از گوين آرويزو و تظاهر به حبس او و خانواده اش روبروست، کليه اين اتهامات را رد می کند.

روز چهارشنبه يک مامور پليس که درباره اين پرونده تحقيق کرده است در دادگاه گفت که گوين آرويزو در گفتگو با او ادعا کرده بود که پنج تا هفت بار مورد آزار جنسی قرار گرفته است، اما تنها توانسته بود دو مورد از آنها را با جزئيات شرح دهد.

در دادگاه همچنين مجلات و نوارهای ويديويی که ادعا می شود بخشی از مجموعه آثار پورنوگرافی بود که مايکل جکسون در خانه اش نگاه می داشت، به اعضای هيات منصفه نشان داده شد.


مشتاقان مايکل جکسون هنوز برای ديدن او در محوطه دادگاه جمع می شوند

خانم فورنيه، که از سال 1991 تا 2003 در "نورلند" کار کرده است گفت کودکانی که از آنجا بازديد می کردند بدون نظارت والدين به بازيگوشی و شيطنت می پرداختند.

به گفته وی برخی از کودکان در جريان ايام تعطيل مدرسه، گاه هفته ها آنجا می ماندند، هرچه می خواستند می خوردند، تا دير وقت بيدار می نشستند تا فيلم تماشا کنند يا با پرتاب کيک و شيرينی و غذا به جنگ هم بروند.

خانم فورنيه به هيات منصفه گفت: "نورلند به جزيره خوشگذرانی پينوکيو بدون نظارت والدين بدل شده بود."

او گفت که در يک مورد وقتی از آقای جکسون و گروهی کودک پذيرايی می کرد، "دو يا سه" نفر از آنها مست به نظر می رسيدند، اما وی افزود که هرگز به چشم خود مشاهده نکرد مايکل جکسون به افراد زير سن قانونی مشروب تعارف کند.

قبلا در دادگاه ادعا شده بود که آقای جکسون پيش از آزار جنسی گوين به وی مشروب داده بود.

ريخت و پاش

خانم فورنيه گفت که چگونه در موارد متعدد کودکان از خوابيدن در اتاق هايی که در اختيار آنها گذاشته شده بود سرباز زدند و در عوض تصميم گرفتند شب را در اتاق مايکل جکسون بگذرانند.

خدمتکار سابق آقای جکسون گفت هرچه از مدت اقامت گوين آرويزو و برادر کوچکترش بيشتر می گذشت، آن دو لاابالی تر می شدند و اتاقشان نامرتب تر.

مکولی کالکين، بازيگر "تنها در خانه" (Home Alone) يکی از 9 نوجوانی بود که خانم فوريه از آنها به عنوان بازديدکنندگان خانه جکسون که با او رفاقت به هم زدند نام برد.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

عاقبت رابطه نامشروع مادر و پسر!!!!!!!!!!


31 فروردين - تپش، رابطه نامشروع مادرفرزندي - هيچ شباهتي با مجرمان نداشت. نه شرارت در چشمان سياهش موج مي‌زد و نه گستاخي در رفتارش به چشم مي‌خورد.

گويا برلبانش قفل زده بودند كه آنقدر به سختي لب مي گشود. به سوالات قاضي پرونده خيلي آرام پاسخ مي‌داد و در بين حرف‌هايش گاه گاه به فكر فرو مي‌رفت. حتي تصور آن كه سام- ش مادرش را به قتل رسانده است باورنكردني بود. وقتي از شب حادثه حرف مي زد به زمين خيره مي‌شد و بغض برگلويش چنگ ميزد.

در حالي كه صدايش مي‌لرزيد با سري خميده به قاضي نگاه كرد و گفت:
مادرم مورد اخلاقي داشت. يعني زن خوبي نبود، البته تا حدي هم دست خودش نبود. شايد هم بتوان گفت به نوعي بيمار بود. از پدرم هم خاطره خوبي ندارم. چند سال پيش آن دو از هم جدا شدند. البته پدرم در زندان بود و مادرم غيابي از او طلاق گرفت. مادرم، سميه چند ماه بعد از جداشدن از پدرم دوباره ازدواج كرد.


اما او و همسرش هر روز با هم دعوا داشتند تا اين‌كه بالاخره بدون آن كه رسماً از آن مرد جدا شود او را ترك كرد و از حدود 4 سال پيش من و او تنها با هم زندگي مي‌كرديم. آن زمان من 19 سال بيشتر نداشتم. ولي خوب و بد را مي‌فهميدم. اوايل مي‌ديدم كه مادرم هر شب ديروقت به خانه مي‌آيد. بعد از مدتي او صبح از خانه خارج مي‌شد و تا شب نمي‌آمد. دورادور حرف‌هاي بسيار بدي درباره او مي‌شنيدم. ولي به هر حال سميه مادرم بود پس سعي مي‌كردم آن حرف‌ها را باور نكنم. تا آن كه به خودم ثابت شد تمام حرف‌ها راست است. پس از چند ماه كه او همسر دومش را ترك كرده بود، يك شب متوجه شدم او بر سر بالين من آمده. اول متوجه نشدم چه قصدي دارد ولي بعد... ببخشيد آقاي قاضي خجالت مي‌كشم بگويم. او مرا مجبور مي‌كرد كه با او رابطه نامشروع و نادرست برقراركنم. من سن و سالم خيلي كم بود اما از اين روابط عذاب وجدان داشتم. هر روز كه مي‌گذشت من عصبي‌تر مي‌شدم و نسبت به او احساس تنفر مي‌كردم. چند بار خواستم از آن خانه بروم و يك زندگي سالم براي خودم تشكيل بدهم ولي مادرم اين اجازه را به من نداد. حتي با هم چند بار درگير شديم ولي نتيجه آن شد كه من باز در آن خانه كثيف بمانم.

او مريض بود. وقتي كه نمي‌توانست خواسته‌هاي خود را ارضا كند مثل ديوانه‌ها با من دعوا مي‌كرد. فحاشي مي‌كرد و خانه را برايم جهنم مي‌ساخت. تنها زماني كه به بهانه كار از خانه خارج مي‌شدم آرامش روحي داشتم. به همين خاطر هر شب ديرتر از همه همكارانم به خانه مي‌رفتم. حتي گاه ساعت‌ها در خيابان‌ها بي‌هدف پرسه مي‌زدم. اما فرقي نمي‌كرد هر لحظه كه به خانه مي‌رسيدم آن هيولا به من حمله‌ور مي‌شد. چهار سال تحمل كردم و عذاب كشيدم. هزار بار او را نصيحت كردم كه دست از سر من بردارد و دوباره ازدواج بكند ولي او مي‌گفت همه مردها بدذات هستند و فقط تو خوبي. از يك طرف دلم برايش مي‌سوخت چون او جز من كسي را نداشت و از سوي ديگر هر روز بيشتر از او بدم مي‌آمد. چهارشنبه هفته گذشته من باز پس از اتمام كار، بي‌هدف به اين سو و آن سو رفتم تا كمي ديرتر به خانه بروم، شايد سميه خواب باشد و من بتوانم كمي آرامش داشته باشم. احساس مي‌كنم ديوانه شده‌ام. گاهي اوقات بي‌اختيار گريه مي‌كنم و گاه دلم مي‌خواهد خود را بكشم. آن شب حدود ساعت يك به خانه رفتم. مادرم هنوز بيدار بود به محض آن كه وارد خانه شدم شروع كرد به فرياد زدن كه چرا ديربه خانه مي‌روم و تا آن وقت شب چه مي‌كنم؟
بدون آن كه جوابي به او بدهم به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم. اما فايده‌اي نداشت. سميه يك كليد اضافه از در اتاق من داشت. در را بازكرد و به اتاقم آمد. همچنان فحاشي مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد.

من در رختخوابم خوابيدم و طوري وانمود كردم كه خواب هستم. پس از دقايقي او از اتاق خارج شد. تنها راه من براي رهايي از دست سميه اين بود كه با او دعوا كنم. فكر كردم كه مي‌توانم كمي استراحت كنم. چند ساعت بعد آرام آرام پلك‌هايم سنگين شد و به خواب رفتم. دقايقي بيشتر آن آرامش زودگذر طول نكشيد در خواب و بيداري احساس كردم كه دستان كثيفش در موهاي من بازي مي‌كند. محكم دستش را گرفتم و او را محكم به گوشه اتاق پرت كردم.

ديوانه شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه بكنم. فقط فرياد مي‌كشيدم و از او مي‌خواستم مرا راحت بگذارد. از شدت عصبانيت شروع كردم به گريه كردن. ديدم كه آرام به سمت من مي‌آيد. فكركردم كه حتماً‌ دلش به رحم آمده و ديگر قصد دارد مرا رها كند.

اما اين فكر كاملاً اشتباه بود. جنون به سرش زده بود. مي‌ديد كه من گريه مي‌كنم باز به فكر خودش بود. از كوره در رفتم. مي‌دانستم اگر چند لحظه بيشتر آنجا بمانم حتماً از شدت عصبانيت سكته خواهم كرد. بدون آن كه لباس‌هايم را عوض كنم از خانه خارج شدم. وسط حياط بودم كه به خودم آمدم، به ساعت مچي‌ام كه نگاه كردم ديدم ساعت 5/3 شب است. جايي براي رفتن نداشتم بنابراين تصميم گرفتم به پاركينگ ساختمان بروم تا كمي آرام شوم. ديگر خسته شده‌بودم. هر راهي را امتحان كردم تا او بفهمد كه كارش درست نيست و من حق دارم با زن دلخواهم ازدواج كنم و زندگي سالمي داشته باشم. هرلحظه كه مي‌گذشت با مرورگذشته حس تنفر و انزجار بيشتر در قلبم رسوخ مي‌كرد. تصميم گرفت كه او را از سر راهم بردارم. يك ميله بلند و سياه نظرم را جلب كرد. چند دقيقه در حالي كه ميله در دستم بود فكر مي‌كردم كه چطور مادرم را بكشم. بعد از يك ساعت دوباره به خانه برگشتم. خيلي آرام گامم برمي‌داشتم، اميدوار بودم او به خواب رفته باشد. وقتي وارد اتاق خوابش شدم ديدم كه آنجا نيست به اتاق خودم رفتم او برروي تخت من خوابيده بود. بهترين وقت براي انتقام گرفتن و رهايي از چهار سال عذاب بود. چند ضربه محكم با لوله‌ آهني به سرش زدم. خون تمام رختخواب را گرفته بود. حس خوبي داشتم. از دستش راحت شدم. دقايقي خنگ و مبهوت به جسم بي‌جانش نگاه مي‌كردم. نمي‌دانستم چه كردم. در فكر آن بودم كه راهي پيدا كنم تا قتل را به گونه‌اي جلوه دهم كه مقصر شناخته نشوم. خيلي سريع جسد سميه را به حمام بردم. و تمام ملحفه‌هاي سفيد را دريك كيسه مشكي قراردادم. پتوي تميزي روي تختم كشيدم و تمام آثار جرم را از بين بردم. براي آن كه كسي به من شك نكند، تصميم گرفتم ماهواره، تلويزيون و ويدئوي خانه را با خود ببرم تا نشان دهم كه دزد به خانه زده و لوازم برقي را هم به سرقت برده.
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

آموزش خود هیپنوتیزم

آموزش خود هيپنوتيزم ساده Relaxation


مقدمه:

تعلق و وابستگي به جسمانيت وعادت کردن به آن ، دليل بسياري از مشکلات روحي يا حتي از دست دادن لذتهاي بي نهايتي است که خداوند امکان تجربه آن را به بشر داده است ...لذا اولين مرحله و گام در رسيدن به عالم آرامش و در واقع رسيدن به او ، رها شدن از جسم و قطع تعلقات است .
مقاله زير آموزش ساده ترين نوع خود هيپنوتيزم به عنوان Relaxation ، مقدمه اي براي کنترل ذهن ، راز اصلي تمرکز قوا و حذف تنشهاي غير ضروري و زيانبار بدن است .



مراحل يازده گانه:

1>شروع خواب مصنوعي> مکاني ساکت و دنج پيدا کنيد ، آرام روي صندلي اي راحت بنشينيد و يا در جايي نرم دراز بکشيد (گذاشتن موسيقي اي آرام يا صداي طبيعت مي تواند کيفيت کار را بهتر کند). سپس چشمها را بسته و از 10 تا 1 به صورت معکوس بشماريد به طوريکه شماره ها يک در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند ، مثلا با شماره 10 ،نفسي عميق بکشيد و 15 ثانيه نگهداريد سپس با شماره 9 بيرون دهيد و همينطور الي آخر. . . در ضمن تصور کنيد لحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگينتر مي شود.

2>رها سازي پاها> ابتدا پاي راست خود را از انگشتانش تا کمر(يا تا زانو)در ذهن مجسم کنيد . آن را احساس کنيد و در ذهن خود تصور کنيد که تمام اجزاي آن مثل خمير شل ، گرم و سنگين شود ؛ سنگين سنگين ،اين کلمه را 5 بار تکرار کنيد ؛ وارد جزئيات شويد و سعي کنيد به ترتيب عمل کنيد يعني به خود القا کنيد که پاي راستتان تا کمر از نوک انگشتان ، پاشنه پا ، کف پا، ساق پا، ران و... همه و همه شل ، سنگين و گرم شده اند بعد همينطور پاي چپ(براي اينکار مي توانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد که آرام سنگين و گرم شو و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرمتر و سنگينتر و شل تر مي شوند . احساس سه کلمهً گرم ، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تکرار کنيد .)

3>رها سازي تنه> يک نفس نيمه عميق و آرام بکشيد و همه بدنتان را رها کنيد.حالا عضلات شکم ، سينه ، سرسينه ها و پهلوها را رها کنيد ؛ تصور کنيد تمام قسمتهاي بدنتان شل شده اند لذا اين قسمتها را ، راحت ، آسوده ، شل ، سنگين و گرم شده باور کنيد ، مي توانيد 5 بار ذهني بگوييد از کمر تا کتفم شل و سنگين شده و لحظه به لحظه گرمتر و شل تر و روانتر مي شود .(به تصوير کشيدن اجزاء بدن در ذهن به صورت ماده اي مثل خمير يا هر ماده اي که در حال وارفتن و روان شدن باشد بسيار کمکتان مي کند)

4>رها سازي دستها> منظور ، قسمت مچ دست تا انگشتان مي باشد ؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خود را رها و شل کنيد ،دقيقا مانند مراحل قبل ؛يعني تصورکنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده .بهتر است از نوک انگشتان شروع کنيد و 5 بار به خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است ،آرام و رها .

5>رها سازي کتفها و بازوها> کتفها و بازوهايتان را شل ، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد (همانطور که با اعضاي قبلي رفتار کرديد) ، مي توانيد تصور کنيد همينطور که بازوهاي شما سنگين، شل و گرم مي شوند به تدريج مثل خميري نرم ، روان به سوي پاهايتان در جريان است .

6>رها سازي سر> حال نوبت عضلات گردن ، فک ، چانه ، صورت ، لبها ، گونه ها ، پيشاني ، گوشها ، ماهيچه هاي زير چشم و موها رسيده است .تصور کنيد اختيار اين قسمتها دست شما نيست و همه شان شل ، گرم ، سنگين و مايع شده اند ؛ رهايشان کنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است .

7>چسباندن پلکها> اکنون تصور کنيد پلکهايتان شديداً به هم چسبيده اند ، يعني تصور کنيد آنها را با قويترين چسب دنيا به هم چسبانده اند و شما در ذهن خود مجسم کنيد که نمي توانيد چشمهايتانرا باز کنيد آرام آرام عضلات صورت را شل کرده و رهايشان کنيد .

8>پاکسازي آلودگيها> در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور کنيد هوايي زلال و شفاف (ترجيحا قابل رويت) به درون ريه هايتان مي فرستيد به طوريکه اين هوا علاوه بر ريه ها ، به تمام سلولها و اتمهاي اجزاي ديگربدن نيز وارد شده و همه عضلات داخلي و ماهيچه ها و مغزتان را پاک پاک پاک ، صاف و زلال و شفاف مي کند و به همين دليل هواي وارد شده سياه رنگ مي شود ؛ پس در بازدم ، آن رنگ سياه که در واقع بيماريها ، نقطه ضعفها ، ناراحتي ها و مشکلاتتان است بيرون مي رود . اين تنفس شامل دم پاک و بازدم سياه رنگ را مرتب تکرار کنيد و تصور کنيد که با بيرون رفتن تنشها و بيماريها به صورت دود سياه ، لحظه به لحظه شادابتر و سرحالتر مي شويد و رفته رفته رنگ سِاه بازدمها نيز کمتر مي شود تا آنجا که هم دم و هم بازدمتان زلال و شفاف و پاک مي شوند و در واقع تمام سلولهاي بدنتان را پاک و تميز و جوانتر شده مي بينيد .

9>افزايش کيفيت آرامش> تصور کنيد کنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا کنار رودخانه اي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام يا روي تشکي نرم و لطيف يا قايقي راحت در وسط اقيانوسي آرام زير گرماي مطلوب خورشيد ونسيم خنک پرطراوتي(و خلاصه هر مکان و فضاي آرامشبخشي که بودن در آنجا را دوست داريد )دراز کشيده ايد ؛ احساس کنيد که نسيم دريا يا صداي آب شما را آرام و آرامتر مي کند ، خورشيد به صورت حرارتي مطبوع بر شما مي تابد و بدنتان را نوازش و گرم مي کند . حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر مي شوم ، دستهايم ، پاهايم ،کمرم ،سينه ام ،شکمم ،عضلات صورتم همه سنگين و سنگين تر مي شوند .دست چپم ، سنگين شده سنگين سنگين ، دست راستم شل و آرام شده سنگين سنگين ، گرم گرم ؛ هر نفسي که مي کشم مشکلات ، تنشها ،بيماريها و انقباضها از بدنم حذف ميشود و من آرام و راحتم ، پاهايم ، سينه ام و سرم سنگين و گرمند ، من راحتم من آرامم . در اوج نشاط وآرامش ، آسوده و راحت ، رها و آزاد و شاد و اميدوار .(دقت کنيد که تکرار اين کلمات و تصور کردن دوباره اجزاي بدن به صورتي آرام در افزايش کيفت آرامش شما بسيار مهم است).

10>تلقين خواسته ها> اين مرحله ، مرحله تلقين دقيقتر آمال است ؛ هر چه مي خواهيد و هر آرزوئي که داريد به صورت جمله اي کوتاه در ذهن خود بيان کنيد مثلا بگوئيد من هر لحظه به لحظه و روز به روز از هر لحاظ بهتر مي شوم يا من در درسها يا کارم موفق هستم ،يا من ثروتمندم ،يا من سالمم . حتما اين جملات را به زبان حال (نه اينکه از اين به بعد مي خواهم باشم)و با ساختاري مثبت بيان کنيد (ا زکلمات منفي و کلمه نه خودداري کنيد) . جملات را چندين بار تکرار کنيد و تصور کنيد که به هدف خود رسيده ايد .دوستان را ببينيد که برايتان شادماني مي کنند ، صداها را بشنويد که به شما تبريک مي گويند ، افراد و دوستان شما را در بغل کرده مي بوسند و موفقيتتان را تبريک ميگويند ، احساس بسيار بسيار خوبي داريد .خوش به حالتان.

11>بيدار شدن از خواب مصنوعي> آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد ، با هر شماره تنفس را تندتر کنيد کوتاه و سريع ، و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز مي کنم ، شاداب و سر حالم ، کاملا با نشاط و سرحال ، خوشحال و پر انرژي . انگشتان پاي راست را تکان بدهيد ، آنگاه انگشتان پاي چپ ،ساق پاي راست و ساق پاي چپ ؛رانها را به حرکت درآوريد ؛ پاها را بالا بياوريد ؛ دستهايتان را تکان دهيد ؛ گردنتان و عضلات صورت را منقبض کنيد ، تکان بخوريد ، شاد و سر حال چشمها را باز کنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال مي کنيد .( تذکر مهم اينکه در مرحله 11 حتما با تلقين معکوس ، حالت سنگيني و کرختي بدنتان را حذف کنيد مثلا بگوييد پاي چپم سبک شده ، دمايش عاليست و راحتم ، همچنين حتما تلقين کنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال و پر انرژي مي شوم ، تمام اعضاي بدنم در حالت عادي راحتتر و پر انرژي اند.)



نکاتي بيشتر:

> تقسيم کردن بدن به اجزاي بيشتربدين منظور است که عمل تن آرامي به آساني امکانپذير شود .زيرا مغز فرمانهاي جزئي را سريعتر از فرمانهاي کلي به اجرا مي گذارد . پس بدن خود را قسمت به قسمت شل کنيد تا به مرحله مفيد و موثر تن آرامي برسيد.

> مثالها ، ترتيب و جملاتي که در اين مراحل آورده شده بود بي شک ثابت نيستند ؛ بخصوص در مراحل 8 ،9 و 10 تا آنجا که مي توانيد قوه تخيلتان را به کار بگيرد .طبيعتا پس از انجام يکي دو بار مي توانيد متناسب سيستم روحي ، جسمي و نيازهاي خود آنها را تغيير دهيد و سعي کنيد تمام مراحل را براي خود سفارشي(Customize)کنيد .

> با توجه به تکنيکهاي NAC (علم تداعي عصبي شرطي ) در ابتداي مرحله 11 که شروع به برگشت به حالت عادي مي کنيد در ذهن خود تصور کنيد مثلا دست چپتان را مشت کرده ايد . بعدها در مواقع ضروري ، هر وقت و هر جا ، در جمع ، ماشين و محيطي شلوغ يا پرتنش که شما اين کار يعني مشت کردن دست چپتان را انجام دهيد و چشمهايتان را ببنديد ، بلافاصله احساس آرامش مي کنيد و امواج آلفا ، مغز شما را شاد مي کنند.

> در ضمن ذکر اين نکته نيز لازم است که منظور از گفتن فلان جمله در مراحل مذکور آن نيست که آنها را به زبان بياوريد بلکه بايد طوري بيان و احساس شود که کل وجود شما جملات مورد نظر را فرياد کند.

> مي توانيد جملات مورد نظر را با تنظيم زمانبندي مناسب ،همراه موسيقي اي ملايم بر روي يک نوار کاست ذخيره کرده و از آن در حين انجام دادن مراحل استفاده کنيد .

> مسلما رفتن به حالت Relaxation و اعمال مشابه براي عوض کردن اجتماع يا آدمهاي اطرافتان نيست بلکه روشي است تا شما را با روحتان آشتي دهد و قدرتهاي نامتناهي اي که خداوند متعال در اختيارتان قرار داده را به کنترل شما درآورد تا بوسيله آنها بتوانيد در برابر محيط ، موقعيتها ، فرصتها و افراد پيرامونتان بهترين تصميم و عکس العمل را به کا بنديد ...


Farewell

ديدن آرامش و شادي ديگران هميشه براي من انرژي بخش است
لذا با آرزوي رها شدن همه انسانها از بندها و زنجيرهايي که در واقع خود به جسم و روح خود کشيده اند شما را به يگانه منبع بي نهايت انرژي ، ايزد بزرگ ، مي سپارم...
تا خود نخواهيد هيچ تغييري رخ نمي دهد ...
اميدوارم در نهايت آرامش و اطمينان باشيد درحالي که سرشار از انرژي ، نشاط و اشتياق هستيد...
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

بیوگرافی گوگوش

گوگوش : شاه ماهي موسيقي ايران بي شك كسي جز گوگوش نيست كسي كه به خاطر سكوت بيست و دو ساله اش مورد توجه همگان بويژه هنرمندان و نويسندگان بوده و علاوه بر نوشتن كتابهايي در مورد او و زندگيش و ساختن فيلم ، بسياري از ترانه هاي او نيز بازسازي شده و توسط خوانندگان زيادي مجددا اجرا شده است مثل ابي ، مارتيك ، هاتف ، نوش آفرين ، شهرزاد سپاهانلو و... حتي « گنايا كوبي » خواننده سوئدي نيز ترانه « صداي پا » را به فارسي اجرا كرده است و شهبال شب پره براي « گروه سيلوت » ترانه اي با نام « پلي به گذشته ها » در مورد گوگوش ساخته است . همهء اين توجهات مرهون شناختي است كه در طول سالهاي سكوت ، ديگران نسبت به گوگوش و كارهاي او پيدا كرده اند.




فائقه آتشين ملقب به گوگوش در 18 بهمن 1329 در خيابان سرچشمه تهران از پدر و مادر آذربايجاني كه از مهاجران آذربايجان شوروي سابق بودند متولد شد. نام فائقه را بر وزن نام مادرش فائزه براي اوانتخاب كردند. در سن دو سالگي پدر و مادرش از هم جدا شدند.گوگوش يك برادر تني كوچكتر داشت كه در سن 24 سالگي براثر رماتيسم قلبي درگذشت و سه برادر ناتني ازپدرش و يك برادر و يك خواهر ناتني از مادرش كه بعد از جدايي با يك مردكليمي ازدواج كرده بود دارد. درهمسايگي آنها يك خانواده ارمني زندگي مي كردندكه او را ازكودكي با نام گوگوش صدا مي زدند و با اينكه گوگوش معمولا اسم مرد ارمني است اما اين اسم براي هميشه ماندگار شد و بعدها كه اوكار هنري را شروع كرد همين اسم را روي خودش گذاشت


پدر او صابرآتشين دركار نمايش بود و در آن سالها در سقاخانه ها برنامه اجرا مي كرد در سالهاي كودكي گوگوش همراه پدرش به محل كار او مي رفت وتا سه سالگي همكار پدرش در عمليات آكروباتيك روي صحنه بود و در سه سالگي با شيرين زباني و استعداد زياد نشان دادكه چگونه مي تواندكارآوازه خوانان و رقصندگان حرفه اي را تقليدكند وكم كم در برنامه هاي پدرش نقش اصلي را پيدا كرد و دو برابر پدرش دستمزد مي گرفت.گوگوش در سن 8 سالگي كارخوانندگي را در برنامه هاي صبح جمعه راديو ايران شروع كرد پس از آن در سنين نوجواني شروع به اجراي برنامه دركاباره هاي بزرگ تهران كرد. اولين كاري كه به طور مستقل اجرا كرد ترانه قصه وفا ساخته پرويزمقصدي بود. دراوخر دهه 50 همراه باگسترش استفاده از تلويزيون و برنامه هاي موسيقي و رقص ، اين دستگاه ارتباطي جديد فضاي جديدي براي هنرنمايي هاي گوگوش بوجود آورد و او از اين طريق توانست به مشهورترين خواننده آن دوران تبديل شود


دامنه شهرت گوگوش و محبوبيت او خيلي سريع از مرزهاي ايران فراتر رفت و دركشورهاي فارسي زبان ديگر مثل افغانستان و تاجيكستان محبوبيت زيادي پيدا كرد. براي خيلي از علاقمندان و مردم در اين كشورها گوگوش يكي از برجسته ترين سمبل هاي هنرايراني و هنرمندي بودكه راه را براي شناسايي ديگران بازكرد. در دوران پربار اما كوتاه فعاليت هاي حرفه اي گوگوش درعرصه موسيقي پاپ در ايران او با ترانه سرايان و آهنگسازان متعددي همكاري كرده است كه اكثرآنها شايد بهترين آثارخود را به زبان گوگوش و با كمك خلاقيت و توانايي هاي ويژه او توانستند به آهنگ هاي به يادماندني تبديل كنند. واروژان ، پرويزمقصدي ، جهانبخش پازوكي ، حسن شمائي زاده ، شهريارقنبري و ايرج جنتي عطائي هريك دوره اي كوتاه يا بلند اما بسيار موفق از همكاري با گوگوش را تجربه كرده اند. از يادگارهاي گوگوش براي دختران ايراني شلوار پسرانه و موي كوتاه پسرانه معروف به موي گوگوشي بود.گوگوش بعد از انقلاب ازصحنه هنر دور شد و با وجود همه فشارها و شايعات ازايران خارج نشد و حتي يكبار نيزكه براي ديدن فرزندش كامبيزقرباني از ايران خارج شده بود مجددا به ايران بازگشت تا اينكه در سال 1379 بعد از22 سال سكوت ، اولين كنسرت خود را در ترنتوي كانادا به روي صحنه برد و با آلبوم زرتشت شعري از نصرت فرزانه و آهنگي از خود گوگوش وگيتار بابك اميني به عالم هنر بازگشت.



  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

زندگینامه مهسون

هر آدمی که زندگی می کنه دارای یک رویا یک زندگی نامه و یا یک رمان هست. مال یکی حزن آور ویکی پرنشاط ویکی زندگی تاریکی داره. هر انسانی از تاریکی می آد وبه تاریکی می ره. شما توان تعقیب سالهای مه آلود گذشته رو ندارید. در این نوشته تنها بخش کوچکی از زندگی من رو می تونید پیدا کنید. مادرم فاءقه آریک و پدرم چرکزبازنجیر در یک بیمارستان دولتی در بینگل با هم آشنا میشن وازدواج می کنن.مادرم از شوهر قبلی خودش دارای سه فرزند و از دیگر شوهرش صاحب یازده فرزند شد که اونها رو تا حد جدایی پیش برد. مادرم من رو چهار ماه حامله بود که از پدرم جدا شد و به دیار بکر کوچ کرد.چهارمین و آخرین بچهء خودش رو به دنیا آورد و اسمش رو عبدالله گذاشت. عبدالله اسمی است که مادرم روی من گذاشت. در پنج سالگی با تعویض شناسنامه توسط پدرم اسمم ماهسون شد.
دیاربکر:
به عبارتی دیگر دیاربکر با تاریخ 9000 ساله و اولین مرکز مسکونی دنیا و منطقهء گسترده تمدن انسانیت با تاریخ وخاک جادویی. دیاربکر سرزمین ضیاءگوکالپ ها وعلی امری ها- سلیمان نظیف ها و احمد عارف ها و سرزمین بلبل ترانه ها جلال. دیار بکر سرزمین خوش آوازه خوان ها سرزمین مارها ، عقرب ها، رنج ها، سختی ها و به همان اندازه دیار بکر سرزمین پر غرور.
در منطقهء عرب شیخ این شهر در خانه ای که مجموعا" یک اتاق داشت به دنیا اومدم. برادرهای ناتنی ام که از شوهر قبلی مادرم بودند (اسماعیل آریک ، محمود اریک و مصطفی آریک) از به دنیا آمدن من خیلی خوشحال شدند و منو مثل برادر تنی خود بزرگ کردند.من شوکت پدری رو از اونها دیدم چون اصلا" پدرم رو نمی شناختم. اولین بار پدرم رو یه دفعه در 6 سالگی از دور دیده بودم. از شش سالگی به بعد در بعضی تعطیلات شش ماهه که به دیدار مادربزرگم می رفتم پدرم و بقیه برادرانم رو تنها در اون زمان می تونستم ببینم. دوره ابتدایی رو در مدرسه ابتدایی سلیمان نظیف و دوره راهنمایی رو در مدرسه علی امری و دبیرستان رو در مدرسه جمهوریت دیار بکر خوندم.
شروع موسیقی:
پسر خاله ام آیخان باران در بین آقوام آدم دوست داشتنی ای هست و خیلی هم خوب ساز می زد. دفعه اول در برابر آیخان لرزان لرزان اولین شعری رو که یاد گرفته بودم خوندم. آیخان تحت تاثیر صدام قرار گرفت.از اون روز به بعد آیخان کار مداوم رو با من آغاز کرد. حضور اول من در صحنه در دبیرستان جمهوریت به تحقق پیوست. مادرم و برادرانم دکتر یا مهندس شدن من رو میخواستند. تاثیر موسیقی روی من خیلی زیاد بود. هر روزم با موسیقی می گذشت.در ذهنم آواز خواندن در کنسرت ها رو پرورش می دادم. به سختی می تونستم تصمیم بگیرم که مهندس خواهم شد یا دکتر ویا یک هنرمند.در سال 83 و 84 در فستیوال دیار بکر در مسابقات آواز خوانی برای مطرح شدن خودم رو آزمودم. در دومین دوره شرکت در مسابقات برای اول شدن مصمم بودم. در سال 84 در دیاربکر کاست آماتوری من توسط یک راننده اتوبوس ( محمد تاریح) به گوش تهیه کننده ای به نام مصطفی گونش رسید و مصطفی گونش صدای منو خیلی پسندید و منو به استانبول دعوت کرد.برای موفقیت و رسیدن به هدفم 1800 کیلومتر مسافت روبه اون شهر کهن طی کردم. سوالات زیادی در ذهنم وجود داشت. در بین میلیون ها نفر انسان در در چنین کلان شهری چه کسی می دونه که زندگی چقدر سخته؟ خیالات و امیدهایی داشتم اما از یک طرف ترس و وحشت هم داشتم.زندگی تا پایان عمر ، برای دنیا ، عشق، غم، حسرت، غربت. مجادله من در سال 84 در ماه سپتامبر با ورودم به استانبول شروع شد.
استانبول:
جایی که همسایه همسایه رو نمی شناسه ، آدم آدم رو نمی شناسه،این شهر استانبوله. چطور ساکنان استانبول به اونجا کوچ کردند و اومدند هم ترسناکه هم پر رمزو راز و هم باز پس گیری شهر ( از دست قوم اشغالگر شهر) به نظر من خیلی زیباست. چگونگی اون رو هیچکس به درستی نمی دونه. آلبوم اولم رو در سال 84 در ماه کاسیم ( نوامبر) به دنیای موسیقی عرضه کردم. در پی اون 7 آلبوم دیگه اومد 5 .سال تموم گذشته بود. در این مدت خونه ام اتاق شماره 314 هتل لاله بود.این هتل در جاده مسیح پاشا گل سرسبد هتل ها بود. در سال 89 تصمیم گرفتم برای تهیه البوم و هرچه زیبا شدن کارهام در موسیقی و وارد شدن به عرصه کنسرواتوری در امتحان دانشگاه شرکت کنم. دانشگاه دولتی فنی موسیقی ترک.
سالهای کنسرواتوری:
مکان اجرای موسیقی. اولین کنسرواتوری موسیقی ترک در ترکیه.در سیاست موسیقی مدرسه موسیقی کم بود. اما چه افسوس که در اثر سستی دولت یک مدرسه موسیقی موجود بود. در مقابل این سیستم آموزش ضعیف من اراده قوی ای داشتم. مدرسه آموزشی هنرمندان ترکیه متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده بود و دیگر یک موسسه مورد علاقه نبود و ارزشی نداشت. جهانی شدن هنر مرهون ارزش پیدا کردن هنر میان جوامع و مردم هست. امیدوارم سیاستمردانی که به هنر و هنرمند ارزش قایل میشن مسوول موسسه های آموزشی بشن.
بازگشت به موسیقی:
در سال92 با حلمی توپ اوقلو آشنا شدم که به من پیشنهاد یه البوم کرد. من با این پیشنهاد که بعد از 4 سال به من شده بود در سال 93 با آلبوم نامی عالم بویسا کار حرفه ای خودم رو آغاز کردم.
ورود به صحنه:
در سال 94 در کازینوی چاکیل به همراه بولنت ارسوی ( خواننده) به صحنه رفتم.
اولین سریال:
در سال94 برای استار تی وی سریال عالم بویسا رو در چند قسمت کار کردیم.
در سال 93 بود که مصمم شدم به:صلح،دوستی،برادری،ساخت اثری جهت محبت،با هم بودن ،دین،زبان،مذهب،یه دیدسیاسی جداگانه.
با عصر تکنولوژی همراه شدن.یک موزیسین تولید کننده و مدیروسازمان دهنده باشم.سرمایه گذاری برای موسیقی.نمونه کامل یک هنرمند بودن. دست کم هر 2.5 و یا 3 سال یک آلبوم ساختن.با زنان به برنامه نیامدن.تصدیق اولین ها. (آماتور ها)به با ارزش ترین انسان ها اهمیت قایل شدن. سالی که در استانبول بودم هر روزش جدا ، هر لحظه اش یک غم جداگانه و یک مجادله در سالهای مه آلود گذشته مقاطع رو گذروندم   
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

زندگی نامه ابرو گوندش

ابرو گوندش 12 اکتبر 1974 در استانبول به دنیا اومد .ابرو به عنوان یک فروشنده در یک فروشگاه لباس کار میکرد تو همون سالها چند تا از مشتریها که صدای ابرو رو شنیده بودن فهمیدن که صدای ابرو قشنگه و اون رو به Neshe Demirket) شرکت موزیک ) بردن . و خواستن صدای اون رو به عنوان یک صدای خوب و زیبا به همه اعلام کنن . اون شرکت چون اون زمان هنوز تشکیل نشده بود برای اینکه صدای ابرو رو ضبطش کنن ابرو رو به دست آقای Selchul Teki و یکی از مشتری ها سپردن . و ابرو هم با این 2 آدم معروف موزیک اون زمان همکاری کرد قبل از اینکه ابرو آلبومی بده بیرون و معروف بشه برای اینکه بتونه رو صحنه خوب کار کنه و به صحنه عادت کنه به نزد خانم امل سایین رفت و پیش اون کار کرد . خواننده زیبا در مدّت زمان کوتاهی برای اینکه آلبوم بده بیرون شروع به کار کرد . سال 1993 آلبوم اوّلش به نام Tanri Misafiri )مسافر الهی) در دنیای موزیک محشری به پا کرد صاحبان شرکت موزیکی که ابرو اونجا بود با این آلبوم میلیونها پول در آوردن که ابرو با این آلبومش چند تا جایزه گرفت سال 1994 در کانال Keral به عنوان بهترین خواننده زن تا 3 سال جایزه رو گرفت. ابرو بلافاصله بد از اوّلین آلبومش دوّمین آلبومش رو به نام Tatli Bela )عشق شیرین) شروع به ساختن کرد و بعد از چند وقت که آماده شد اون رو پخش کرد خواننده جوان تو این آلبوم آهنگهای رمانتیک خوند. آلبومه سوّمش سال 1995 به اسم Ben Daha Buyumedim )من هنوز بزرگ نشدم) پخش شد تو این آلبوم آهنگهای Firtinalar )طوفانها) و Chok Mu Gordunuz )آیا شادابی را برای من زیاد دانستی (عصیان میکنه این آلبومه ابرو سرآغاز دوستی ابرو با سردار اورتاچ بود.چهارمین آلبومش به اسم Kurtlar Sufrasi ) سفره گرگها) بیرون اومد در این میان پیشنهاد بازیگری به ابرو میشد و اون تو سریالهایی که اسم آلبومش رو داشتن به عنوان نقش اوّل بازی میکرد. بد از 2 سال فاصله ساله 1998 آلبومه Sen Allahin Bir Lutfusun (تو لطفی از جانب خداوند هستی) به همکاریه ........ به بازار موزیک میاد آهنگ 12 در این آلبوم به طرز و روش خوده ابرو بوده . ابرو سال 2000 با 1 آلبوم خیلی جدیدی ظاهر شد به اسم Don Ne Olur (برگرد چی میشه ؟). توی استودیو وقتی داشت میخوند جلویه فیلمبردارا خونریزی مغزی میکنه و به زمین میوفته بد از اینکه مدّتی در بیمارستان بود یک مدّته طولانی استراحت کرد و مجبور شد از طرفداراش دور بمونه. طرفداراش برای اینکه نسبت به ابرو ابراز علاقه کنن با خریدن آلبوم Don Ne Olur اون سال بالاترین رکرده خرید آلبوم در ترکیه رو رقم زدن . توی این آلبوم که کارگردان اون آقای تاریک آقانسی بود آهنگهایی از آهنگسازانه جوانه اون سال بود آهنگه Hata )خطا) که مال Sezen Aksu بود در این آلبوم جای گرفته بود توی این آلبوم 1 سورپریز هم بود که آهنگ Deli Deli )مجنون مجنون ) بود که آهنگه بچه ها بود بعد از یک استراحت طولانی شبه 11 مارس 2000 در مرکز Bestenci کنسرتی اجرا کرد که پول این کنسرت رو به بیمارستان بخشید <><><><><> . بعد از اون هم در سال 2001 آلبوم جدیدش رو به اسم Ahdim Olsun به بازار عرضه کرد که خیلی این آلبوم زیبا هست و به خاطر کلیپهای زیادی که این آلبوم داشت خیلیها رو به خودش جذب کرد . بعد از اون یک سال استراحت کرد و در پایان سال 2003 آلبوم جدید خودش رو به نام Şahane عرضه کرد که در این آلبوم حرفهای نگفته خودش رو گفته در این آلبوم آهنگی به نام Alev Alev هست که ابرو این آلبوم رو با این آهنگ تبلیغ کرد . بهترین آهنگ این آلبوم هم از نظر معنی آهنگ Ben Insan Değilim) من انسان نیستم؟ (هست . بعد از آلبوم شاهانه که بسیار زیبا بود در آخر سال 2004 هم آلبوم Bize de Bu Yakisir رو عرضه کرد که در ترکیه رتبه سوم رو به دست آورد . این آلبوم 13 تا آهنگ زیبا داره که کل آهنگهای ابرو تا سال 2004 به 112 آهنگ رسیده

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

داستان من

"فــــرشته هایی از زمیــــــــن"

"خط عراق غوغا بود.تانکهاي عراقی آرام آرام به چپ و راست می رفتند.صدای تانکها فضا را پر کرده بود.عراقيها گاهی نور افکنهای تانکها را روشن می کردند و به اطراف می چرخاندند و گاهی هـــــم به سوی آسمان می گرفتند؛گويي می خواستند آسمان را با آن روشن کنند. شايد هم می ترسيدند بسيجيها ممکن است از آسمان به آنها حمله کنند!.
ساعت حدود ده شب را نشان می داد و به پايان نگهبانی من ، دو ساعتی باقی مانده بود. امشب ،شب عجيبی بود؛ چون برعکس شبهای گذشته که آسمان پر بود از منورهای دشمن، امشب از آن منورها خبری نبود. تنها گاه و بی گاه به فاصله يک ربع صدای فِش فِش منوری در آسمان شنيده می شد. منور فش فش کنان نور ضعيف خود را به تاريکی نشان می داد و پس از مدت کوتاهی خاموش می شد و آنگاه بود که دشت بار ديگر در تاريکی مطلق فرو می رفت. تک و تنها توی کانال جلوی جاده خاکی که به اسکله امتداد داشت، مشغول نگهبانی بودم. لبه های کانال پر بود از علفهای خود رو که بوی خاصی را در فضا می پيچاند. بچه های گردانِ فاطمی که به تازگی از شمال آمده بودند، در سی - چهل متری من، يعنی درست پشت جاده خاکی پناه گرفته بودند و مسووليت نگهبانی از آنها را به من و چند تا از بچه های جديد داده بودند تا ضمن آموزش ، بيشتر با منطقه عملياتی آشنا شويم.تجربه زيادی نداشتم؛ نوجوان هفده ساله ای بودم و اولين تجربه عملياتی خود را می گذراندم. در آن لحظات حساس سعی داشتم آموزشهای مربی پادگان را به خاطر بياورم و آنها را هنگام نگهبانی بکار بندم. مسووليت سنگينی را به دوش خود حس می کردم. آن گردان به اميد من و نگهبانهای ديگر خاطرش آرام بود. اگر اشتباه کوچکی می کردم، جان افراد گردان به طور حتم به خطر می افتاد.
باد سردی در منطقه وزيدن گرفت؛ کلاه کاپشن جنگی ام را به سر کشيدم. جعبه نارنجکها را کنترل کردم تا بودنشان مطمئن شوم. از قبل ضامن نارنجکها را بالا آورده بودم تا هنگام عمليات آسانتر خارج شوند... .
در همين حين از سمت چپ کانال صدای خش خش بی سيمی به گوشم خورد. سريع اسلحه ام را به سمت صدا گرفتم. دو سياهی را ديدم که نيم خيز به طرفم می آيند. با صدای بلند با بی سيم مشغول صحبت بودند. خوب گوشمرا تيز کردم؛ به فارسی لهجه دار حرف می زدند. فرياد زدم« ايست...!ايست...!» اما انگار نه انگار که چيزی شنيده باشند، باز به حرکت من به سوی سنگر من ادامه دادند. فکر نمی کردند که هر لحظه امکان دارد آنها را به رگبار
ببندم. فکر کردم شايد صدايم را نشنيده اند. گلويــــــم را صاف کردم و دوباره بلندتر از قبل ، فرياد زدم:
«ايـــــــــست...! » اينبار صدايي از جلو شنيدم که گفت:« چی چی رو ايست...؟! اگه راس می گی به تانکهای عراقی که دارن جلوت رژه می رن ايست بده! زورتُ به خودی می رسونی...؟! » حســـابی تعجب کرده بودم. حالا ديگر نزديکم شده بودند. همان صدا گفت:« ســـلام اخوی، خسته نباشی ! » دو نفر بودند. يکی در حدودِ نوزده – بيست ساله که بی سيمی روی دوشـــش انداخته بود و آنتن آن را با دست خم کرده بود؛ ديگری هم که دو کــــلاش در دستش گرفته بود، دو- سه سالی بزرگتر از رفيقش به نظر می رسيد. جواب سلامشان را دادم. با لهجه ای شبيه جنوبـــی ها سوال کرد:« بچـــه کجايي؟!» گفتــــــــــــم:« تهران...» ابروهايش را بالا انداخت و گفت:« هـــا ! از بچه های لشکر بيـــــــــــست و پنج هستی؟» جواب دادم:« بله، گردان سيـــــــد الشهداء(ع) » بعـد ادامه داد:« اگه بچه تهرانی پس زرنگيِــــــت کو؟! آخه مرد مؤمن، تو اينجا وايسادی و يه گله تانک دارن جلوت رژه می رن...؟!» اينبار با لحن تندی گفتـــــم:« خب وقتی اجازه ندارم از اين جلوتر برم می گی چيکار کنم؟! بچه های گردان پشت جاده منتظر يه موقعيت مناسبن تا حمله رو شروع کنن...» هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که دادَش به هوا رفت که:« موقعيت مناسب کدومه؟! ايــــنا همش بهونه ی! از اين موقعيت بهتر نمی شه! تازه از کجا معلوم، شايد عراقيـــا زودتر به شما حمله کنن...؟!» گفتــــــم:« مگه از جلو اطلاع داری؟!» چشمهايش را کمی درشت کرد و متعجبانه گفت:« بَـــــه! پس فکر کردی الان ما داريم از کجـــا مياييم؟! همين بيست دقيقه پيش لای تانکـــا شون بوديم! آماده حملـــه اند! حيف که نارنجک به اندازه کافی همراهمان نبود و گر نه... راستی اخوی اين دور و برا نارنجک پيدا نمی شه؟!» با خوشحالی گفتـــم:« اتفاقــــاً چيزی که اينجا زياده نارنجکه! يه جعبه دست نخورده اينجاس! مال خودِ عراقياس...» با شنيدن حرف من، از خوشحالی نزديک بود پرواز کند!. جعبه نارنجکها را از داخل سنـــــــگر بيرون آوردم و گذاشتم روی کيسه های پر از خاک سنگر. دستی به جعبه کشيد و در آن را باز کرد. لبخـــندی بر گوشه لبهايش نشست و زير لب چيزی گفت که متوجه آن نشدم. نمی دانم چطور شد که به آنها اعتماد کردم و نارنجکها را به آنها دادم. بی سيم و اسلحه ها را پيش من به امانت سپردند و پس از طلب حلاليت و وداع، با يک حرکت سريع توی کانالی که توسط بچه های رزمنده برای شناسايي کنده شده بود، پريدند و نيم خيز به سمت خط عراقيها شروع به دويدن کردند. عجب شجاعتی داشتند! ای کاش ميتوانستم همراهشان بروم. اگر آنها رزمنده بودند، پس من چه بودم؟! شايد به قول بچه ها لرزنده...!
حدود نيم ساعت از رفتنشان می گذشت، اما هيچ خبری از آنها نبود. دلشوره عجيبی داشتم و سخت نگرانشان، که
مبادا برايشان اتفاقی بيفتد... در همين افکار بودم که ناگهان آسمان برقی زد و به دنبال آن، صدای انفجار مهيبی
دشت را به لرزه انداخت. خوب نگاه کردم. شعله های آتش بود که زبانه کشان به سوی آسمان می رفت. خط عراقيها کاملاً روشن شده بود.حدس زدم که شايد کار آن دو نفر باشد! طولی نکشيد که انفجار دوم و بعد انفجارهای بعدی، يکی پس از ديگری ديده و شنيده می شد. صدای تکبير رزمنده ها بلند شده بود. بی اختيار قطره ای اشک از گوشه چشمانم لغزيد. شعله های آتش دوازده تانک عراقی را در کام خود فرو برده بود و اين خط عراق بودکه در آتش می سوخت... .
آن دو بسيجی شجاع در آن شب باعث شدند که گردان ما خط عراق را به آسانی تصرف کند! با آنکه فرماندهان از قبل پيش بينی کرده بودند که خسارات سنگينی بر گردان ما و گردانهای مجاور، از جمله همين گردان تازه رسيده وارد خواهد شد، اما با رشادت آن دو جوان بسيجی که ياد شهيد حسين فهميده را دوباره در اذهان زنده کرده بودند،چنين نشده بود.وقتی در پشت خاکريز دشمن به طور کامل مستقر شديم، از بچه های گردان شنيدم که می گفتند:« ديديد که چطور فــــــرشته ها از آسمان به کمکمان آمدند؟!» و من که همه ماجرا را می دانستم، به آنها گفتم:« نه اشتباه نکنيد! اينبار فرشته ها از آسمان نبودند که به کمکمان آمدند، بلکه آن فرشته ها فرشته هايي از زمين بودند... .»
بـــعدها فهميدم که آن دو بسيجی شجاع از لشکر صاحب الامر(ع) بودند و هنگامی فهميده بودم که به ديدارمعبودشان شتافته بودند... . "

نویسنده: حـــــامد الهی – گنــــــبد کاوس
دارنده مقام نخست شهرستانی و نهم استان مازندران د ر سال   
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

داستانی که من نوشتم

"ماهــی مــــن "
" پول خورده ها و يک اسکناس پنجاه تومانی چروکيده را برای چندمين بار در ته جيبم وارسی کردم.دلم پر بود از شوق کودکانه .
حدود يک ساعت به تحويل سال نو مانده بود.توی پياده رو مثل يک ماهی کوچک که گويی در تور جمعيت گرفتار شده به سختی عبور می کردم...
ســر را به يک گلفروشی رسيدم.يک حوض بزرگ پــراز ماهی قرمز ، پشت ويترين مغازه بود؛ ولی از صاحب گلفروشی خبـــری نبود. به مشتريهای داخل گلفـــروشی نگاه کردم که مثل مور و ملخ به هم می پيــچيدند. از اولين نفری که از مغـــــــــــــازه خارج شدپــرسيدم :«آقا ببخشين ! اين ماهيــا مال کيه؟!»مــــرد پوزخندی زد و گفت:«خب معلومه ديگه مال صاحبــــــشه !»و خنده بلندی کرد و رفت. از اين طرز برخوردش ناراحت شدم ولي اهميتی ندادم. دوباره توی مغازه را نگاه کردم تا بلکه بتوانم صاحب آن را پيدا کنم. از خانمی که در حال بيرون آمدن از مغازه بود ساعت پرسيدم؛ بدون اينکه به ساعتش نگاه کند گفت: «هنوز يک ساعتی مونده پسرم !»فکر کردم با اين شلوغی نمی توانم خودم را اينجا معطل کنم؛ با عجله از بين جمعيت به هم پيوســــــته مردم عبور کرده و به دنبال ماهی فروشی ديگری رفتم. توی پياده رو از يک پسر بچه تقريباً همسن و سال خودم پرسيدم:«آقا پسر ! اين دور و برا ماهی فروشی نمی شناسی ؟!» تندی جواب داد:«چرا ! دو تا خيابون پايين تر کنار قصابی يه ماهی فروشی هست...!» بدون معطلی و با سرعت به طرف ماهی فروشی ای که پســـرک گفته بود، دويدم. طولی نکشيد تا توانستم آن را پيدا کنم. وقتی از دور جمعيت نسبتاً زياد مردم را که برای خريد ماهی ايستاده بودند را ديدم، با خوشحالی به آن طرف رفتم. بـه آکواريوم بزرگی که پر بود از ماهی های ريز ودرشت قرمز رنگ، نگاهی کردم و از مردی که ماهی می فروخت پرسيدم:«اين ماهی سه دم چنده؟!» مرد ماهی فروش همانطور که مشـغول گرفتن ماهی بود، نيم نگاهی به من کرد و با لهجه خاصی گفت:«چقدر عجله داری عامو ! مگه صفُ نمی بينی؟! برو ته صف واستا تا نوبتت بشه... !»سرم را پايين انداختم و به ناچار به آخر صف رفتم؛ مدتی ايستادم تا نوبتم شد. ماهی فروش با صدای گرفته و خش دار گفت:«آها ! حالا نوبت تو شد ! خب پولتُ بده ببينم !» اسکناس دويست تومانی را که تو مشتم نگه داشته بودم را به او دادم. مرد نگاهی به دويست تومانی چروکيده کرد و گفت:«هميــن ؟! اين که کمه عامو !يه صد تومنی ديگه هم بده !» دست بردم توی جيب کاپشنم و از ميان چند خورده اسکـــــناس و سکه، دو سکه پنجاه تومانی پيدا کرده و به او دادم. ماهی فروش نگاهی به سکه ها کرد و همانطور که کلاهش را روی سرش جابجا می کرد گفت:« خب , حالا تُـنگ آوردی يا نه ؟!» گفتـــم:« نه ، يادم رفت !» مرد ماهی فروش مکثی کرد و گفت:« اشکالی نداره ! توی نايلون می ندازم.» بعد يک نايلون گرفت و تا نصف ، درون آن آب ريخت و يک ماهی قرمز سه دُم را توی آن انداخت؛ نايلون را به دستم داد و گفت:« مواظب باش نخوری زمين... »ســـرم را تکانی دادم و با هيجان نايلون ماهی را از مرد گرفتم و بعد از خداحافظی ، لی لی کنان به سوی خانه به راه افتادم... .
در راه همه حواسم به نايلون ماهی بود که مبادا به جايي بخورد. باز به همان پياده روی شلوغ رسيدم. مردم دسته دسته و با عجله در رفت و آمد بودند تا هر چه زودتر، هنگام سال نو در خانه هايشان باشند. حالا ديگر چيزی به تحويل سال نو باقی نمانده بود؛ فقط نيم ساعت !. به هــــر زحمتی بود خودم را از لای جمعيت انبوه مردم بيرون کشيـــــــــــــدم و به آن طرف خيابان رفتــــــــــم. نزديکيــهای خانه رسيده بودم که ديدم جوی آب جلوی کوچه مان بر اثر باران شديد بالا آمده و تا پياده رو و قسمتی از کوچه را آب گرفته که گذشتن از آن را سخت کرده است. چاره ای نداشتم و مجبور بودم از جوی آب بپـــرم و وارد کوچه شوم. همين کار را هم کردم ؛ ولی وقتی که خواستم از روی جوی آب بپرم پايم بدجوری سر خورد و محکم به روی زمين و توی جوی آب ا افتادم و قسمت زيادی از لباسهايم خيس شد؛ نايلون ماهی از دستم رها شدو توی آب افتاد؛ زود از روی زمين بلند شدم و هول و هراسی که پيدا کرده بودم شروع کردم به گشتن نايلون ماهی ام توی اون همه آب... !
بغض گلويم را گرفته بود و قلبم به تندی می تپيد. هــــــــــــر چه بيشتر می گشتم کمتر نتيجه می گرفتم. آخر سر که ديدم کاری از دستم ساخته نيست رفتم پای درخت سر کوچه نشستم و مثل بهت زده ها چشم دوختم به جوی آب . همانطور مانده بودم که چه بايد بکنم ، که چشمم افتاد به يک نايلون که آب داشت آن را با خود می برد؛ تندی بلند شدم و به طرفش رفتم. دستم را دراز کردم و آن را گرفتم؛ ولی توی آن چيزی نبود.
با سرعت دويدم جلوی سه راهی جوی آب که آب را به دو طرف جريان می داد؛ مقداری آت و آشغال آنجا جمع شده بود. کاپشنم را درآوردم و به شاخه شکســـــــته درختی آويزان کردم، آستينم را بالا زدم و دستم را تا آرنج داخل آب کردم. در ايـــــن هنگام آسمان برقی زد و بعد از آن باران شديدی شروع به باريدن کرد. می دانستم که مادر الان خيلی دلواپسم شده ولی چاره ای نداشتم بايد با ماهيم به خانه بر می گشتم. زود به طرف کاپشنم رفتم و آن را برداشته و پوشيدم. پيرمردی که با عجله از آنجا می گذشت، ايستاد و با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:«چيــــــــزی گم کردی بابا ؟!»در حالی که حسابی خيــــس آب شده بودم، گفتم:«ماهيم...ماهيم افتاده تو آب...!» پيـــرمرد لبخندی زد و گفت:« ولش کن بابا جون! اونُ ديــــگه آب برده...!» و همانطور شتابان به راهش ادامه داد و رفت. با حرفهای پيرمرد بغض بيشتری توی گلويم نشست و بی اختيار چند قطره اشک روی گونه هايم لغزيـــــــــــــد... .
دستم را توی جيـــب کاپشنم بردم و مقدار پولی که داشتم را شمردم؛ ولی اينکه نصف پول ماهی هم نمی شد!. چه آرزوهايي که نداشتم؛ همه با يک اشتباه به باد رفت.امسال سفره هفت سين را خودم چيده بودم و همه کارهايش را هم خودم کرده بودم؛ مثل رنگ کردن تخم مرغها و کاشتن سبزه ها؛اما فقط جای تنگ ماهی خالی بود. حالا ديگر نه پول داشتم که ماهی بخرم و نه روی برگشتن به خانه را... همانطور که با خودم کلنجار می رفتم، متوجه شدم چند نفری به طرفم می آينديک خانواده بودند. آقايي که معلوم بود پدر خانواده است نزديکم آمد و دستی به سرم کشيد و پرسيــــــد:« چيــزی شده پســـرم؟!» نگاهی به چهرۀ متبسم
مــــرد کردم و با صدايي بغض آلود گفتم:« ماهيـــم افتاده توی آب... !» و همه ماجرا را برايشان تعريف کردم . مرد همانطور که به حرفهايم گوش می داد انگار که يکدفعه چيزی به خاطرش آمده باشد، نايلونی که سه ماهی قرمز در آن بود را از دست دختر کوچکش گرفت و از کنار جوی آب نايلون کوچکی پيدا کرد و توي آن تا نصف آب ريخت و يکي از ماهي ها را توی آن انداخت و آن را به دستم داد و گفت:« ديگه ناراحت نباش پسرم! حالا برو، برو که نزديک عيده...!» از تعجب خشکم زده بود؛ از خوشحالی نمی دانستم چه بگويم. بدون هيچ حرفی به طرف خانه شروع به دويدن کردم . بی اختيار لحظه ای ايستادم، برگشتم و رو به آنها فرياد زدم :« خيلی ممنون از عيديتون! سال نو تـــون مبارک باشه...!» و بعد اين بار با احتياط بيشتری به سوی خانه به راه افتادم... .
اما هنوز فکر ماهی خودم که توی آب افتاده بود، لحظه ای رهايم نمی کرد. توی دلم گفتم که برگردم تا شايد بتوانم پيدايش کنم!. دوباره به همانجا برگشتم. ســــر نايلون ماهی را گره زدم و آن را به درختی آويزان کردم. شاخه کوچکی از درخت کندم و توی جوی آب فرو بردم ؛ همانطور که آنرا توی آب می چرخاندم، ناگهان احساس کردم که به چيزی گير کرده؛ سعی کردم آن را بيرون بکشم. وقتی بيرونش آوردم ، نمی توانستم آن چيــــزی که می ديدم را باور کنم؛ اين همان ماهی من بود که توی آب افتاده بود. بالاخره پيدایش کردم. با خوشحالی فرياد زدم:« ماهيـــمو پيدا کردم...ماهيـــمو پيدا کردم...!» چند نفری که از آنجا می گذشتند با صدای من خنديدند. بعد از پسر جوانی کمک گرفتم ؛ او نايلونی که ماهی تويش بود را برايم پر از آب کرد و به دستم داد. حالا ديگر با دو تا نايــــلون که توی هر کدام يـــک ماهیِ گلی بود، به طرف خانه راهی شدم... .
توی راه، جواد - دوستـــــــــــم -– را ديدم . پرسيــد:« سعيــد! ماهياتو از کجا خريدی؟» گفتم:« چهار پنج تا خيابون بالاتر کنار يه قصابی...!» هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع به دويدن کرد. صدايش کردم و گفتم:« جواد صبر کن! من يه ماهی اضافه دارم، بيا يکيــــشُ بهت بدم!» جواد برگشت و با لبخند به طرفم آمد. نايلون ماهی ای که آن مرد مهربان داده بود را به او دادم... در اين هنگام از بلندگوی مسجد محل، سال نو را اعلام کردند. من و جواد يکديگر را در آغوش گرفتيم و بعد از تبريک ، دوان دوان به سوی خانه هايمان رفتيـــــــــــــم... .
هنوز که سالها از آن ماجرا می گذرد و هر سال عيـــــد وقتی به بچه خودم که الان همسن و سال آن موقع من شده نگاه می کنم ، يــــــــــــاد خاطره ماهی گمشده ام می افتم و کلی می خنـــــــدم... . "

نويسنده: حــــــامد الهــــــــــــــی
این داستان در سال 1377 نوشته و مقام نخست استانی را کسب نمود
  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

معرفی انواع لينک

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

چند عکس

خوب...الان تصميم گرفتم تا چند تا عکس از خودم و چند تا هم اينترنی براتون بذارم تا اگه دوست داشتين  SEAVE کنين

طراحی زیبا            ابرو گوندش

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

امضاء شناسی

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند q


كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و q
بيشتر غير منطقي هستند


كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند q


كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستندq


كساني ك با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اندq


كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند q


كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند q


كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند q


كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را q
نشناخته‌اند


كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله q
برسند

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

آدرس شاهرخ خان هنرپيشه باليوود!

حامد الهی منم!!!!

وباز هم سلام!

حتماٌ با ديدن اين عکس تعجب کردين و می پرسين اين خوش تيپ کيه؟!!! اين عکس منه که گذاشتم تا ببينين...

البته منو به خاطر شوخی ای که کردم ببخشين

الان می خوام سورپرايزتون کنم و آدرس و شماره تلفن و ايميل خصوصی شاهرخ خان هنرپيشه باليوود رو براتون بذارم تا باهاش بتونين ارتباط برقرار کنين...البته اگه هندی بلدين!!چون شاهرخ خان فارسی بلد نيست...!

                    Address:603,amrit bandra(west),mumbai400050.,India 

                                     Tel:00910226486116 / 00910226281413 

                                            E-mail:dreamzandfilms@hotmail.com

خوب دوستای عزيزم اينم از امشب که براتون نوشتم اميدوارم راضی باشين و با پيامهاتون منو دلگرم کنين...

                                                  تا بعد خدانگهدارتون

  
نویسنده : حامد الهی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

← صفحه بعد